
از دست این فراری های نمک نشناس.
هر کاری برایشان بکنم باز هم قدرنشناسند.
امشب هر چه سعی کردم آب تُنگشان را عوض بکنم نگذاشتند که نگذاشتند.مدام پرش می کردند به سمت دیواره تُنگ.
نمی دانم چه چیز باعث میشود اینطور سرکش بشوند و هجوم بیاورند به سمت لبه ی تنگ.
بپرند بیرون که چه بکنند؟ که بیافتند کف زمین و از بی آبی بمیرند؟
کاش ماهی ها می فهمیدند که دنیای آن ها همین تُنگی است که دارند و دوام و بقایشان به این است که در تُنگ خویش بمانند و زندگی کنند.
چه نصیبی هست در مردن؟
چه نصیبی هست در نبودن؟؟
این درست که هر وقت آب تنگ را عوض می کنم دلشان آشوب میشود، طفلکی ها از بی آبی می ترسند ولی این کار فقط برای خیر و صلاح خودشان است. این تنگ همه دنیای آنهاست.
اگر آب کثیف و کدر بشود دیگر نفسی برایشان باقی نمی ماند. باید هرازگاهی این جابجایی صورت بگیرد. کمی به ایشان سخت بگذرد. گاهی سختی برای رفاه و آسایش آینده لازم است.
اصلا شرط اصلی آسایش، خودِ سختی است.
شاید بهتر است از این آب به آن آبشان بکنم تا کمتر سختی بکشند و کمتر هول و هراس مردن به دل کوچکشان بیافتد. ولی دل این را ندارم که آن ها را به دست بگیرم و به ظرف دیگری بیاندازم.
آخر لیزند و سرکش.
اگر از دستم به روی زمین رها بشوند، چه؟ این طبیعت ماهی است که از دست آدم سُر بخورد.
ماهی شناگر است. یک جا آرام و قرار نمی گیرد.
اصلا سربهواست. مدام از اینور به آن ور می آید و می رود. تازه این هم به کنار. اگر حتی برای یک لحظه، هوای بی آبی را نفس بکشند و نبودن مایه زندگی خود را حس کنند، وحشت و هراسی بیش تر از مرگ را تجربه خواهند کرد... نه این به صلاحی ماهی ها نیست... بگذار لحظه ای بال بال بزنند...
«بعد از هر سختی ای آسایشی است. »
« بیقین بعد از هر سختی ای آسایشی است»....1
این دو ماهی سرکشی می کنند.
اما عجیب دوستشان دارم.
نمی دانم اصلا می فهمند که چقدر دوستشان دارم؟
ولی فکر کنم می فهمند زیرا وقتی نزدیک تنگ می شوم به روی آب هجوم می آورند دهان کوچکشان را به روی آب می گیرند تا خرده نان ها را بگیرند.
اصلا از کجا معلوم ؟
شاید اینکه موقع عوض کردن آب با هول و هراس به سمت لبه تنگ می آیند بخاطر فرار نیست، بلکه شاید این هم یکجور عشق است به غیر هم نوع. عشق ماهی به انسان.
چه کسی می داند؟ شاید عشق خودش یکجور فرار است.
اما فرار از چه ؟
فرار از ثبات و قرار؟
فرار از عادی شدن شرایط؟
ولی اینکه مختص ما آدمهاست؟
ما انسانها هستیم که تنوع طلبیم. مدام از یک حالت به حالت دیگر، از یک کوی به کوی دیگر در حرکتیم. ما اساسا اهل حرکتیم. ثبات و روزمرگی برای ما در حکم درجا زدن و به لجنزار بدل شدن است.
خوب چه کسی می داند؟ مگر ماهی هم مدام در حال حرکت نیست؟ مگر ماهی هم اهل برکه و رودخانه و دریا نیست؟
ماهی خیلی خوب معنای یک جا ماندن و مرداب شدن را می داند.
شاید ماهی هم به همین دلیل، اهل فرار است.
شاید برای همین اهل عشق است. می تواند عاشق بشود تا از تکرار و تداوم فرار بکند.
ذهن انسان می تواند تا هر جا که بخواهد برود. می تواند فرض کند که ماهی اهل عشق و عاشقیست. همین ماهی که می گویند در میان حیوانات از همه کم هوش ترند.
با این وجود، بهره مندی از شعور حیوانی، نیازمند هوش نیست.
نگاه کن!
هر چه جلو تر میروم باز به این منطق می رسم که ماهی های من هنگام فرار از تُنگ
به سوی عشق خیز بر می دارند.
آه... چه فرضیه شیرینی...
کاش حقیقت داشته باشد...
سوسن چراغچی
زمستان 1394
ادامه داستان فرار که در همین صفحه منتشر شده است.
1 فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا
پس [بدان كه] با دشوارى آسانى است .
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا
آرى با دشوارى آسانى است ... سوره انشراح.آیات 5 و 6