ویرگول
ورودثبت نام
جاروبرقی
جاروبرقییه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
جاروبرقی
جاروبرقی
خواندن ۱۳ دقیقه·۲ روز پیش

فلفلی

جوانی لاغر و استخوانی به سرعت از تخته سنگی وسط روستا بالا رفت.شمشیر زنگ زده ای را از قلاف بیرون کشید ، فریاد زد :من ، فلفلی ، پهلوان این روستا را به مبارزه دعوت می کنم .

مردم روستا از هر گوشه ای خندان سر بیرون آورده و دور تخته سنگ جمع شدن ، سه پیرمرد اطرف سنگ هم می خندیدن و میگفتن تو با پهلوان ما چیکار داری آخه جوان.

مردی به پهنای یک گاو با سری تاس و رد زخمی روی سر از میان جمعیت بیرون امد گفت : کی جرئت کرده من ، پهلوان این روستا ، به مبارزه دعوت کنه .

وقتی پهلوان روستا فلفلی را دید زد زیر خنده و گفت : اشتباهت برای بار اول قابل بخشش سریع برو پیش مامان و بابات بچه .

فلفلی : من اشتباهی نکردم و نمی‌کنم ولی اگه تو ترسیدی می تونی بری .

مرد جمعیت پخش و پلا کرد و فریاد زد : خودت خواستی پس سریع بیا برای مبارزه ولی من نمیزارم زنده از مبارزه بیرون بری .

فلفلی : اگر شمشیر داری بیا مبارزه تا دستی که شمشیر باهاش به دست داری رو قطع کنم و شمشیرت بگیرم .

مرد فریاد زد: من و شمشیرم کنار دریاچه روبه روی روستا منتظرتیم .

ریش سفید ها تلاش میکردن جلوی فلفلی رو بگیرن و میگفتن تو درخود چی دیدی بدبخت اون شوخی نداره .

فلفلی گفت : من می خوام به جنگ دیو آدم خوار برم اگه اینجا قرار باشه بمیرم اونجا هم میمیرم ،فرقی داره کجا بمیرم ؟

ریش سفید های روستا با ترس فلفلی رو میدیدن و گفتن: چرا اخه.

فلفلی کمی مکث کرد و با صدای لرزان گفت : بعد سواد یاد گرفتن بعد کلی نامه نوشتن بعد کلی کار در مزرعه به جای گاو بودن بعد کلی کار کردن بعد کلی پول جمع کردن و بعد کلی بیدار ماندن تمام شب زیر پنجره بعد کلی کتک خوردن از مردم ده بالاخره راضی شد به حرفام گوش کنه برای همین گلی بهم گفت به دشت کنار ده برم و منتظرش باشم .

ریش سفید ها : بعدش چی شد ؟

فلفلی : بعدش ، بعدش وقتی تو دشت منتظرش بودم همین که پا گذاشت به دشت در تله دیو آدم خوار زندانی شد منم سریع شمشیر کهنه خودم از گنجه بیرون آوردم و برای آزادیش به جنگ دیو آدم خوار دارم میرم ، ولی نیاز به شمشیر بهتر دارم .

جوانی لاغر و با موهای بلند با خنده از دور گفت : رفتی کنار قفسش بپرسی اصلا می خواستت یا نه ؟

فلفلی :نه نپرسیدم خود گلی بهم گفت که من می خواد منم وقت تلف نکردم و سریع راه افتادم .

ریش سفید ها : تو چطور فکر کردی می تونی دیو شکست بدی همینجا کشته میشی.

فلفلی : پهلوان شما می خواد من برای غرورش بکشه ولی من برای آزادی گلی و حتی تمامی زندانی های دیو هدف من بالاتره ،حالا راه باز کنید برام .

فلفلی به سمت دریاچه رفت و رو به روی پهلوان روستا ایستاد .

پهلوان دستی به سرش کشید و گفت : تو اول حمله کن ببینم.

فلفلی با شمشیر زنگ زده به پهلوان حمله برد .

پهلوان خشکش زده بود و فقط دفاع میکرد و به نفس نفس افتاده بود و عقب ، عقب میرفت .

صدای نفس نفس زدن مرد و خوردن شمشیر در کل روستای کناره دریاچه پیچیده بود .

فلفلی ضربه ای به دست پهلوان زد که دست و شمشیر با هم به داخل دریاچه افتاد .

پهلوان :تو چی کار کردی ؟ چجوری ؟

فلفلی : من پاداشم گرفتم می تونی بری دیگه

پهلوان با یک دست به فلفلی حمله ور شد و شروع کرد به کتک زدنش .

پهلوان : تاوان کارت میدی می ندازمت در دریاچه .

کنار دریاچه گلاویز شده بودن که فلفلی شمشیر داخل شکم پهلوان فرو کرد و جسد به داخل دریاچه انداخت . دریاچه خیلی زود شروع به سرخ شدن کرد . فلفلی سریع خودش به داخل دریاچه انداخت و شمشیر پهلوان از دریاچه بیرون آورد.

مردم روستا با ترس از هر گوشه به دریاچه نگاه میکردن و ریش سفید ها به هم میگفتن حالا آب چیکار کنیم .

فلفلی با شمشیر جدیدش از روستا خارج شد راه خود ادامه داد .

در راه متوجه پرواز پرنده ای غول پیکر شبیه کرکس شد که به جهت مخالفش می رفت ولی ترسی به خود راه نداد و راهش را ادامه داد.

در راه به خود گفت : حالا که پهلوانی رو که اندازه گاو نر بود از پا درآوردم دیگر جوان بی عرضه و پست روستا نیستم بلکه پهلوانم پهلوان تمامی روستا ها .

با فکر پهلوان بودنش خوش بود که متوجه شخصی شد که در تله دیوی گیر افتاده .

فلفلی به سمت تله رفت . مردی به همراه یک لاشه سلاخی شده و جسد گوسفندی با دهنی باز و چشمی از حدقه بیرون زده در قفس بودن .

فلفلی گفت : تو که هستی ؟ چرا در تله دیوی ؟

زندانی گفت : من چوپانی بودم که دنبال این دوتا گوسفند اومدم تا انهارا به گله بازگردانم ولی هر سه در تله افتادیم . ۲ روز در این تله هستم از شدت گرسنگی یکی از گوسفندان سلاخی کردم دیگری هم با دیدن صحنه سلاخی به این شکل در آمد. حالا من موندم و فقط آذوقه ۱ ماهم.

آخر مگه من چه گناهی داشتم که باید خوراک این دیو پست فطرت باشم ایشالله عمرش تموم بشه زودتر .

فلفلی گفت :هی چوپان نگران نباش من به همراه شمشیرم به جنگ دیو میریم تو را آزاد خواهم کرد فقط الان به فکر کارایی باش که بعد آزادی می خوای انجام بدی .

چوپان: خدا کند که بتوانی و سالم بمانی همین که از این قفس آزاد بشم میرم کل گله رو پیدا میکنم و میفروشم بعد زن میگیرم تا آخر عمر در خانه می‌مانم پام هم دیگه بیرون نمیزارم.

راستی اسم شما چیست ؟

فلفلی : پهلوان فلفلی هستم .

در همین حین متوجه بازگشت پرنده غول پیکر شد و به راه خودش ادامه داد.

شب شده بود هوا تاریک مهی روی زمین پهن شده بود و فلفلی مشغول تمیز کردن شمشی جدیدش بود . فلفلی عکس خودش روی شمشیر میدید و اخم میکرد .

ناگهان متوجه صدای عجیبی می‌شود که میمرسد کجا داری میری برای بار سوم در مسیر خودم دیدمت.

فلفلی شمشیر رو به جلو میگره و داد میزنه : هرکی هستی بیا بیرون پهلوان فلفلی دستور میده بهت .

کرکس غول پیکر با کلاهی به سر از لای مه جلو میاد : کجا داری میری ۲ روزه دارم میبینمت وقتی از ده راه افتادی ؟

فلفلی : به برج غول برای نجات گلی و کشتن دیو آدمخوار .

کرکس شروع به خنده کرد و گفت : اون بدبخت که سه تا آفتاب دیگه طلوع کن خودش میمیره تو نمی خواد زحمت بکشی .

فلفلی : چرا ۳ آفتاب دیگه میمیره؟

کرکس :تو مگه نمیدونی هر دیوی پایان عمری داره که اگه کسی نکشتش با اون پایان عمر میمیره . به جای کشتن اون بدبخت برو دنبال کلید تله ها بگرد چون وقتی بمیره گلیت هم می پوسه تا آخر عمر .

کرکس خنده کنان کلاهش برای فلفلی از سر بلند کرد و پرواز کرد رفت .صدای خنده کرکس هنوز در مه میومد و فلفلی با سرعت به راهش ادامه می‌داد اینبار برای نپوسیدن گلی در تله .

....................................

کرکس نزدیک صبح به برج دیو رسید . دیو را دید که با طنابی به گردن می خواد خودش دار بزنه .

کرکس : داری چیکار میکنی تو باید از این دو روز باقی مونده نهایت لذت ببری

دیو : فکر اینکه دو روز دیگه تموم میشه شده کابوسم حاضرم الان تموم بشه تا از این کابوس هم آزاد بشم .

کرکس : حداقل با آخرین کسی که به مبارزه دعوتت کرده بجنگ و بعد خودت بکش تا نگن از ترس اون این کار کردی .

بعد داستان فلفلی و گلی رو براش تعریف کرد .

غول که غرق ماتم بود گفت : ای بابا این آخر عمری هم باز دوباره یه آدم جوگیر خودش بزرگ دیده و راهی این برج شده . حالا درسی به این آدم میدم که درس عبرتی بشه برای آدما تا بدونن باید از قولی که اخرای عمرش بیشتر بترسن .

بعد کرکس و غول باهم از برج بیرون اومدن .

.................

فلفلی صبح که شد مشغول خوردن تکه نونی شد که با خود اورده بود و برای دیو بلند رجز می خواند که صدایی شنید که میگفت : چه کسی می خواد دیو شکست بده ؟کدوم دیوانه ای این کار می خواد بکنه ؟

فلفلی دنبال صدا رو گرفت و به تله دیگری رسید که در آن پیر مردی با یک چشم کور ، دستی قطع شده و پاهایی چلاق بود که کلی نان و سکه اطرافش در قفس ریخته بودن .

فلفلی :پیرمرد دیگه نیاز نیست بترسی پهلوان فلفلی

قرار دیو بکشه و تمامی زندانی ها رو آزاد کنه .

پیرمرد : ای لعنت بر آن پهلوانی که گفتی که می خواد از این بهشت من نجات بده . من می خوام تا آخر عمر در این قفس باشم و در همین قفس گدایی کنم چون توجه و بخشش مردم در این بهشت خیلی بیشتر تا بیرون اینجا .

فلفلی : پیرمرد چند وقت در اینجا بودی که عقلت از دست دادی من باید سریع برم وقت بحث با تو را ندارم.

پیرمرد تنها دستش از قفس بیرون آورد و لباس فلفلی رو گرفت . گفت : باید اول من بکشی بعد اون دیو من نمی‌ذارم کسی آیت قفس ازم بگیره .

فلفلی وقتی دید نمی تونه از دست پیرمرد خلاص بشه با شمشیرش ضربه ای زد به دست پیرمرد و گفت : حتما تو را هم از تله نجات می دهم و هم از دیوانگی .

سپس فلفلی نانی از قفس پیرمرد برداشت و به راهش ادامه داد پیرمرد هم شروع به گریه و زاری کرد .

شب هنگام بود فلفلی در جنگلی پر پیچ و خم برای مقابله با ترس خودش را در فکر و خیال غرق کرد .

به خود می گفت وقتی من دیو بکشم دیگه گلی نمی تونه نه بگه دیگه مردم روستا باهام کاری ندارن . تمامی اشتباهات جبران میشه . من میشم پهلوان فلفلی نجات دهنده تمامی عقل ها .در همین فکر ها بود و از جنگل ترسناک رد شد ولی اصلا حواسش نبود که بالای سرش کرکس کلاه به سر نظاره گر خودش و افکار بلندش هست .

صبح که شد آخرین تکه نانش هم خورد و به راه خود ادامه داد تپه بلندی دید که برای رسیدن به برج باید ازش بالا می‌رفت. هنگام عبور از تپه به تله ای دیگری برخورد که مردی بسیار لاغر طوری که دندان هایش از روی گونه هایش معلوم بود در آن زندانی شده بود.

مرد همین که فلفلی رو دید بهش داد زد : آهای قهرمان بزرگ من نجات بده تا پاداشی بهت بدم که در کل عمرت ندیده باشی.

فلفلی : تو که هستی ؟ چرا اینجا افتادی؟ تو الان در تله دیو آدم خواری ولی نگران نباش قهرمانی که صدا زدی داره میره برای کشتن دیو و آزادی اسیر ها .

مرد لاغر : من پادشاه تمامی شهر ها هستم . خدمتگزاران من با حیله اون وزیر نامردم من را در این تله انداختن تا یه پست فطرت دیگه رو حاکم کنن. من الان یک ماه اینجا گیر افتادم دستانم شده آذوقه من .

اگر من نجات بدی شغلی بهت میدم که تا عمر داری نانت در روغن باشه.

فلفلی :چه شغلی ؟

حاکم : تو را جلاد خودم میکنم و سر هرکسی را که بزنی داراییش به تو میدم . مطمئن باش همین که حکومت پس بگیرم تعداد کسایی که باید سر بزنی از تعداد افراد کل شهر هم بیشتره .

فلفلی به شدت خوشحال شد و گفت : تنها مزد لایق یه قهرمان همینکه گفتی مطمئن باش تو را هم نجات میدهم ای حاکم . سپس به حاکم تعظیم کرد و رفت .

در راه در این فکر بود که دیگه لایق تر از اون برای گلی وجود نداره .

وقتی به بالای تپه رسید برج بلند دیو و که در تاریکی شب فرو رفته بود می تونست ببیند.

توجهش به قفسی افتاد که صدایی نمی‌آمد ازش به سمتش رفت و گفت : من ،قهرمان فلفلی، به جنگ دیو میروم برای نجات اسیر ها . ای مرد تو داستانت را بگو تا شاید تو را هم نجات دهم .

ولی صدایی نیومد برای همین جلوی مرد که به میله ها تکه داده بود رفت و سر شکافته شده و صورت غرق به خون که چسبیده به میله ها بود نگاه کرد . بعد متوجه مورچه های بسیار اطراف قفس شد که تعدادی دور تکه ای که از سر مرد بیرون افتاده بود جمع شده بودن و بخشی دیگر مشغول را رفتن روی لکه خون و بخشی به سوی مرد میرفتن .

فلفلی : تو را مورچه ها نجات دادند .

فلفلی همین که خواست از تپه پایین بیاد کرکس با سرعت پایین آمد و کلاهش را برای فلفلی برداشت و گفت :ای پهلوان نجات دهنده عقل ها ای قهرمان ای فلفلی تنها لایق گلی حواست به زمان هست . آفتاب که بالا بیاد دیو میترکه و کل برج فرو میریزه .

فلفلی : اصلا حواسم به زمانی که گفتی نبود چیکار کنم ؟

کرکس : من شما را تا انجا میبرم و میذارمتون روی پنجره طبقه دوم جایی که دیو هستش .

فلفلی قبول کرد و کرکس او را با پنجه گرفت و به پنجره برج برد.وقتی کرکس فلفلی پایین گذاشت خودش رفت و روی پنجره ایستاد .

فلفلی همین که دیو دید ترسید ولی وقتی طناب دور گردن دیو دید ، پرسید : آهای بدبختی که طناب دار انداختی به گردنت از ترس من ، اگر کلید تمامی قفس ها رو بدی کاری باهات ندارم .

دیو خندید و گفت : این طناب برای تو انداختم تا مبارزه عادلانه بشه اون کرکس که اوردن تو را به اینجا کل چیزا رو برای من تعریف کرد حتی گفته که وقتی گلی جواب رد بهت داد با چوب افتادی دنبالش و اون برای فرار از تو به دام من افتاد تو هم نه برای نجات اون بلکه برای فرار از مردم ده فرار کردی .

فلفلی : تو حق نداری با من اینجوری صحبت کنی مهم آلن که ما می‌خواهیم گلی را نجات بدهیم بعد تو هم حساب این کرکس کلاه به سر می‌رسیم.

دیو اشاره ای به کرکس که با لذت به دیو و فلفلی نگاه میکرد داد و کرکس پر زد رفت پایین.

دیو : تو ضعیف و ترسویی شک نکن ، ولی برای عادلانه شدن بازی بهت میگم کلید تمامی قفس ها کجاست . کلید اونا پرهای کرکس برای همین کرکس فرستادم طبقه پایین تا ادامه این طنابی که گردن من را به خودش وصل کنه . تو اگه من کشتی برو طبقه پایین پرهای کرکس بگیر و هر که را خواستی آزاد کن . البته حواست به زمان هست که آفتاب بیاد بالا همه چی تمومه.

فلفلی : کاری میکنیم که پشیمان شوی از حرفایی که به من زدی هدف من قهرمانانس و هدف تو خوردن آدم ، من برترم .

فلفلی با شمشیر دور پاهای دیو می‌چرخید ضربه میزد .

دیو : بذار کمکت کنم (شروع کرد به پاره کردن پیراهنش و فلفلی را روی سینش گذاشت ) تو فقط لازم اون شمشیر کوچک فرو کنی تو سینه من تا سه شماره باهات کاری ندارم اگه نتونستی همونجا لهت میکنم.

فلفلی شمشیر بلند کرد و فریادی زد و محکم داخل سینه دیو فرو برد .

دیو با خنده تماشاگر این صحنه بود و وقتی خون از زخم فواره زد فلفلی رو به پایین انداخت گفت : تو فقط ۱۰۰۰ شماره فقط هزار شماره از زندگی من گرفتی ولی ......

دیو به زمین افتاد در خون خود در حال غرق شدن شد.

فلفلی با عجله از پله ها رفت پایین و در این فکر بود که دیگه الان اگه کسی لایق نباشه اون گلی برای فلفلی .

وقتی به طبقه اول رسید کرکس دید که لبه پنجره نشسته و می خنده.

کرکس : دیو گفته بود نجاتت بدم و با خودم ببرمت تا خودت برای همه داستانت تعریف کنی ولی زمان زیادی نمونده برای همین خودم تمامی اسرا رو آزاد میکنم داستانت تعریف میکنم . کرکس برای آخرین بار کلاهش برداشت رفت .

همین که از لبه پنجره پرید فلفلی متوجه جسد دار زده گلی شد که به اندازه نصف انسان از لبه پنجره به بالا رفت بود ، به وسیله طنابی که دور گردن گلی بود و سر دیگرش گردن دیو.

فلفلی با اندوه گلی و با ترس نور آفتاب میدید و با حسرت صدای باز شدن قفس ها .

پایان

داستانداستانکنویسندگی
۰
۰
جاروبرقی
جاروبرقی
یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید