پردهٔ دوم: آغاز فراموشی
برخی میگویند واژهٔ «انسان» از «اُنس» میآید؛ به معنای خو گرفتن، دل بستن و آرام یافتن. و برخی دیگر بر این باورند که ریشهٔ انسان در «نِسیان» نهفته است؛ به معنای از یاد بردن و رها کردن.
شگفتا که هر دو، چون دو روی یک سکه، در وجود این مخلوق جمع میآیند. به باور من، انسان هم اهل اُنس است و هم اسیر نسیان؛ موجودی است که میتواند دل ببندد، اما در لحظهٔ آزمون، هر آنچه را روزی مقدس میدانست، پشت سر بگذارد. من این حقیقت را نه از کتابها، که از زخم روزگار فهمیدم...
آن روز، شهر رنگ غروب داشت؛ خورشید نیمهجان بود و کوچهها در سکوتی سنگین، گرفتار. پیکر پدربزرگ ـ همان بزرگمردی که روزگاری حضورش گرمای شهر بود ـ روی زمین بود. و من دیدم چگونه همان مردمانی که روزی چون پروانه گرد وجود پدربزرگ میچرخیدند و لحظهای از او جدا نمیشدند، همان کسانی که از نبودِ او با اشک و اندوه سخن میگفتند، اکنون بسیار زودتر از آنچه در باور میگنجید، آن اُنس دیرین را به فراموشی سپردند.
پدر، تنها کنار پیکر پدربزرگ ایستاده بود؛ با قامتی خسته، اما چشمهایی مصمم. کفن را برداشت، تن بیجان پدربزرگ را با احترام شست و پیچید؛ همانگونه که مردان بزرگ، بزرگانشان را بدرقه میکنند. صدای آب در سکوت شهر میپیچید؛ صدایی که بیش از هر سخنی، غربت پدر را فریاد میزد.
در همان لحظه، در سوی دیگر شهر، دَرِ خانهای بسته شد و مردانی با قدمهایی تند و نگاههایی مملو از طمع، گرد هم آمدند. سرها نزدیک شد، نجواها بالا گرفت و نَفَسها گرمِ تصمیمسازی شد. سخنانشان بوی اندوه نمیداد. گویی مرگ پدربزرگ برایشان نه واقعهای تلخ، که فرصتی تازه بود. آنان، درست در لحظهای که پدر مشغول غسل دادنِ افتخارِ شهر بود، بر سر آیندهٔ همان شهر مذاکره کردند. و این، نخستین گام در جادهٔ شوم نسیان و پشت کردن به وصایای پدربزرگ بود.
بریدند و دوختند.
بارها و بارها شنیده و دیده بودند که پدربزرگ، پدر را جانشین برحقّ خود معرفی کرده بود؛ اما افسوس که انسان، عجیب مبتلا به فراموشی است.
چشمهایشان از واقعیت میگریخت. گاهی برای خفه کردن صدای وجدان، باید چهرهٔ حقیقت را تراشید. پس در کارگاه دروغ، ارّهٔ خیال بر گرفتند و بهانهتراشیدند: «چنین است و چنان نیست!»
جوانی پدر را پیش کشیدند و تجربهٔ اندکش را دستاویزی برای توجیه خیانت خود ساختند. غافل از آنکه جوانی پدر، نشان از طراوت و صلابت اندیشه بود.
پدربزرگ مخالف جانشینی موروثی بود و عقیده داشت رهبر شهر باید بهترین باشد، نه نزدیکترین. مردم نیز پدر را خوب میشناختند و نیازی به معرفی نداشت. شخصیتش، پیش از او وارد هر جمعی میشد و شجاعتِ همراه با عطوفتش زبانزد خاص و عام بود. همه بالاتفاق یقین داشتند که پدر، سزاوارترین فرد برای به دست گرفتن زمام شهر پس از پدربزرگ است.
هیچکس خیرخواهتر از پدربزرگ برای این دیار نبود. زمانی که او، مدتی پیش از سفر به منزلگاه ابدی، در مراسمی باشکوه و در حضور همگان، پدر را جانشین خود معرفی کرد، حجت بر همگان تمام شد و راه روشن گشت. اما افسوس که نسیان، عجیب دامنگیر انسان است...
با رفتن پدربزرگ، دلها لرزید و یادها کمرنگ شد. و این لرزش کافی بود تا جمعی اندک بر جایی بنشینند که سزاوارش نبودند.
تشییع پدربزرگ به پایان رسید؛ پدر آخرین مشت خاک را آرام بر قبر ریخت و نَفَسَش را با بغضی فروخورده بیرون داد. وقتی بازگشت، دید که شهر در مسیر دیگری قدم برداشته است. عدهای اندک، به جای تمام مردم، تصمیم گرفته و رهبر جدید را بر جایگاه رفیع پدربزرگ نشانده بودند.
مسیر انتخاب شده بود… بدون مردم، بدون وجدان، و بدون یادِ پدربزرگ. در این لحظه، مردم تنها دو راه پیشِ رو داشتند: حمایت از پدر برای بازپس گرفتن حق، و یا سکوتی مرگبار که آغاز یک تراژدی تلخ را رقم میزد. و من، صدای سکوت را از همان لحظه میشنیدم…
✍🏻سید احسان سادات؛ ترم سه دندانپزشکی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums |📖