ویرگول
ورودثبت نام
رینا داریانی
رینا داریانییه جای پر از ستاره، میون علم و قصه، دست‌تو‌دست کنجکاوی، روانشناسی رو با داستان‌گویی پیوند می‌زنم تا از دنیای آدم‌ها سر دربیارم و بهم نزدیک‌ترشون کنم.
رینا داریانی
رینا داریانی
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

چرا از درد جدید می‌ترسیم؟ درباره‌ی وابستگی به رنج‌های آشنا

گاهی آدم در موقعیتی می‌ماند که می‌داند برایش خوب نیست. در رابطه‌ای که آرامش نمی‌دهد، در شغلی که فرسوده‌اش می‌کند، یا در ذهنیتی که او را کوچک نگه می‌دارد. اما بااین‌حال، نمی‌تواند از آن دل بکند. انگار دردِ آشنا، امن‌تر از رهایی است. انگار مغز، میان درد و تغییر، همیشه درد را انتخاب می‌کند — چون دست‌کم می‌داند با آن چطور زندگی کند.

ما اغلب از رنجی که می‌شناسیم، به رنجی که نمی‌شناسیم پناه می‌بریم. چون تغییر، هرچقدر هم مثبت باشد، احساس خطر ایجاد می‌کند. در این مطلب می‌خواهیم از این پدیده حرف بزنیم: از اینکه چرا به دردهای آشنا وابسته می‌شویم، چرا تغییر ما را می‌ترساند، و چطور می‌شود کم‌کم به دردِ تازه‌ی رشد اعتماد کرد.

امنیت کاذبِ درد آشنا

مغز انسان به‌صورت غریزی به دنبال امنیت و پیش‌بینی‌پذیری است. سیستم لیمبیک (بخش هیجانی مغز) به ما یاد داده که ناشناخته‌ها را با خطر برابر بدانیم؛ چون در دوران تکامل، هر تغییر ناگهانی می‌توانست تهدیدی برای بقا باشد. به همین دلیل است که وقتی در وضعیت آشنا—even if painful—قرار داریم، مغزمان احساس کنترل می‌کند. می‌داند چه انتظاری داشته باشد. حتی اگر وضعیت بد باشد، چون “قابل پیش‌بینی” است، در ناخودآگاه حس امنیت ایجاد می‌کند. به این حالت در روان‌شناسی comfort zone می‌گویند: منطقه‌ی امن ذهنی که در آن همه‌چیز آشناست.

اما نکته اینجاست:

«امنیت» در این منطقه، اغلب امنیتِ ایستا است — جایی که دیگر خبری از رشد نیست. مثل کسی که در رابطه‌ای ناسالم مانده چون می‌ترسد تنها شود. یا کسی که در شغلی مانده که دوستش ندارد چون نگران است جای بهتری پیدا نکند. درد آشنا، برایشان نوعی محافظ است؛ سپری در برابر اضطرابِ ناشناخته.

ریشه‌های روانی وابستگی به رنج

این رفتار فقط نتیجه‌ی ترس نیست؛ ریشه‌های عمیق‌تری دارد. روان‌شناسان آن را وابستگی به رنج آشنا (Familiar Suffering) می‌نامند. در بسیاری از موارد، منشأ این الگوها به کودکی و نوع دلبستگی برمی‌گردد. کسانی که در کودکی عشق را همراه با ترس، اضطراب یا بی‌ثباتی تجربه کرده‌اند، ممکن است در بزرگسالی ناخودآگاه به روابط مشابه جذب شوند. آن‌ها یاد گرفته‌اند که «عشق درد دارد»، و ذهنشان درد را با صمیمیت اشتباه می‌گیرد.

نکته‌ی دیگر، مفهوم درماندگی آموخته‌شده (Learned Helplessness) است که توسط مارتین سلیگمن مطرح شد. او نشان داد وقتی موجود زنده بارها تجربه کند که کنترلی بر شرایط ندارد، حتی زمانی که راه نجاتی وجود دارد، دیگر تلاش نمی‌کند. در سطح انسانی، این یعنی ما یاد می‌گیریم در رنج بمانیم، چون باور کرده‌ایم تلاش برای تغییر بی‌فایده است. به مرور، این الگوها در ذهن ما تثبیت می‌شوند و تبدیل به بخشی از هویت می‌گردند. بنابراین، وقتی کسی بخواهد از وضعیت ناسالم خود جدا شود، فقط از درد یا رابطه یا شغلش دل نمی‌کند — از «خودِ آشنا» دل می‌کند. و این شاید سخت‌ترین بخش ماجرا باشد.

چرا درد جدید ترسناک است؟

تغییر، حتی وقتی مثبت باشد، نوعی سوگواری در پی دارد. ما باید بخشی از گذشته را رها کنیم تا بتوانیم در مسیر جدید قدم بگذاریم. اما ذهن، رها کردن را با «از دست دادن» یکی می‌داند. به همین دلیل، بسیاری از ما میان دو درد معلق می‌مانیم. دردِ آشنایِ ماندن، و دردِ ناشناخته‌ی تغییر. و چون مغزمان از ناشناخته می‌ترسد، ماندن را انتخاب می‌کند — هرچند به قیمت رنجی بی‌پایان.

اما درد ناشناخته همیشه بد نیست. در واقع، دردِ رشد، بخشی طبیعی از فرایند تحول است. رنجی که از ترک وضعیت قدیمی می‌آید، رنجی زنده است، نه فرساینده. مثل دردی که بدن هنگام ترمیم زخم احساس می‌کند: نشانه‌ای از شفا. درد آشنا شاید آرام‌تر باشد، اما درد جدید، ما را بیدار می‌کند. از نظر من ما با تغییر، از نو متولد می‌شویم.

شجاعت تجربه‌ی درد تازه

رهایی از رنج آشنا، نیاز به شجاعتی آرام دارد. نه شجاعت ناگهانی و انقلابی، بلکه شجاعتی که هر روز کمی بیشتر از دیروز نفس می‌کشد.

اولین قدم، آگاهی است؛ اینکه بفهمیم چرا می‌مانیم.

بعد، پذیرش؛ اینکه بپذیریم ترس طبیعی است و بخشی از مسیر.

و در نهایت، اقدام تدریجی؛ گام‌های کوچک اما مداوم برای بیرون آمدن از منطقه‌ی امن.

تغییر قرار نیست بدون درد باشد، اما دردش معنا دارد. زیرا این‌بار، برخلاف درد آشنا، ما را به سمت زندگی‌ای واقعی‌تر می‌برد. شاید اولین قدم به سوی آرامش، پذیرفتن این باشد که امنیت همیشه به معنی آسایش نیست. گاهی باید از درد قدیمی‌مان عبور کنیم تا جایی برای آرامش واقعی باز شود. چقدر با من موافقی؟

منابع من

1. Seligman, M. E. P. (1972). Learned Helplessness. Annual Review of Medicine, 23, 407–412.

2. Bowlby, J. (1988). A Secure Base: Clinical Applications of Attachment Theory. Routledge.

3. Gilbert, P. (2009). The Compassionate Mind. New Harbinger Publications.

4. Kegan, R., & Lahey, L. L. (2009). Immunity to Change: How to Overcome It and Unlock the Potential in Yourself and Your Organization. Harvard Business Press.

5. APA Dictionary of Psychology (2024). “Comfort Zone,” “Familiar Suffering.”

وابستگیدلبستگیروانشناسیرنجزندگی
۱
۱
رینا داریانی
رینا داریانی
یه جای پر از ستاره، میون علم و قصه، دست‌تو‌دست کنجکاوی، روانشناسی رو با داستان‌گویی پیوند می‌زنم تا از دنیای آدم‌ها سر دربیارم و بهم نزدیک‌ترشون کنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید