ویرگول
ورودثبت نام
سوسن چراغچی
سوسن چراغچیفقط نویسنده
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
خواندن ۸ دقیقه·۴ سال پیش

فرار




# قرارمون یادت نره. امشب دوباره میاد. همین که دنیا رو بلند کرد، دیواره به هرسو چرخید ما هم به همون سو می چرخیم. باید مثل همیشه فرز و چالاک باشیم.هرچند اون بزرگه و زرنگ ولی ما هم تیز و سبُکیم. از دستش لیز می خوریم و فرار می کنیم. اول من میرم. سریع می پرم اونور دیواره... بعد، تو بپر...

* آخه بپریم بیرون که چی بشه؟ تو که نمی دونی اون بیرون چه خبره. اگه هوا نباشه ...اگه خشک و برهوت باشه زنده نمی مونیم.

·# نترس با جریان آب میریم. آب هم با ما میاد .هرجا بریم... هرجا باشیم آب هست. شرایطمون عوض نمیشه... فقط دنیا بزرگتر میشه...

* هنوز هم چشمم آب نمی خوره... نگرانم... می ترسم بمیریم... ما اصلا شناختی از بیرون دیواره نداریم... درسته که همیشه اونور دیواره رو می بینیم ولی نمی دونیم اونجا آب هست یا نه... اگه اونجا آب نباشه؟...

# گیرم که آب نبود... گیرم که خشک و برهوت بود... بالاخره اون بیرون یک خبری هست. دنیا همین نیست که ما درونش هستیم. از این جا خیلی بزرگتره. معلومه که همه آب و هوای دنیا توی این قفس ما جمع نشده.

وقتی پریدیم نفسمون رو حبس میکنیم تا یک جایی پیدا کنیم... فکرشو بکن... آزاد میشیم... برای همیشه از این زندون خلاص میشیم... باید جسارتمون رو بیشتر کنیم... قبول کن که اینجا قفسه... تا آخر عمر که نمیشه توی این قفس گذروند... همه چیز که توی این دنیای کوچیک ما نیست... اونور خیلی خبرها هست که ما ندیدیم و نشنیدیم، ولی باورش داریم مگه نه؟...

* آخه ما که نمی دونیم اینجا زندوونه یا اونجا؟ هیچ خبری از اونور نداریم. تا حالا هیچ کس از اونجا نیومده که خبر برامون بیاره. اصلا کسی نبوده که خبری برامون بیاره... همیشه ما دوتا تک و تنها بودیم توی این دنیای دو نفره...

# آره هیچ کس نبوده ولی خودمون که می بینیم... از پشت دیواره یک چیزایی معلومه هرچند محو و نامعلوم...ولی هست... کاملا معلومه که اونور دیواره از اینجا که هستیم خیلی بهتره.... ما اینجا از هر طرف رو برگردونیم، می خوریم به دیواره. ولی دست کم اونور ، دیواری در کار نیست... خوبه خودت چشم داری می بینی....

* ولی آخه چرا خودمونو به دردسر بیاندازیم. خوب ما که اینجا راحتیم. اون هر شب به ما سر می زنه، برامون آب و هوای تازه میاره. غذا می ریزه برامون. زندگیمونو می کنیم. هر خبری هست همینجاست نه اونور. ببین چقدر اینجا امن و امانه. هیچ چیزی که مارو بترسونه وجود نداره.

# چرا نیست؟ هربار که دنیا رو تکون میده و میچرخونه... بند دل هر دومون پاره می شه... اصلا یادت هست از وقتی اومدیم توی این دنیای کوچیک، چندین بار دنیا چرخیده و ما هم باهاش چرخیدیم؟! چندبار دراز شدیم کف دنیا از کم آبی؟ چقدر نفسمون به شماره افتاده؟ چندبار مردیم و دوباره زنده شدیم؟ هر شب هوای تازه میاره این درست. ولی شده بدون این که از ترس نفسمون بند بیاد، هوای دنیامونو تازه کنه؟....نه نشده. همیشه اول سختی بوده بعد آسایش... برای من و تو ترس و نا امنی یعنی همین... یعنی اینکه هر لحظه در انتظار مرگ باشی اما نمیری.

* ببین عزیزکَم. ماهیَکَم. درسته اول سختی میاد بعد آسایش. اما مهم آسایش بعد از سختیه.... مهم اینه که هر بار زنده می مونیم. سرحالیم. شنا می کنیم. بازی می کنیم. دنبال هم می دویم. عاشق هم هستیم.

اونم دوستمون داره... اگه نداشت بهمون رسیدگی نمی کرد. اون نه تنها زندگی مونو تامین می کنه بلکه هوای دلمونو هم داره. باهامون حرف هم میزنه. صدامون می کنه... راستش رو بخوای من خیلی وابسته شم...

# رها کن این حرفها رو... ببین داره میاد... اومد...

* بدو بدو... بدو بدو. برو اونور.. نه نه بیا این ور... دنیا داره باز میچرخه... چرخید...

# ای وای... باز فریب خوردیم.... فرصت از دست رفت... رفت که رفت...

* نمی خواستم بری... کلک زدم وقتی تُنگو چرخوند اینور من به تو گفتم اونور! ...

# ای دیوونه ...از دست تو... خود کرده را تدبیر نیست... ولی راهی پیدا می کنم این بار.. این دفعه باید بریم.. تو هم باید با من بیای.... یا راهی برای فرار پیدا می کنیم یا هر دو باهم می میریم...

اصلا مردن معنی نداره. مردنی در کار نیست. تا بوده همین بوده...




* چند شبه خبری ازش نیست... چرخیدن و پریدن از دیواره که هیچ. الان آب و نونمون هم کم شده انگار... یک فکری بکنیم... کاش دوباره بیاد... اون که میاد هوا عوض میشه...

# حالا هی بگو اون بیاد اون بیاد... ما باید بریم از اینجا... خودمون فکری بکنیم به حال خودمون...

* نمی دونم چی بگم... دلتنگم انگار...




* اگه نشد چی؟ مگه هزار بار امتحان نکردیم و نشد؟...

# ترسو نباش. بالاخره یکبار میشه... ما هزار ترفند بلدیم... لیز می خوریم از دستش... کافیه فقط یکبار حواسش پرت بشه... سر دیوار رو کمی پایینتر بگیره...

* مگه ندیدی؟... همین که می چرخیم دیواره و می چرخونه...... اون خیلی بزرگه... ببین هر وقت میاد برامون غذا میاره... اگه بپریم چی میشه فکر می کنی؟

# نترس هیچی نمیشه...




* چرا ساکتی، رفیقم... یک چیزی بگو ...یک حرفی بزن...

# دارم فکر می کنم به این دنیا... همه چیز از اونور دیوار پیداست اما نمی تونیم بریم اونور. اون هم که مواظب ماست و در اصل مانع ماست... نمیذاره بپریم اونور... به نظرت چه باید کرد؟ ...

* هیچ چیز. لازم نیست کاری بکنی... زندگیتو بکن... نه چیزی بپرس نه چیزی بخواه... چون در این دنیا به من و تو ثابت شده هر وقت چیزی پرسیدیم و هروقت چیزی خواستیم، همین دنیایی هم که داریم زیرورو میشه... از حرفی که زدیم و آرزویی که کردیم سخت پشیمون میشیم...

# اما اخه رفیق، یک دنیا سوال توی این مغز کوچیک من هست که حل نشده باقی مونده... کی باید جواب این سوالهای من رو بده... وقتی سوال بی جواب می مونه کور رنگی می گیرم...

* عشقم سوال نپرس... یا خودت بپذیر یا دنیا بهت یاد میده بپذیری... بچرخ و شنا تو بکن...

# یعنی اون کیه؟ چرا مراقب ماست؟ چرا آب دنیای ما را عوض می کنه؟ برای ما غذا می ریزه... حتی گاهی صدامون می کنه... هرچند زبونش رو نمی فهمیم اما حضورش را حس می کنیم...

* قرار شد دیگه سوال نپرسی، غذاتو بخور و سوال نپرس... شناتو بکن و لذتت رو ببر... این مهمه که هر دو زنده ایم....

# اخه زنده بودن تنها که کافی نیست. باید در این دنیا به جواب سوالهامون هم برسیم... وگرنه این مغز از هم می پاشه...

* ماهیَکَم... عزیزَکَم مغز من و تو خیلی کوچیکه... یا نمی دونی که قادر به درک همه چیز زندگی نیستی و یا نمی خوای این واقعیتو قبول کنی... فکر می کنی تو یکی همه کاره دنیایی و باید از همه چیز سر در بیاری...

# مشکل اینجاست که من قبول ندارم که همه کاره دنیا نیستم... وقتی همه چیزو می فهمم یعنی همه کاره دنیا هم هستم... من باید بفهمم این کیه که میاد و میره... چرا به ما می رسه، چرا ما رو زنده نگه می داره اما فقط تا حدی به ما آزادی عمل داده. ما رو زنده نگه می داره ولی اختیارمون دست خودمون نیست... اصلا چرا شبیه ما نیست...

* رهاش کن.. شناتو بکن.... بخوابیم... بخوابیم...




# چه دنیایی! همه چیز اونورش پیداست. ولی نمیشه ازش رد شد. میشه دید ولی نمیشه لمسش کرد. نمیشه رفت به سمتش. می خوام برم ببینم و نمیشه، نمی تونم. مگه نگفتن خواستن یعنی توانستن؟ پس چرا من می خوام برم ولی نمی تونم؟؟

* واقعیت اینه که می تونی رد بشی و بری اما بعدش دیگه زنده نیستی. رد شدن همان و مردن همان...




# یک مدته خبری ازش نیست...

* چیه دلتنگشی؟!

# چقدر مسخره است! من هم یک جورایی دلم براش تنگ شده. کار دنیا رو می بینی؟ تَنگی دنیامون کم بود حالا دیگه دلمون هم تَنگه. انگار دوست داستن دلتنگی میاره.... اونم برای کی؟ برای چی؟ برای کسی و یا چیزی که اصلا نگاهی به تو نداره... اصلا از جنس تو نیست... مال دنیای دیگه است...

* حواسم پیششه... نه اینکه چون غذامونو میده هوامون رو عوض می کنه یا نمک گیرشیم دوروبرش میگردیم... نه این نیست... دلم درگیرشه... کاش بدونه که ما هم عاطفه و احساس سرمون میشه.... دوستش دارم...

عشق ما ماهیها خالص و نابه...

# حالا دیگه هر طرف اون می چرخه ما هم می چرخیم...

..............................

# امشب از بالا دیواره رو چرخوند. از اون بالا، چهره اش یک جور دیگه است... دوباره افتادم کف دنیا... روی زمین، بال بال زدم... دوباره با خاک یکسانم کرد و باز بلندم کرد و باز عاشقشم...

* به عشقش نفس می کشم...




# کم کم دارم ناامید می شم از فرارمون. تو بدجور دل دادی به این دنیا. دیگه موقع چرخیدن دنیا خیز بر نمی داری به سمت دیواره... مدام امروز و فردا می کنی. تا اون میاد سست میشی پس و پیش می کنی... پس کی قرارمون می رسه؟

* نه اینکه خودت سست نشدی؟ این تو نیستی که وقتی اون از راه می رسه می پری روی آب؟ لب هاتو باز می کنی تا غذا رو از روی هوا بگیری؟ وقتی دستای خالیشو هم به سمتت می گیره باز خیز بر می داری به طرفش؟... تو هم عاشقشی.... خودت هم دل دادی به دنیا و به اون...




دیروز باهامون حرف میزد فکر کنم قربون صدقه مون میرفت... هر کاری کرد نگرفتیم از دستش.
بچرخیم و بچرخیم...




# کاش می شد از دنیا فرار کنیم. اصلا چرا ما اسیر دنیا شدیم. این چه ستمیه ما رو آورده اند اینجا بی اونکه خودمون بخواهیم و باید در این دنیا سختی بکشیم فقط به عشق بودن و زندگی کردن؟ اما این کافی نیست...




# دنیا نو شده انگار. بهار شده. نگاه کن ببین. همه چیز پاکیزه است. اون بیشتر پیش ما میاد. بیشتر باهامون حرف می زنه. بیشتر بهمون غذا میده بیشتر دوستمون داره انگار...

* آخه مگه نمی دونی. سال تموم شده. سال نو اومده. ببین برامون دنیای جدید گرفته اند. من و تو قراره سر سفره اون باشیم. معلومه که ما براش مهمیم. بهار ما ماهی ها برای اون مهمه.

سوسن چراغچی

زمستان 1394 نوروز 1395


برداشتی آزاد از نوشتار تُنگ ماهی، منتشره در همین صفحه. 26 آذر 1400

۶
۷
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
فقط نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید