ویرگول
ورودثبت نام
خاویژ
خاویژدانیال رشیدی نویسنده، شاعر، تراوشات ذهنی
خاویژ
خاویژ
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

امیدم تویی

چون که برگی شد خزان، دل در نسیم افتاده است
از آن صبحِ بی‌غبارم گلبانگِ امید افتاده است

گرچه گل پژمرد و خار، زِ دستِ روزگار افتاد
باز در سینه چراغِ امیدِ نو افتاده است

هر نفس، ناله‌ای بود و هر دم، دُرّی از راز بود
در کنجِ جانم چون شمع، مهری تابان افتاده است

چرخ اگر سنگین گشت و شب، ره را تیره کرد
باز آفتابِ عشقِ ما بر سرِ گِردان افتاده است

غم مگو، که زِ یادِ ما شادی نیست حذف شده
لبخند هم در کویِ دلِ خسته، جا افتاده است

تا دلِ عشق‌پرور هست، زندگی عاشق است هنوز
هر چه زِ رنج بگذشت، نامِ بودن افتاده است

با دستِ تو، ای یارِ دل، صبحِ تازه ساز کن

چون که امید در نگاهت، همی پیدا افتاده است


چون که امید در نگاهت، همی پیدا افتاده است

غزلشعرعاشقانه
۴
۰
خاویژ
خاویژ
دانیال رشیدی نویسنده، شاعر، تراوشات ذهنی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید