ویرگول
ورودثبت نام
سوسن چراغچی
سوسن چراغچیفقط نویسنده
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
خواندن ۲ دقیقه·۸ ساعت پیش

نسل جدیدی از مردان

هوا خیلی گرم و شیشه های ماشین پایین بود.

در یک ظهر داغ تابستان، خیس عرق و کلافه از گرما و ترافیک سنگین و این چراغ قرمز طولانی،‌
متوجه کل کل راننده جوان اسنپ با یک موتوری شدم.

نفهمیدم کدام یک به آن یکی زده بود.
ظاهرا که همه چیز عادی بود زیرا هر دو خونسرد به نظر می رسیدند.

مرد موتوری تقریبا دوبرابر راننده اسنپ سن داشت. اولین کاری که کرد استفاده از کلمه مقدس گاو بود.
ترسیدم دعوایی راه بیافتد.

فقط همین یکی کم بود. دیر شده بود و می ترسیدم به موقع به جلسه کاری نرسم. حال اگر دعوا می شد در این گرما ادامه مسیر را چطور باید می رفتم؟

ولی دعوا نشد بلکه راننده اسنپ با خونسردی گفت: صبر می کنیم پلیس بیاید و دستش روی دنده حرکتی کرد.

شاید این نقطه،‌ شروع یک جدال مردانه بود؟

موتوری این بار با صدایی رساتر ،‌ فحش رکیکی داد.

قلبم از جا کنده شد و به درون سینه فروریخت.حالم بد شد و آهی از سر درد از گلو برخاست.

حالا دیگر برایم مسلم بود که پسر جوان از ماشین پایین بپرد و با موتور سوار بی آبرو گلاویز شود.

اما به جای این کار و بی آنکه حرکتی به خود بدهد،‌ دوباره گفت: صبر می کنیم پلیس بیاید!


هنوز حال دلشوره داشتم که مرد موتوری از سر ناجنسی و بدسیرتی با صدایی بلندتر گفت :

خوار و زنت...
و در کمال خونسردی راهش را کشید و رفت.

داشتم از ترس می مردم.
آخی بلند از سینه برخاست و از سر همدردی با راننده،‌ بدوبیراهی به زبانم آمد.


وحشت داشتم مرد جوان که یقینا دیگ غیرتش جوشنده تر از آن مرد میانسال بود،‌ بی خیال رساندن مسافر به مقصدش،‌ دنبال موتوری بیافتد و دودمانش را به باد دهد.
اما راننده که انگار حتی یک کلمه از آن حرف زشت را نشنیده بود به آرامی گفت: تا بهشون میگیم پلیس بیاد میذارن میرن.

خیلی سهل و ساده نشنیده گرفت.


از یکسو بخاطر توهین سنگینی که به او شده بود و ترس از کتک کاری سنگین بین دو مرد،‌ مثل اسفند روی آتش بودم و از سوی دیگر سخت متحیر از این که چرا و اصلا چطور هیچ واکنشی نشان نداد؟؟


فکر کردم شاید مشکل شنوایی دارد اما نداشت زیرا بمحض اینکه کلافه و مستاصل گفتم: میشه کولر را روشن کنید؟ دستش روی دکمه رفت و در حالی که با خونسردی همان جملات قبل را واگویه می کرد،‌ کولر ماشین را روشن کرد و به واگویه ادامه داد. چراغ سبز که شد،‌ به راه افتاد.

مثل روحی بود که سنگی به طرفش پرتاب شد اما به او نخورد بلکه از او رد شد.

گیج و متحیر از آنچه پیش آمده و نیامده بود،‌ اندیشیدم:

چه خوب که نسل جدیدی از مردان پدیدار شده است.

۷ مرداد ۱۴۰۴

مرد
۰
۰
سوسن چراغچی
سوسن چراغچی
فقط نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید