«ثمرِ سفید»
برف که بارید، فهمیدم فاصلهها گاه از رفتن نمیآیند، بلکه از ماندنِ بیثمر شکل میگیرند.
ماندنی که معنا را میساید و آدم را بیصدا خالی میکند. سالها با چیزی سخن گفتم که نامش پاسخ نامشروع بود اما رفتار آن تأخیر بود و سکوت؛ سکوتی که حتی اعتراض را خنثی میکرد و تنها امکان بازمانده، کنارکشیدن بود.
برف برایم نه پاکیای آوردو نه تسلیای؛ سطحی ساخت که همه چیز را همارتفاع کرد، رنج و بخشش، امید و نومیدی، همه بینام و بیصدا.
این وداع عصیان و تسلیم بلند نیست انتخابی سرد و دقیق است، برای نجات آنچه اگر میماند، به عادتِ خشن و بیروح بدل میشد، و باورهای خسته را نمیتوانست تحمل کند.
از اینجا به بعد هیچ فریادی و هیچ دعا و هیچ انکاری راهگشا نیست؛ تنها مینشینم، مانند دانههای برف، آرام و بیخبر، آب میشوم، تا همه چیز از آنچه بود، جدا شود و دیگر بازنگردد...
گوینده: زهرا کریمی
نویسنده: ف.ب (زئوس؛)