
بخش اول
«انسان و انسانیت، هر دو سقوط کردهاند. اگر بپرسید کِی؟ پاسخ روشن نیست؛ زیرا این سقوط برای من امری نسبی است. برای من هفتسال پیش رخ داد، برای شما شاید همین دیروز، و برای برخی دیگر، هنوز آن لحظهی تلخ فرا نرسیده است. البته توجه داشته باشید: وقتی انسانیت برای شما سقوط میکند، لزوماً همان لحظه متوجهش نمیشوید. انسانیت درست پشت سرِ شما سقوط میکند؛ فقط کافی است زمانی که برمیگردید، عمق این فاجعه را ببینید.
سفری در سیر این سقوط ارائه کنم؛ به پشت سرتان نگاه کنید! آخرین باری که از شنیدنِ خبرِ «انفجار خورشید در ۴۰۰۰ سال آینده» اندوهگین شدید، چه زمانی بود؟ هفتسالگی؟ دوازدهسالگی؟ یقین داشته باشید تا پیش از آن تاریخ، انسانیت برای شما هنوز سقوط نکرده بود و همچون مرشدی راه را به شما نشان میداد. حالا به لحظهای بیایید که با خواندنِ فجایعِ بمباران اتمی ژاپن، از خداوند خواستید که این رنج هرگز در طول عمرِ شما رخ ندهد. در آن نقطه، دیگر نگرانِ خورشیدِ ۴۰۰۰ سالِ بعد نبودید؛ حتی به بدبختیِ آیندگان هم فکر نمیکردید.
در آن لحظه، انسانیت بر لبهی پرتگاهی تاریک ایستاده بود و با تمام توان از شما طلب یاری میکرد، اما هیاهوی «جلوههای تازهی زندگی»، حواستان را پرت کرد. شاید نیمنگاهی هم به لبهی پرتگاه انداختید، اما «تصویرِ زیبارویان» را به «انسانیتِ پیر و قوزی» ترجیح دادید.
از اطرافیانتان گلایه نکنید که چرا از اهمیتِ انسانیت چیزی نگفتند؛ این خواسته ناممکن است. آنها یا از عمقِ این فاجعه بیخبرند، یا خودشان چند قدم جلوتر، در همان چالهای افتادهاند که انتظار شما را میکشد. چالهای که وقتی طعمِ لذتهای جسمی و روانی را چشیدید، در آن سقوط کردید. در این چاله، همگان با ظاهری کریه و لباسهایی مندرس حضور دارند، اما هرکس خود را زیبا و پیراسته میبیند. به همین دلیل، هر فرد بر دیگری میتازد تا از جسدِ دیگری، نردبانی برای صعود از دره بسازد؛ جایی که تصور میکنند زیباییها و لذتها در انتظارشان است.
در این میان، به محض آنکه به دیگری حمله میکنیم، دهانش دوخته میشود خود به خود صورتش مسخ میشود تا فریادِ یاریخواهیاش به گوش نرسد و چهره اش صدای انسانیت دیگری را به گوش نرساند . با تکهسنگی، پیکرش را به جسدی بیجان بدل میکنیم و تنها برای چیدنِ اجساد روی هم، با همقطارانمان همکاری میکنیم. دریغ که اگر باز هم برای رسیدن به قله به پلهای نیاز باشد، از تبدیلِ نزدیکانمان به جسد، ابایی نخواهیم داشت.
ای عزیزان، فکر میکنید این چاله اوجِ بیرحمی است؟ باید بگویم بالای این چاله، دقیقاً روبهروی معصومیت و خیرخواهی برای مردمانِ ۴۰۰۰ سالِ بعد، لایهای بالاتر از بیرحمی ایستاده است. بیرحمی در اینجا زمانی به اوج میرسد که ساکنانِ چاله با کمبودِ جسد مواجه میشوند. در این لحظه، همقطاران پیمانِ همفکری میبندند؛ طنابهایی رنگارنگ از کفِ چاله به بیرون پرواز میدهند و به شکلِ رنگینکمانی هفت رنگ و فریبنده، به سمتِ کسانی میفرستند که دلشان از بیرحمیِ بشر یا آیندهی تیره، آشوب است کسانی که از مرگ شکارچیان خود دل اشوب میشدن تا قبل دیدن هفت رنک رقصان در هوا .
این ظاهرِ زیبا، طعمهای است برای کشاندنِ آن افراد به لبهی چاله. از آنجا که این افرادِ سادهدل، از همقطارانِ چاله کوچکتر و ضعیفترند، بهراحتی به دام میافتند. همقطارانِ زیرک به آنها میگویند: «تنها کافی است مانند جسدی بر کوه بخوابی تا ما از روی تو رد شویم و به بهشت برسیم؛ سپس دستت را میگیریم و تو را نیز به تختِ پادشاهیمان میرسانیم.» اما همین که اولین نفر رد میشود، این بیچاره که فقط نقشِ جسد را بازی میکرد، حقیقتاً جسد میشود. او با چشمانی که برای بهتر بازی کردنِ نقشِ جسد بسته بود به روی زیبایی ، جان میدهد؛ بیآنکه بداند در بازیِ شیطان، نقشِ پلهی صعودِ دیگران را ایفا کرده است.»