ویرگول
ورودثبت نام
Cheat
Cheatنویسنده
Cheat
Cheat
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

تب (۲)

فصل اول
دروغ و بدن


بدن برادر موردعلاقه‌ام است. البته هنوز مرا بابت اشتباه بزرگ نبخشیده. هشت سالگی‌ام در مدرسه شنیده بودم بدن اسم نیست. بعد از ناهار این را به بدن گفتم‌ و او بلافاصله شروع کرد به چنگ زدن صورتش و جیغ کشیدن. شب که پدر بدن به خانه آمد، یک دل سیر کتکم زد. چند سال گذشت تا شوالیه برایم توضیح داد که بدن از شناسنامه‌ی یکی از بچه‌های مرده‌ی مادرش استفاده می‌کند. از آن‌جایی که نشانی از او در جایی ثبت نشده، می‌تواند هر کسی دلش می‌خواهد باشد. این یکی از عقاید شوالیه بود. آدم می‌تواند درباره‌ی هد چیزی که وجود ندارد و خلافش هم وجود ندارد دروغ بگوید. در این صورت، دروغ توهم است و توهم‌هم یک عقیده است. عقیده به وجود چیزی که وجود ندارد. عقاید هم که قابل احترام‌اند. از پدر بدن بپرسید. خلاصه آن‌که بدن بدن بود و کسی نمی‌توانست این را زیر سوال ببرد. خانواده در طول این سال‌ها به هر فرزند به گونه‌ای متفاوت عشق می‌ورزید و این شیوه درباره‌ی بدن، نگرانی بود. از بچگی زود به زود مریض می‌شد. عجیب آن‌جا بود که زمستان‌ها با من و شوالیه نمی‌آمد برف بازی تا سرما بخورد و از پا بی‌افتد: از قبل در بستر افتاده بود. شوالیه یک بار آهسته به من گفت مریضی در خونش است. دار و ندارمان برای بدن بود. تلویزیون و کتاب‌ها و ماشین‌های اسباب‌بازی برای بدن بود. ماهی قرمز شب عید، حتی بعد از مرگش برای بدن بود. دود مبارک اسفند برای بدن بود. صندلی خوش‌رنگ مدرسه برای بدن بود. مادر برای بدن بود و پدر هم برای بدن بود. آخرین بار که "مامان" گفتم، بدن به هم ریخت و دسته دسته موهایش را کند. مامان شد "مادر بدن" و بابا هم که هر سری من یا به ندرت شوالیه را به خاطر بدن کتک می‌زد، "پدر بدن" نام گرفت. تنها یک بار، شوالیه توانست بگوید "پدر من" و بابت احساسات فردی‌اش که به مال و اموال بدن دست درازی کرده بود، مجازات نشود. سال دوازدهم با معدل ۱۹/۸۳ امتحاناتش را پشت سر گذاشته و شاگرد اول شده بود. در آن لحظات ملکوتی، به قدری سرافراز بودند که یادشان رفت این پدر که شوالیه تصرفش کرده برای بدن است. که معدل ۱۹/۸۳ برای بدن است. به هر صورت والدین ما برای بدن بودند و گاهی هم برای شوالیه. هر گاه قلعه‌ی جدیدی فتح می‌کرد، می‌توانست برای دقایقی پدر داشته باشد و مادر دورش بگردد. چیزی که بدن همیشه در اختیار داشت. من می‌اندیشیدم برایش دلواپس می‌شوند چون حال خوشی ندارد؛ اما این‌طور نبود. شوالیه به او می‌گفتم متکلم‌وحده.

تبرمانادبیات
۳
۰
Cheat
Cheat
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید