ویرگول
ورودثبت نام
Sogol
Sogolهر درختی ثمری دارد و هر کس هنری من بی مایه بدبخت تهی دست، چو بید
Sogol
Sogol
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ ساعت پیش

برگ علف

از کنار او بودن میترسید اما جاذبه زنی که مقابلش بود قوی تر از ترسش بود، سایه ای در گوشش پچ پچ میکرد که نرو این بار هم قلبت خورد میشود، سایه دیگری زمزمه کنان با صایی معصومانه میگفت : شاید او فرق دارد شاید.... شاید مرحمی برایم شود

دست اخر ترس ، از ان زن و این احساساتی که برایش ایجاد کرده بود ترسید، قلبش مانند گنجشکی که درون قفسی محبوس بود به دنده هایش میکوبید و برای رهایی میجنگید ، در دلش زمزمه کرد: اخر ای قلب کمی ارام بگیر، ان چه دارد که چونان سنگی مثل تورا مانند عسل نرم کرده؟

نگاهش نمیکرد، از ان زن بیش از هر توپ و تفنگی ترس داشت، میترسید، که به چشم های او نگاه کند و نفسش بند بیاید، میترسید انقدر نفسش بند بیاید که با یک نگاه بیهوش شود، میترسید با نگاه زن جادو شود، میترسید ....عاشق شود

نگاهش کرد.

دید ان چشم هارا دید و دگر کار از کار گذشته بود، مانند اهویی که خودش با پای خود به سوی صیاد میرود سمتش رفت ، دستانش را به سویش دراز میکرد و التماس لمس نوک انگشتانش را داشت تا مانند خورشید طلوع کند، ان را گرفت و تمام درد ها از استخوان های نداشته قلبش فرار کرد.

زمانی که انگشتان زن در دست او قرار گرفت ، سایه ترس دیگر شکسته بود، میدانست نمیتواند، میدانست که هیچ راه برگشتی نیست و باز هم ان چرخه عشق و نفرت از سر گرفته است اما اینبار عشق قوی تر است و جاذبه ان زن....ان زن که هم فرشته بود و هم شیطان....او را شکافت‌، قلبش را مانند پروانه ای کوچک‌میان دست هایش گرفت و میتوانست با کوچک ترین فشار بال ایش را تکه تکه کند

زندلنوشتهقلماحساسات
۵
۰
Sogol
Sogol
هر درختی ثمری دارد و هر کس هنری من بی مایه بدبخت تهی دست، چو بید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید