
روایتی دردناک از تفاوت یا بهتر بگوییم از دیگرانی که نمیخواهند تفاوت را درک کنند. غیر از آنها باشی با تمسخر و بی توجهی طرد می شوی یا نهایتاً با دلسوزی مورد ترحّم قرار می گیری که آن هم دردی ست ورای درد اوّلی. تا حالا شده در جمعی قرار بگیرید که عقیده تان با جمع یکی نباشد؟ اکثر ما همرنگ جماعت می شویم ولی امان از روزی که با کلام و رفتارمان نشان دهیم که جور دیگری هم می شود فکر کرد. آنوقت است که پِچ پِچ ها شروع می شود و قضاوتها شکل می گیرد. رانده شدن از جمع تجربهٔ تلخی ست که گاهی می تواند مسیر زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهد و آنچه که مهم است نوع برخورد ما با این مشکل است.
جوجه ای در میان خانوادهی اردکها متولد می شود که از نظر شکل و ظاهر متفاوت است. قدری بزرگتر و البته زشت تر. همه او را مسخره می کردند حتّی دیگر حیوانات مزرعه. کم کم زمزمه ها و فشار نگاه ها مادرش را هم ناتوان کرد. او نمیتوانست از فرزندش به خوبی دفاع کند و برای همین جوجه اردک تصمیم گرفت برای اینکه خودش را پیدا کند از آن مزرعه برای همیشه برود. در ادامه داستان با چالشهای زیادی روبرو می شود. فرار از دست شکارچیان، پیرزن مزرعه داری که او را با بی مهری راند چون نمی توانست برایش تخم بگذارد و زمستان سردی که پیش رو داشت. جوجه اردک همه این سختی ها را پشت سرگذاشت و در بهار و گرمای زندگی بخش آن بالآخره بال گشود و به پرندگان باشکوهی که در برکه با غرورِ آکنده از متانت شنا می کردند، پیوست.
گاهی ما ارزش واقعی خودمان را درک نمی کنیم و با کوچکترین حرف یا نگاهی می شکنیم. فکر می کنيم ارزش ما جایی در بیرون ماست. از خودمان فرار می کنيم. آنقدر مشقت و رنج می کشیم تا آن را بیابیم. ولی میفهمیم آنچه که دنبالش می گشتیم در درون خودمان بوده و فقط باید چشم دیدنش را می داشتیم. این جواهر گرانبها در وجود ما جوانه می زند رشد می کند و به بلوغ می رسد. هر چند که برای هر انسانی زمان و مکانش فرق دارد. گاهی شک می کنیم و گاهی خسته می شویم و این آسیب پذیری حق ماست.
این کتاب باید خوانده شود در هر سنی و در هر دوره ای از زندگی.