
هممون یه روزایی داریم که دلمون نمیخواد کاری کنیم، حرف بزنیم یا حتی فکر کنیم.
تو اون لحظهها، کلی برچسب مختلف به خودمون میزنیم: «من تنبلم»، «بیعلاقه شدم»، «چرا اینقدر ضعیفم؟»
ولی وایسا! شاید اون چیزی که حسش میکنی، اصلاً اون چیزی نباشه که فکر میکنی.
در این مطلب میخوایم با هم سراغ ۸ تا از احساساتی بریم که خیلی وقتا اشتباه تفسیرشون میکنیم و همین اشتباههای کوچیک، میتونه روی حال روانی، تصمیمگیریهامون و رابطههامون تاثیر بذاره.
همهی ما احساس داریم (خب، طبیعیه!) ولی خیلی از ما بلد نیستیم احساساتمون رو ترجمه کنیم.
و اینجاست که پای هوش هیجانی وسط میاد؛ یعنی توانایی درک و تفسیر درست احساسات خودمون و دیگران.
شناخت احساسات اولین قدم برای داشتن یک زندگی سالم روانی، روابط عمیق و تصمیمگیریهای درستتره. پس بیاید مترجم درونمون رو آپدیت کنیم!
وقتی باید یه کار مهم انجام بدی ولی پشت گوش میندازی، احتمال داره فک کنی: «وای من خیلی تنبلم».
ولی صبر کن! شاید دلیل این تعلل، استرس یا ترس از شکست باشه، نه تنبلی. مغزت داره از موقعیت سخت فرار میکنه.
💡 چیکار کنیم؟
از خودت بپرس: «آیا واقعاً انجام این کار سخته؟ یا فقط استرس دارم؟» اگه دومی درسته، پس باید اول با استرست کنار بیای، نه با تنبلی فرضیات بجنگی.
یه موقعیت جدید سر راهت سبز شده، مثلاً یه شغل، یه سفر یا یه رابطه. هیجانانگیزه ولی میگی: «نه حسشو ندارم».
شاید اصلاً قضیه بیعلاقگی نیست، بلکه میترسی. از نابلدی، از طرد شدن، از تغییر.
💡 چیکار کنیم؟
سوال کلیدی: «اگه نمیترسیدم، اینو امتحان میکردم؟» اگه جوابت «آره» بود، پس موضوع علاقه نیست، موضوع ترسه.
داد زدن، قهر کردن یا اخم کردن قاطعیت نیست! اینا اغلب واکنش به احساساتی مثل بیاحترامی، شنیده نشدن یا آسیبدیدن هستن.
💡 چیکار کنیم؟
قاطع بودن یعنی مرز داشتن با احترام، نه حمله کردن. اگه خشمگینی، قبل از حرف زدن یه لیوان آب بخور و حس اصلیت رو پیدا کن.
وقتی غمگین میشی و اشک میریزی، شاید بترسی که دیگران فکر کنن «ضعیفی».
در صورتی که غم نشونهی اهمیت دادنه. یعنی چیزی یا کسی برات مهم بوده.
💡 چیکار کنیم؟
به جای قایمکردن غمت، باهاش دوست شو. بنویس، حرف بزن، گریه کن. غم حق توئه، نه نقطهضعفت.
اگه دائم احساس گناه میکنی، احتمال داره داری بارِ احساسات بقیه رو هم به دوش میکشی.
مسئولیتپذیر بودن یعنی در برابر کارهایی که واقعاً به ما مربوطه پاسخگو باشیم، نه اینکه برای همهچی عذر بخوایم.
💡 چیکار کنیم؟
مرز بین تقصیر و مسئولیت رو مشخص کن. از خودت بپرس: «آیا واقعاً کاری ازم ساخته بوده؟» اگه نه، پس این احساس گناه بیمورد و انرژیبره.
گاهی فقط بدنمون خستهست، اما فکر میکنیم «من دیگه به هیچی علاقه ندارم». در حالیکه یه خواب حسابی شاید تمام انگیزهی زندگی رو برگردونه!
💡 چیکار کنیم؟
به جای تحلیل روانی بیمورد، اول یه دوش بگیر یا بخواب. بعدش ببین حس و انگیزهات برگشته یا نه. شاید فقط خسته بودی!
دلشورهداری؟ فکر میکنی اتفاق بدی قراره بیفته؟ این حس ممکنه تو رو متقاعد کنه که آینده قراره فاجعه باشه، ولی واقعیت اینه که دلهره، پیشبینی نیست؛ فقط یک زنگ خطر ذهنیه.
💡 چیکار کنیم؟
بپرس: «واقعاً چه شواهدی برای این ترس دارم؟» بیشتر وقتها، ذهن سناریوسازی میکنه، نه اینکه واقعیت رو ببینه.
وقتی یه کاری رو با اشتیاق شروع میکنی، حس میکنی حتماً موفق میشی. ولی اشتیاق فقط انرژی اولیهست، نه تضمین نتیجه.
اگه وسط کار حس کردی اشتیاقت کم شده، شاید فقط نیاز به نظم و تداوم داری، نه ترک مسیر.
💡 چیکار کنیم؟
به جای اینکه منتظر موج اشتیاق باشی، رو تعهد تمرکز کن. موفقیت با نظم میاد، نه فقط با هیجان اولیه.
شناخت احساسات یعنی اینکه بدونیم دقیقاً چی حس میکنیم، چرا اون حس سراغمون اومده، و چطور باید باهاش کنار بیایم.
با بالا بردن سواد هیجانی و هوش هیجانی خودمون، میتونیم تصمیمهای آگاهانهتری بگیریم، روابط سالمتری بسازیم و با خودمون مهربونتر باشیم.