
دارم به سکوتــ میرسمــ...، برهه اے از زندگے، نه پیرے ست و نه جوانــے، فکر ست و فکر، به هر چے، مرگ، زندگے، درد، درمان، درمان ، درمان، و کجـــا ست درمان؟ همه ما دردهایمان را زیر پستویـے از خوشے پنهان کرده ایمـــ .
نھـ ، از غمــ نمیگویم، از دنیا میگویم، از ما انسان را در سختے آفریدهایمــ .
در برهه اے از زندگیم، با همه هستم اما، با هیچ کس نیستم در درونمـــ .
واقعا چه کرده ایم که، ما شب را برای آرامش قرار دادهایم، مُبَدل شد به دو چندان شدن دردهایمان در شبــ ؟!!
شب که میشود شهر امن و امان ست برای افکارم، بیرون میریزند میچرخند و میچرخند تا سرم گیج میرود و سقوط میکنم در خوابم، آخر سر هم بدون رسیدن به مقصدے به خواب میروم، خوابـے که بیدارم، هوشیارم ، پس کِـے آرامش؟ و انسان ها خوابند ،وقتے میمیرند بیدار میشوند.