شعر : نجوای زمستان
با بانگِ اذانِ دی،
ننه سرما، دامن کشید،
وزید از دشت و دریا،
کشید از برف، لحافی سپید.
جهان در سکوتی نشسته به مِهر،
که بر تخت سردِ غرور و شِکوه،
ننه قصهگو، نجواکنان،
نغمهای را سرود:
"بخوابید، ای خلقِ خفته در خواب،
که چرخِ زمین، سرد و بیاعتناست!"
سکوتی شبیخون به هر کوچه زد،
صدای قدمها در آن خواب مُرد،
ولی از دلِ خاکِ سرد و خموش،
نسیمی، به نجوای گرمی سرود...
شعر: بوسه ی بهار
به ناگاه،
نرم و آرام و سبز،
وزید از افق، نغمهی نو بهار.
زمین بال گشود،
آسمان شکفت،
شکوفه به بارید، بیاختیار.
عمو نوروز،
گلساز به دوش،
ز ره آمد و عشق را خواند به ساز.
در آغوش او،
گلِ رنگ و نور،
به دشت و به کوه و به هامون سوار.
ننه سرما،
خفته بر تخت سپید،
لب گشود و رخِ یار را بدید.
چو دیدش، ز جان، آهِ حسرت کشید:
"آمدی، ای آرامِ جانم؟
ولی حالا چرا؟
حالا که دل، خفته در آغوش سرما!
حالا چرا؟"
شعر: تلاقی وصال و جدایی
ولی در پسِ کوچههای امید،
در شهرِ پرنور و بزم و سرور،
حاجی فیروز،
به لب خندهبار،
به دنبک و نی،
نغمهزنان شور برپا نمود:
"بخوانید، یاران، که نوروز شد!
دگر بار، گرما پیروز شد!"
زمین خنده زد،
فلک نور بارید،
به شادی در آن لحظه، دستِ کسی
به دستِ کسی بیبهانه رسید.
دلِ ننه سرما، بییار تپید،
و این است افسانهی روزگار:
زمستان برفت و بیامد بهار.
عمو نوروز آمد،
ننه خفته ماند،
ولی حاجی فیروز،
با دف در میان،
بخندید از عمقِ دل، جاودان.
✍🏻شعر از فرشته شیخاعظمی
ترم۴ فوریتهای پزشکی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
|@masir_mazums |✍🏻