به شوقِ چشم تو دیوانه و رسوا شدهام
به گِل نشسته ولی عاشقِ دریا شدهام
به هر نگاه تو عمری ز خودم بپاشیدم
که خاک گمشده در وسعتِ رویا شدهام
نگاهِ گرم تو آتش به دلم زد،رفتم
به شوقِ سوختن و عشق، تماشا شدهام
چه بیپروا زدم از خویش دل و دین بر باد
که در عبورِ تو از خویش، خدایا شدهام
به هر نفس به هوای تو نفس میسوزد
که بیتو خسته و بیبال وخمیده شدهام
به خاکِ پای تو افتادم و فهمیدم دیر
به هرچه غیرِ تو دل دادم، پشیمان شدهام
قسم به نام تو، ای اوجِ تمامِ بودن من
که تا همیشه در این عشق، فدایت شدهام...
که تا همیشه در این عشق، فدایت شدهام