
** بیداریِ قاتل**
بیایید با مرگ جوزف شروع کنیم. میگویند او به دلیل سنگینیِ سرش، هنگامی که سعی داشت مانند یک انسان عادی بخوابد، مُرد. اما نه؛ سنگینیِ سر، دلیلِ اصلی نبود. این توجیه فقط به کارِ آرام کردنِ وجدانِ شما میآید. پس چه چیز جوزف را کشت؟ یافتن پاسخ این سؤال، نشان از صداقت شما و آشناییتان با ظلم و بیعدالتیِ عریانِ این جهان دارد.
جوزف مریک در ۲۸ سالگی مُرد، چون «خواست». این «میلِ خواستن» بود که قاتل او شد. همین میل بود که شبانه نخاع او را از جمجمه جدا کرد. بگذارید روشنتر بگویم: جوزف مُرد چون میل داشت «عادی» بخوابد. او ۲۸ سال برای این میل تلاشی نکرد، که اگر کرده بود، سالها پیش مرده بود. چرا پس از این همه سال، چنین تمنایی در او شکل گرفت؟ آیا غیر از این است که برای مردی که سی سال نشسته خوابیده، دراز کشیدن به یک شکنجه بدل میشود؟ آیا او میخواست خود را عمداً بکشد؟ نه، جوزف پیِ انتحار نبود؛ او فقط «عادی بودن» را میخواست. آیا این زیادهخواهیِ بزرگی بود که سرنوشت چنین با او تا کرد؟ چیزی که او میخواست، همان موهبتی است که هر نوزادی در بدو تولد، بدون کمترین تلاشی به دست میآورد.من باید حقیقت را بگویم، پس مرا سنگدل نپندارید: بله، این برای او «زیادهخواهی» بود. جوزف خودش هم این را میدانست. او که ۲۲ سال در سکوت و تسلط بر خویشتن زیسته بود و برای فرار از غم، پذیرفته بود که یک «هیولا» است، چرا ناگهان تغییر کرد؟ او در آن ۲۲ سال از انسان بودن تنفر داشت، چون جز ستم چیزی از آدمیان ندیده بود. شاید آن نشسته خوابیدن، برایش نوعی تمایزِ افتخارآمیز بود. اگر به جای دکتر فریک، فیلنمای دیگری با او آشنا میشد، شاید با داستانی شادتر روبهرو بودیم؛ چون در آن صورت جوزف به خود میگفت: «تنهایی تمام شد؛ زین پس این دیگران هستند که برای ما عجیباند.»اما دکتر فریک باعث شد جوزف به یاد بیاورد که هنوز «انسان» است. ای دکتر فریک! تو قهرمانِ این داستان نیستی. تو مباشری بودی در قتل جوزف مریک. تو کسی بودی که قاتل را بیدار کردی و دشنه به دستش دادی. گمان نکنید فرشتهای را شیطان جلوه میدهم؛ من حقیقت را یافتهام. شما از آن ۶ سال پایانی، بهشتی افسانهای ساختید، اما کدامیک از شما حاضر است زندگیاش را با آن ۶ سالِ جوزف معاوضه کند؟ آن سالها برای جوزف، دهنکجیِ روزگار بود؛ چیزی شبیه به ثروتی کلان برای فقیری در دمِ مرگ. ایکاش هیچ دکتری به فکر مداوای او نمیافتاد. ایکاش فریک در اولین ملاقات، دشنهای در قلب او مینشاند؛ باور کنید رنجش کمتر میشد.شکنجهاش کمتر میشد.