قسمت اول:
اتاق بوی آهن زنگزده میداد. گوشهٔ دیوار، لکهای سیاه مثل سایهای جمع شده بود که انگار نفس میکشید. سرم هنوز گیج بود. با هر تپش نبضم، صدای زمزمه میآمد: همان صدا… همان لحن.
«بیدار شدی؟ فکر کردی میتونی فرار کنی؟»
دستم را روی شکمم گذاشتم. چیزی درونم تکان خورد. نفسنفس زدم. «تو کی هستی؟ چی از من میخوای؟»
سایه آرام از دیوار جدا شد. موهای فرفریاش مثل پیچک روی چهرهاش ریخته بود. اما وقتی نزدیکتر شد، دیدم چهرهاش شبیه خودم بود.
«من خود توام، سعید!»
با خندهای خشک ادامه داد: «اون نسخهای که سالها خفهاش کردی. اون که نمیذاشتی حرف بزنه، نفس بکشه… حالا برمیگردم تا جاشو ازت پس بگیرم.»
دستش را روی شکمم گذاشت. ضربهای درونم پیچید، انگار جنبندهای میخواست بیرون بیاید. جیغ زدم. همهچیز لرزید. دیوار ترک برداشت. از شکم من نوری بیرون زد؛سفید و کورکننده.
وقتی نور خاموش شد، فقط تخت مانده بود… خالی. روی دیوار با خون نوشته شده بود: «او حالا آزاد است.»
و صدای میوی همان گربه از بیرون آمد… اینبار درست پشت در.
نور مهتاب از شکاف پرده میلغزید و روی خون روی دیوار میافتاد. حروف انگار تازه نوشته شده بودند، هنوز میدرخشیدند، میتپیدند… مثل قلب.
صدای میو دوباره آمد، این بار همراه با کشیده شدن چیزی روی زمین. آهسته، آهستهتر… تا درست پشت در اتاق.
دستم را به لبهٔ تخت گرفتم تا بلند شوم، ولی هوا سنگین شده بود. هر نفس مثل بلعیدن خاکستر بود. با اولین گام، چوب کف اتاق ناله کرد. در همان لحظه، زمزمهای از دیوار شنیدم. صدا نه از پشت در، بلکه از داخل دیوار میآمد. همان صدا، با همان لحن: «گفتم برمیگردم، سعید.»
دیوار روبهرو موج برداشت، پوستهٔ گچ مثل پوست بدن پاره شد. دستی بیرون خزید، باریک و استخوانی؛ ناخنهایش زنگزده و سیاه بودند. بعد چهرهای پدیدار شد؛ چهرهٔ خودم، اما دهانش از گوش تا گوش باز بود.
قدمبهقدم بیرون آمد، در حالی که پوستش از جایجای بدن میریخت و چیزی تیره و لغزان زیر آن میجنبید. او لب زد، اما صدایش از داخل سرم آمد: «تو منو ساختی تا دردتو قایم کنی… حالا نوبت توئه قایم شی.»
دیوار پشت سرم بسته شد. نور مهتاب خاموش شد. فقط چشمهای او مانده بود، دو حفرهٔ درخشان که نزدیکتر و نزدیکتر میشدند. وقتی آخرین فاصله از بین رفت، سردی انگشتش روی پیشانیام نشست و بعد… تاریکی فرو رفت در رگهایم.
آخرین چیزی که شنیدم، موی همان گربه بود که حالا از گلوم درمیآمد.
هوای بیرون اتاق بوی بارانِ گندیده میداد. راهرو دراز و پیچدرپیچ بود، با لامپهایی که یکییکی چشمک میزدند و خاموش میشدند. کف زمین لکههایی از خون خشک و خاکستر پخش بود، انگار کسی چیزی را سوزانده و رها کرده باشد.
از اتاق که بیرون آمدم، سکوت سنگینی فضا را بلعیده بود. دیگر صدای گربه نمیآمد. فقط خشخش ضعیف ته راهرو شنیده میشد؛ مثل نفس کشیدن کسی که نمیخواهد لو برود.
قدمهایم روی کاشیها پژواک میکرد، با هر صدای پایی حسی از درد در دل و شانهام موج میزد. نیمهراه، حس کردم کسی درست پشت سرم راه میرود. وقتی برگشتم، فقط سایهٔ خودم بود… اما سایه لبخند میزد.
به انتهای راهرو که رسیدم، در فلزی بزرگی دیده میشد. نیمهباز بود و باد زوزهکشان از میانش میگذشت. به محض نزدیک شدن، بوی خاک نمخورده و گوگرد پیچید. نور چراغ خیابان از بیرون میتابید و فقط چیزهایی مبهم پیدا بود: کوچهای بیانتها، پر از تودههای سیاه. انگار آدمهایی ایستاده بودند اما تکان نمیخوردند. چشمانشان، بیپلک، مستقیم به من نگاه میکردند.
یکی از آنها لب باز کرد، اما صدایش از همهسو آمد: «او آزاد است… حالا نوبت ماست.»
صدای میو دوباره بلند شد؛ این بار از آسمان. نگاه کردم بالا، و فهمیدم هیچ آسمانی نیست… فقط سقفی از پوست و رگ که روی سرم نفس میکشید.
درِ فلزی پشت سرم با صدایی خشک بسته شد. صدایی مثل استخوانی که میشکند. دویدم سمتش، اما دست زدن به آن مثل لمس گوشت داغ بود؛ فلز نبض میزد، گرم، خیس، زنده.
کوچه هنوز پر از آن تودههای سیاه بود. حالا کمی تکان میخوردند، آهسته و نامنظم. هر حرکتشان صدای لزجی داشت، مثل کشیده شدن چیزی چسبنده روی سنگ. چند قدم عقب رفتم، ولی زمین زیر پایم نرم شد. به پایین نگاه کردم؛ کف کوچه از پوست بود، پوست خودم، با خطوط و موهایی که میشناختم.
صدایی از درون زمین بیرون آمد: «برنگرد… دیر شده، سعید.»
پوست ترک خورد، و از ترکها چشمی بیرون زد. بعد دیگری. و باز یکی دیگر… صدها چشم که همه مستقیم به من خیره بودند.
نفسم بند آمده بود. خواستم فریاد بزنم، اما هیچ صدایی بیرون نیامد. در عوض، از گلویم بخار سیاهی بیرون زد و در هوا شکل گرفت؛ شکل همان سایه با موهای پیچکوار. لبخند زد و آرام گفت: «دیدی؟ حالا بیرون و درون یکی شدن.»
سایه قدمبهقدم جلو آمد، بدنش از مه و استخوان ساخته شده بود. وقتی دستش را بالا برد، جهان اطرافم موج برداشت. خانهها، آسمان، دیوارها، همه از هم گسستند و در تاریکی فرو رفتند. فقط او ماند و من؛ و صدای صدها نفس که در گوشم میپیچید.
او دستش را روی سینهام گذاشت. با هر تپش قلب، حس کردم زمین اطرافم تپیده و نفس میکشد. بعد فهمیدم چیزی تغییر کرده: من دیگر روی زمین نبودم؛ من خود زمین شده بودم.
سایه در گوشم زمزمه کرد: «تو خواستی آزاد شی… حالا همیشه اینجایی. با ما.»
آخرین چیزی که دیدم، انعکاس چهرهام در چشمان او بود؛ خالی، بیپلک، و ساکن در جاودانگی.
قسمت دوم:
نمیدانم چقدر گذشت. شاید ثانیه بود، شاید قرن. زمان در جایی که بودم، دیگر معنا نداشت. هر لرزشِ زمین، ضربانِ من بود. هر وزشِ باد، نفسِ من. اما همزمان هزاران صدا درونم زمزمه میکردند—صداهایی که نمیشناختم اما از درون گوشم، دهانم، حتی از زیر پوستم میآمدند.«سعید، چشما رو باز نگه دار... نذار تاریکی بخورهت.»
ولی تاریکی خورنده نبود—زنده بود، مثل موجودی گرسنه که آرام در دندههایم میلولید.در دوردست، تودههای سیاه شروع به حرکت کردند. دیگر فقط ایستاده نبودند؛ میلغزیدند، میخزیدند، بعضیها از درون خودشان بیرون میآمدند. یکی نزدیکتر شد، صدای کشیدهشدنش روی زمین به استخوانم میرسید. وقتی به من رسید، صورتش را دیدم. چهرهای نداشت—فقط پوست چینخوردهای که از زیرش چیزی شبیه نور، اما تیرهتر از سیاهی، بیرون میزد.از درون آن پوست، صدای خودم را شنیدم:
«نخواستی بمیری، درسته؟ ما فقط آرزوتو برآورده کردیم.»خواستم فریاد بزنم، ولی یادم نبود فریاد چیست. فقط لرزشی از درون زمین بلند شد و از لای ترکها بخار بیرون زد. بخار به شکل صورتهایی درآمد—هرکدام یکی از احساساتم بودند: ترس، خشم، پشیمانی. آنها میچرخیدند، میخندیدند، و از من فاصله میگرفتند تا در تاریکی محو شوند.سایه بازگشت. این بار از دل آسمانِ گوشتی پایین آمد. صورتش نیمهسوخته بود، انگار نیمی از بدنش در آتش جا مانده باشد. گفت:
«میخوای بدونی آخرین نفسی که کشیدی کی بود؟ همون موقع که درو باز کردی. از اونجا به بعد، فقط ما بودیم که نفس کشیدیم.»دستش را بهسمتم دراز کرد. لمسش مثل تماس دو آینه بود—همهی تصویرهایم را در خودش بلعید. حس کردم دارم از درون پوستم در میآیم، مثل مایعی که شکل خود را فراموش میکند. هر تکه از وجودم جدا میشد و به تودههای سیاه میپیوست؛ و هر بار که بخشی از من جدا میشد، صدایی در سرم فریاد میزد:
«آخرش آزادی، سعید. فقط باید یاد بگیری تکهتکه نفس بکشی...»و در آخرین لحظه قبل از محو شدن، برای یک لحظه کوتاه فهمیدم: آن کوچه، آن تودهها، آن سایه—همهی آنها خود من بودند، تکههای قدیمیام که حالا بیدار شدهاند.
زمین نفس کشید… و من، با او.
وقتی چشم باز کردم، همهچیز سفید بود. نه سفیدی آسمان یا مه، بلکه سفیدی نورِ چراغ مهتابی روی سقف. چشمهایم میسوخت. نفس گرفتم—باز هم همان بوی گوگرد، اما ضعیفتر، آمیخته با بوی الکل و دارو.صدایی از سمت چپ آمد. کسی گفت:
«فشارش داره میاد بالا... سریعتر سرم رو تنظیم کن!»
سایهها پشت نور حرکت کردند. انگشتهایم را خواستم بجنبانم، اما چیزی دور مچم بسته بود. ناگهان از درد فرو رفتم.تصویر تار شد، دوباره برگشت. من روی تخت بودم—یک تخت فلزی با بندهای چرمی. دستانم لرزیدند. در انتهای اتاق، زنی در روپوش سفید ایستاده بود.
گفت: «سعید؟ صدای منو میشنوی؟ اونجا کجاست که میگی؟»لبهایم خشک بود. فقط توانستم بگویم: «کوچه... تودهها... پوست من...»
او نگاهی به مرد کنار خود انداخت—مردی با عینک و دفتر یادداشت. چیزی نوشت، بعد با لحنی آرام گفت:
«سعید، اون جایی که دیدی واقعی نبود. تو سه روز بود توی اتاق بیهوش بودی، بعد از حادثهی آزمایشگاه. یادت نیست؟»آزمایشگاه...
با شنیدن واژه، همهچیز مثل موجی از درد در ذهنم کوبید. بوی گوگرد دوباره برگشت—اما اینبار نه از خیال، از فضا. لباسی سفید آغشته به لکههای زرد، ظرفهای شکستۀ بسته به سیم برق. صدای انفجار. بعد تاریکی. بعد آن کوچه.دکتر گفت: «ما هنوز دقیق نمیدونیم چی باعث اون واکنش شد، اما...»
او ناتمام ماند. چراغ مهتابی شروع کرد به چشمک زدن. هر بار که نور خاموش میشد، برای کسری از ثانیه چهرههای بیپلکِ آن تودهها پشت سر دکتر دیده میشدند. وقتی نور برگشت، دیگر خبری از آنها نبود—اما سایهی یکیشان هنوز روی دیوار مانده بود.صدای ضربان قلب دوباره شدید شد.
روی مانیتور، هر تپش همزمان با تپش زمین بود. از زیر تخت صدای خشخش میآمد—مثل چیزی که درون کاشیها میخزد.دکتر نزدیک شد، لبخند زد. اما در انعکاس فلز کنار تخت، دیدم که لبخند واقعیاش نبود. لبخندِ سایه بود.نفس کشیدم—هوای بیمارستان پر از بوی بارانِ مانده بود.
(پایان فصل۲)
✍🏻امیر عنایتی؛ ترم یک علوم آزمایشگاهی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums |📖