
این روزها حال عجیبی داریم. انگار زمان شکل دیگری به خودش گرفته است. روزها میگذرند، اما نه مثل همیشه. ذهنها پر از سؤالاند، آینده مبهمتر از قبل به نظر میرسد و بسیاری از ما احساس میکنیم در وضعیتی معلق زندگی میکنیم؛ وضعیتی که نه میشود آن را کاملاً فهمید و نه میشود از آن فرار کرد. وقتی جهان اطرافمان بیثبات میشود، وقتی اخبار و اتفاقات هر روز ما را با واقعیت شکنندگی زندگی روبهرو میکنند، ناگهان بسیاری از چیزهایی که قبلاً بدیهی به نظر میرسیدند، معنای دیگری پیدا میکنند.
در همین روزها، اتفاق جالبی هم در شبکههای اجتماعی به چشم میخورد. عکسهای عروسی، نامزدی، جشنهای خانوادگی، سفرها و شروعهای تازه بیشتر از همیشه دیده میشوند. و تقریباً همیشه زیر این تصاویر، واکنشهای مشابهی وجود دارد؛ کسانی که با تعجب میپرسند: «چه خبر شده؟ چرا همه یهو ازدواج کردند؟ چرا اینقدر عکس عروسی میبینیم؟»
شاید پاسخ این سؤال چیزی فراتر از یک اتفاق اجتماعی ساده باشد. شاید آنچه میبینیم، فقط عکس عروسی نباشد. شاید در واقع داریم تصویری از مواجهه انسان با ناپایداری زندگی را تماشا میکنیم. شاید داریم آدمهایی را میبینیم که ناگهان متوجه شدهاند زمان آنقدرها هم که تصور میکردند بینهایت نیست و زندگی قرار نیست روزی شروع شود که همهچیز کاملاً مرتب، امن و قابل پیشبینی شده باشد.
اگر بخواهیم از منظر روانشناسی به این موضوع نگاه کنیم، شاید یکی از مهمترین مفاهیم، فاصله میان «منِ اکنون» و «منِ ایدهآل» باشد. همه ما در ذهنمان تصویری از خودمان داریم؛ کسی که دوست داریم روزی به او تبدیل شویم. انسانی آرامتر، شجاعتر، عاشقتر، موفقتر یا آزادتر. کسی که کارهایی را انجام داده که امروز فقط در رؤیاهایمان زندگی میکنند.
مشکل از جایی شروع میشود که این نسخه ایدهآل، سالها در آینده باقی میماند. ما مدام برایش برنامهریزی میکنیم، اما همزمان زندگی را به تعویق میاندازیم. به خودمان میگوییم وقتی شرایط بهتر شد، وقتی درآمدم بیشتر شد، وقتی اوضاع آرامتر شد، وقتی ترسهایم کمتر شد، آن وقت شروع میکنم. آن وقت زندگی میکنم. آن وقت عاشق میشوم. آن وقت سفر میروم. آن وقت کاری را که همیشه دوست داشتم انجام میدهم.
اما حقیقت این است که زندگی علاقه عجیبی به برآورده کردن شرطهای ما ندارد. شرایط ایدهآل معمولاً هیچوقت به شکل کامل از راه نمیرسند. هر وقت یک نگرانی حل میشود، نگرانی دیگری جای آن را میگیرد. هر وقت به یک نقطه امن میرسیم، افق جدیدی از نااطمینانی ظاهر میشود. و اگر قرار باشد شروع زندگی را به روزی موکول کنیم که همهچیز کامل باشد، احتمالاً هیچوقت شروع نخواهیم کرد.
ما معمولاً بلاتکلیفی را فقط به عنوان یک تجربه ناخوشایند میشناسیم. چیزی که اضطراب ایجاد میکند و آرامش را از ما میگیرد. اما بلاتکلیفی روی دیگری هم دارد؛ رویی که کمتر درباره آن حرف میزنیم.
گاهی اوقات نااطمینانی، توهم کنترل مطلق را از ما میگیرد. ما را مجبور میکند به چیزهایی فکر کنیم که سالها از کنارشان گذشتهایم. یادمان میآورد که بسیاری از برنامههایی که برای آینده داریم، تضمینشده نیستند. یادمان میآورد که زمان، منبعی محدود است و زندگی برخلاف تصور ما، منتظر آماده شدن شرایط نمیماند.
وقتی از بیرون به ماجرا نگاه میکنیم، ممکن است فقط ازدواج ببینیم. فقط یک مراسم، چند عکس یا یک جشن خانوادگی. اما از زاویهای دیگر، شاید ماجرا درباره چیزی عمیقتر باشد.
شاید بعضی آدمها بالاخره تصمیم گرفتهاند فاصله میان زندگی واقعی و زندگی دلخواهشان را کمتر کنند. شاید سالها منتظر بودهاند تا همه چیز مرتب شود و حالا فهمیدهاند که زندگی در همین بینظمیها جریان دارد. شاید به این نتیجه رسیدهاند که هیچ روز جادوییای در تقویم وجود ندارد که قرار باشد همه ترسها را از بین ببرد و بعد اجازه دهد انسان زندگی کند.
بعضی وقتها رشد روانی دقیقاً از لحظهای شروع میشود که دست از انتظار کشیدن برمیداریم. شاید بسیاری از عکسهایی که این روزها میبینیم، روایت همین آگاهی باشند؛ آگاهی از اینکه زندگی چیزی نیست که بعد از پایان همه نگرانیها آغاز شود.
یکی از مفاهیمی که همیشه بد فهمیده شده، تسلیم است. خیلیها وقتی این کلمه را میشنوند، یاد انفعال، ناامیدی یا دست کشیدن از تلاش میافتند. در حالی که تسلیم واقعی معنای دیگری دارد.
تسلیم یعنی پذیرفتن تفاوت میان آنچه در کنترل من است و آنچه نیست. یعنی پذیرفتن اینکه من نمیتوانم آینده را پیشبینی کنم. نمیتوانم تمام خطرهای دنیا را حذف کنم. نمیتوانم برای همه اتفاقات احتمالی آماده باشم. اما میتوانم تصمیم بگیرم امروز چگونه زندگی کنم. میتوانم انتخاب کنم به چه چیزی عشق بورزم، برای چه چیزی تلاش کنم و چه رؤیایی را بیش از این به تعویق نیندازم.
تسلیم، پایان حرکت نیست. اتفاقاً بسیاری وقتها آغاز حرکت است. زیرا تا زمانی که مشغول جنگیدن با واقعیت باشیم، انرژی چندانی برای زندگی کردن باقی نمیماند.
فرقی نمیکند هرکدام از ما چه زبان معنویای داشته باشیم. بعضیها نامش را خدا میگذارند، بعضیها هستی، بعضیها حقیقت و بعضیها خودِ برتر. اما به نظر میرسد تجربه مشترکی میان بسیاری از انسانها وجود دارد؛ اینکه آرامشهای عمیق زندگی معمولاً زمانی اتفاق میافتند که تلاش وسواسگونه برای کنترل همهچیز را کنار میگذاریم.
در آن لحظه، ناگهان چیزی تغییر میکند. نه اینکه مشکلات از بین بروند یا آینده روشن شود، بلکه رابطه ما با ناشناختهها تغییر میکند. انگار برای اولین بار میپذیریم که لازم نیست همه پاسخها را بدانیم تا بتوانیم زندگی کنیم.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از سنتهای معنوی، انسان را نه در اوج کنترل، بلکه در عمق تسلیم به حقیقت نزدیکتر میدانند.
شمس تبریزی تصویری دارد که هر بار به آن فکر میکنم، معنای تازهای پیدا میکند. میگوید بدن مرده روی آب صاف قرار میگیرد. مرده دستوپا نمیزند، مقاومت نمیکند و برای همین آب آرام میماند.
اما انسان زنده چنین نیست. انسان زنده عاشق میشود، میترسد، اشتباه میکند، دل میبندد، از دست میدهد، دوباره بلند میشود و دوباره انتخاب میکند. طبیعی است که آب اطراف او همیشه زلال نباشد. طبیعی است که گاهی زندگی گلآلود شود. ما معمولاً از این گلآلودی فرار میکنیم. دوست داریم همهچیز مرتب، شفاف و قابل پیشبینی باشد. اما زندگی واقعی چنین چیزی نیست. زندگی واقعی مجموعهای از تصمیمهایی است که هیچ تضمین کاملی پشت آنها وجود ندارد.
عشق ورزیدن ریسک دارد، اعتماد کردن ریسک دارد، شروع کردن ریسک دارد، زندگی کردن ریسک دارد.
اما شاید مسئله این نباشد که چگونه آب را همیشه زلال نگه داریم. شاید مسئله این باشد که آیا میخواهیم صرفاً روی سطح آب شناور بمانیم یا واقعاً زندگی کنیم.
یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای ما این است که فکر میکنیم روزی خواهد رسید که دیگر نترسیم. روزی که همهچیز روشن شود، همه خطرها از بین بروند و بعد بتوانیم زندگی را آغاز کنیم.
اما تجربه انسان بودن چیز دیگری به ما میگوید. ترس از بین نمیرود. نااطمینانی از بین نمیرود. ابهام از بین نمیرود. آنچه تغییر میکند، رابطه ما با آنهاست.
بلوغ روانی شاید همین باشد؛ اینکه یاد بگیریم در کنار ترس حرکت کنیم، نه اینکه منتظر نابودی کامل آن بمانیم. شاید بعضی از آدمهایی که این روزها جشن میگیرند، ازدواج میکنند، سفر میروند یا رؤیاهای قدیمیشان را جدی میگیرند، به همین درک رسیدهاند. آنها الزاماً شجاعتر از دیگران نیستند. فقط شاید زودتر فهمیدهاند که زندگی پشت درِ فردا منتظر ما ننشسته است.
شاید وقتی به عکسهای این روزها نگاه میکنیم، در واقع شاهد یک انتخاب انسانی باشیم؛ انتخاب میان منتظر ماندن و زندگی کردن.در روزهایی که بلاتکلیفی همهجا حضور دارد، بعضیها تصمیم میگیرند زندگی را تا اطلاع ثانوی متوقف کنند و بعضی دیگر تصمیم میگیرند با وجود تمام نااطمینانیها، همچنان زندگی کنند. نه چون شرایط ایدهآل شده است. نه چون ترسهایشان از بین رفته است. بلکه چون شاید به این درک رسیدهاند که زندگی هیچوقت در نقطهای خارج از اکنون اتفاق نمیافتد. ما بخش بزرگی از عمرمان را صرف آماده شدن برای زندگی میکنیم. درس میخوانیم تا بعداً زندگی کنیم. کار میکنیم تا بعداً زندگی کنیم. صبر میکنیم تا بعداً زندگی کنیم. منتظر میمانیم اوضاع بهتر شود، جهان آرامتر شود، آدم مطمئنتری شویم و بعد بالاخره به خودمان اجازه دهیم آن چیزی باشیم که همیشه آرزویش را داشتهایم.
اما شاید یکی از تلخترین و در عین حال رهاییبخشترین حقیقتهای زندگی این باشد که آن «بعداً» هرگز از راه نمیرسد. نه به این دلیل که امیدی وجود ندارد، بلکه به این دلیل که زندگی همیشه همینجا و همین حالا در جریان است؛ در دل همین ابهامها، همین ترسها، همین ناتمام بودنها.
شاید تمام ماجرا همین باشد. اینکه در جهانی که نمیتوانیم همه چیزش را کنترل کنیم، هنوز بتوانیم چیزی را انتخاب کنیم. عشق را، امید را، معنا را، و مهمتر از همه، خودِ زندگی را.
شاید روزی سالها بعد، وقتی به این روزها نگاه کنیم، چیزی که در خاطرمان میماند نه حجم نگرانیها و نه ابهام آینده باشد؛ بلکه لحظههایی باشد که با وجود تمام آنها، باز هم زندگی را انتخاب کردیم.
از تجربه این روزهات، بنویس برامون.