سلام... نمیدانم از کجا باید شروع کنم حرف زدن با شما. واقعاً نمیدانم. گیجم.
(کمی فکر میکند)
ببخشید، خودم را معرفی نکردم. بعضی وقتها حتی نمیدانم کی هستم، کجا هستم. هر جا میرسم فقط شروع میکنم به حرف زدن؛ بدون معرفی، بدون مقدمه… فقط حرف میزنم. حرفهایی که برای دیگران شبیه توهّمات یک ذهن مریض و آشفته است. انگار هیچکس نمیخواهد حداقل حرفهای مرا بشنود.
مگر چه گناهی کردهام که هرکس را میبینم از من فاصله میگیرد؟ واقعاً چه اشتباهی کردهام؟ اصلاً چرا دارم این را از شما میپرسم؟
سعیدم. سعید رضوی.
بچههای محل همیشه صدایم میکردند «سعیدخانم».
میدانید چرا؟
بعضی وقتها فقط نگاهشان میکردم… نمیدانم چرا. چرا چیزی نمیگفتم؟ شاید چون دارم تمام احساساتم را در خودم دفن میکنم. زبانم را میبرم. افکارم را زندهزنده خاک میکنم؛ افکاری که اگر روزی رنگ واقعیت بگیرند، خون به پا میشود.
• تا حالا این فکرهایی که گفتی را با کسی جز من مطرح کردی؟
• چی؟ چی میگی دکتر؟ از کسی که تمام عمرش احساس کرده هیچکس را ندارد چه انتظاری داری؟ همه فقط از دور نگاهش کردهاند و بهش خندیدهاند. یک بیچاره تنها در خیابانها که مضحکه همه شده.
دکتر در تمام مدّت فقط گوش میداد. با یک رواننویس که مطمئنم جنسش «کارن» بود، مدام چیزی روی برگهاش مینوشت. بعد از چند دقیقه نوشتن بیوقفه، رواننویس را کنار گذاشت، عینکش را—که روی شیشه راستش یک خط ریز داشت—برداشت و رو به من گفت:
• خوب سعید جان… از آیندهات بگو.
اصلاً برای خودت آیندهای میبینی؟ امیدی به روزهای بعد داری؟
• من آیندهای ندارم، از اول هم نداشتم. روزی که خانوادم طردم کردند فهمیدم. اگر قبل از آن بود شاید جواب میدادم، ولی الان نه. خیلی سخت است توی ۲۲ سالگی به اینجا برسی که بگویی آیندهای در خودت نمیبینی. حرف شنیدن از پدر و مادر خیلی درد دارد. مثل اینکه بگویند: «تو یک بازنده بدبختی که آخرش یا معتاد میشی یا توی جوب میمیری.»
این جمله هنوز توی گوشم است. بعدش همیشه از خودم میپرسم: «اینها دوستم نداشتند؟ هیچکس دوستم ندارد؟» بعد اشکم درمیآید. با خودم میگویم: منی که بچهشان بودم، تکهای از وجودشان بودم… پس چرا این تکه را سالها پیش کندند و پرت کردند توی سطل آشغال؟
• تا حالا این حرفها رو به خودشان گفتی؟ میدانند چنین حسی داری؟
• دکتر… من اومدم فقط به تو بگم چون حتی نمیتونم نگاهشان کنم، آنوقت میپرسی تا حالا بهشان گفتی؟
از جا بلند شدم که بروم بیرون، اما صدای قفل شدن در آمد.
… وایسا… این صدا چیه؟ نه… نه… نه…
با صدای میوی گربه از خواب پریدم. با عصبانیت رفتم سمت پنجره، اما کسی آنجا نبود.
با گوشهای خودم شنیدم گربه میو کرد!
بعد یک صدا در سرم پیچید: «بُکُش… یا کشته شو.»
کی داشت تهدیدم میکرد؟
از کنار پنجره که ماهها بود تمیز نشده بود رفتم سمت میزم.
دوباره همان صدا آمد: «بکش… یا کشته شو.»
سرم به طرز وحشتناکی تیر کشید. چشمهایم سیاهی رفت. افتادم روی زمین.
حس کردم سایهای دستگیره پنجره را کشید و از بیرون آمد داخل. آرام، خزنده… مثل یک افعی که بهسوی شکارش میخزد.
توان تکان خوردن نداشتم. حتی نمیتوانستم فریاد بزنم. هر لحظه حس میکردم چیزی مثل یک کرم دارد شیره وجودم را میمکد. دستهایش مثل آهن گداخته پوست مرا میسوزاند. استخوانهایم انگار از هم میپاشید.
پاهایش… پا نبود. دو سم بود.
لباسی از زَر پوشیده بود. موهای بسیار بلندی داشت که تمام صورتش را پوشانده بود.
صورتش را به صورتم نزدیک کرد.
جای چشمها دو نقطه قرمز…
نمیتوانستم نفس بکشم. انگار نفس کشیدنم هم دست او بود.
به زبانی عجیب چیزی گفت. فقط یک جملهاش را فهمیدم:
«دخترِ فرفری منو فرستاده تا جونتو بگیرم…»
وقتی به هوش آمدم گیج بودم. تا خواستم بلند شوم، پشت سرم تیر کشید. دست کشیدم به سرم… هفت بخیه.
یک دکتر قدبلند و خوشتیپ آمد برای چکاپ. داشت میرفت که ناگهان برگشت و گفت:
«تو که پدر و مادرت ولت کردن… چرا هنوز زندهای؟»
این جمله دنیا را روی سرم خراب کرد.
وسط این بدبختیها ناگهان یادم آمد…
این دکتر کی بود؟ از کجا مرا میشناخت؟
پرستاری آمد. سرم را تنظیم کرد. لبخندی زد؛ لبخندی که انگار تمام غمها را شست و برد.
تا شب فقط به آن لبخند فکر میکردم… و آن موجود… و آن دختر موفرفری.
منظورش از «دختر موفرفری» چه بود؟
کی بود؟
چرا میخواست مرا بکشد؟
سؤالات ولکن نبودند. درد پشت سرم دوباره اوج گرفت. پنج دقیقه طول کشید.
وقتی آرام شد، دوباره صدای میوی گربه از بیرون آمد.
رفتم نگاه کنم؛ کسی نبود. فقط ماه… ماه خونین.
برگشتم سمت تختم که دوباره همهجا سیاه شد. افتادم زمین. سرم محکم به کف سرد و چرک بیمارستان خورد.
با هزار زحمت دستم را روی میز کنار تخت گذاشتم و بلند شدم اما تیر کشیدن سرم بیشتر شد.
ناگهان صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
کسی دستش را روی شانهام گذاشت و محکم فشار داد. همان درد داغ و سوزان دوباره برگشت.
صدای نفرینشدهاش در گوشم پیچید:
«منو دختر موفرفری فرستاده… تا بکشمت.»
افتادم زمین. دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم، فقط سرگیجه داشتم. نمیدانستم چه شده.
آن موجود چه بود؟ جن؟ انسان؟ خیال؟
ولی هرچه بود، از طرف یک دختر با موی فرفری آمده بود.
دختری که من اصلاً نمیشناختم… اما انگار از من کینه داشت.
پرستاری آمد. بدون حرف یک قرص داد، فقط بخشی از اسمش را دیدم: «استرا…».
اصرار داشت بخورم، ولی وقتی زیاد سؤال پرسیدم، عصبانی شد و رفت.
غذای بیمارستان—مرغ آبپز بیمزه و یک لیوان آب—رسید.
بعدِ غذا فیلمی گذاشتم که شاید حواسم پرت شود.
اما وسط فیلم گردنم شروع کرد به ورم کردن…
احساسی عجیب؛ انگار هورمونهایم جابهجا میشدند.
انگار داشتم… زن بودن را حس میکردم.
با سختی خودم را رساندم به دستشویی. سعی کردم قرص را بالا بیاورم، اما نشد.
با بدنی لرزان برگشتم و زنگ پرستار را زدم. ده دقیقه بعد آمد.
ظاهرش ترسناک بود: صورت پوشیده، لباس خونی، دستهای چروکیده…
اما نکته اصلی…
موهایش بود.
موهای فِرفِری.
حتی نفس کشیدنم هم دست او بود.
مرا خواباند. آمپولی به سرمم زد.
وقتی خوابم میبرد، در گوشم گفت:
«با تو کار دارم… اون بلایی که سرم آوردی رو میخوام سرِت بیارم…»
نمیدانم سه روز، چهار روز… یا بیشتر طول کشید.
وقتی چشم باز کردم، خودم را توی اتاقی کثیف و بیپنجره دیدم. یک تخت بود و یک در آهنی که دستگیره نداشت.
در باز نمیشد؛ انگار کسی پشتش ایستاده بود.
خودم را کشاندم روی تخت.
سنگینی عجیبی در شکمم بود…
چنان سنگین که انگار حامله بودم.
صدای ماشینی از بیرون آمد.
کسی رسید.
با صدای درِ ماشین فهمیدم دارد به سمت خانه میآید.
در را با پا باز کرد.
در همان حالِ بیرمق، صدایی در گوشم گفت:
«این تازه اولشه…»
(پایان فصل اول)
ادامه دارد...
امیر عنایتی؛ ترم یک علوم آزمایشگاهی
نشریه دانشجویی مسیر ✨
| @masir_mazums |🌱