ویرگول
ورودثبت نام
زِئوس؛
زِئوس؛حاشا که انسانی چون من تغییر کند
زِئوس؛
زِئوس؛
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

من بی من کجایی؟

بیا بنشین کنارم، برایت چای دم کرده‌ام، تمام حیاط را به خاطر تو آب و جارو کرده‌ام و اجازه داده‌ام عطر گل‌های تازه متولد شده تمام فضای ایوان را ببلعد، کتابهایت را مرتب کردم و لباسهارا تا، دو استکان چای ریختم، کنار نعلبکی تو قند نگذاشتم، میدانم که چای تلخ را بیشتر دوست داری، وسط چایی خوردنت، دستانت را گرفتم، و در چشمانت نگاه کردم، پنج دقیقه، ده دقیقه و ناگهان شد نیم ساعت، خیره ماندم به چشمان خسته‌ و غمگینت.

کل روز برایت موسیقی باز کردم و اجازه دادم شهلاوار برقصی، آن‌قدر رقصیدی که صدای خنده‌هایت تمام دنیایمان را پر کرد، رقصیدی و خندیدی، ناگهان وسط خنده‌هایت ایستادی و رفتی کنار پنجره، خیره ماندی به درخت انگورِ کهنسال خمیده، به شبنم‌های مست نم‌بوی بهاران.

خواستم کنارت بایستم، دستانت را بگیرم و تو را محکم در آغوش بکشم، اما جسارتش را نداشتم‌، جفای بزرگی بین ما بود.

ای من بیچاره...

مرا ببخش، ببخش به‌خاطر تمام چشمان خسته‌ات، رویا‌های نابود شده‌ات و نگاه‌های غمگینت.

مقصر منم!

وقتی جلوی آینه ایستادم، با تمام نفرت در چشمانت نگاه کردم و با بی‌شرمی گفتم تو حق زندگی نداری، حتی بودن یکی از ما هم در این دنیا اضافیست، تو را زدم، سرت فریاد کشیدم و اجازه دادم تحقیر شوی، یک سکهٔ پولت کردم...

گفتم بگذار درسم تمام شود، شب‌بیداری را کنار می‌گذارم و سپس می‌رویم گردش، سینما، موزه، اصلاً می‌رویم کافه‌ی دنج بلوط، می‌‌نشینیم و تمام روز خیره می‌مانیم به رهگذران، گفتم بگذار اینبار تلاش کنم تا موقعیتی کسب کنم، برایت شادی می‌خرم و مثل نقل و نبات همه‌جا تعریف می‌کنیم، ستایشگر حال خوبمان می‌شویم، برای‌تو گُل می‌خرم، از همان هایی که دوست داری! هزاران وعده‌چینی کردم برایت، می‌دانستی دروغ می‌گویم، می‌دانستی فقط برای نگه‌داشتنت هست، اما چیزی نگفتی و کنارم ماندی.

باز هم گُلی به رویِ جمالت که ماندی و نرفتی، چشمانت کم‌سو و بدنت کبود شد، گودی بزرگی زیرشان افتاد مثل چاله‌ای که مرا بلعیده بود و تو را نیز گرفتارش کرده بودم...

ای منِ بیچاره، دلم برایت تنگ شده، برای اینکه با من سخن بگویی، خنده‌هایت را تماشا کنم، برقصیم و شیدا شویم، مستِ بوی خاک نم خورده‌ به‌هنگام باران شویم‌.

من، بازگرد الان بیشتر از همیشه به تو نیازمندم، من جسارت جرأت زندگی بی تو را ندارم، مرا ترک نکن، بی تو چیزی نیستم جز تکه‌ای گوشت متلاشی شده، انسانی ضعیف و نادان.

دلم برای عطر تو تنگ شده، برای ذوقت، سلیقه‌ات و چهره‌ی لطیف و مهربانت، دلسوزی هایت، برای همه‌چیزت...

بعد تو

دیرگوار شده‌ام، بدخلق شده‌ام، دیوانه شده‌ام، بیمار شده‌ام، غمگین شده‌ام، تنها شده‌ام، بَد شده‌ام، فرسوده و زخمی شده‌ام و از همه بدتر دیگر انسان نیستم.

کِی قرار است از آغاز کنار هم باشیم؟ و این دوری را کنار بگذاریم؟

نمی‌دانم من، شاید هرگز نخواهی، خسته‌ای، میدانم رنجوری و دلت میخواهد بروی، حق داری! هر چه گویی حق داری، وقتی زخمی بودی زحمت ندادم زخم‌هایت را ببندم و دردش را تا صبح تحمل کردی، در عوض با خشم و نفرت نگاهت کردم، اشک‌هایت را پاک نکردم، گذاشتم گوشه‌ی اتاق جمع شوی و استهوا در عالم خودت سیر کنی.

دلم برایت می‌سوزد، بسیار می‌سوزد...

باز هم مقصر منم، از اولِ زاده شدنم من مقصر بودم، اصلا تولد من تقصیر بزرگی بود، جهان اینگونه خواسته بود، من مقصر بی‌گناه باشم و بمانم، و مطلقاً خاموش شوم.

میدانی من، هر روز از خودم می‌پرسم من بی من کجایی؟

۱۴۰۴/۱۰/۲۸

منهیچ
۳
۰
زِئوس؛
زِئوس؛
حاشا که انسانی چون من تغییر کند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید