لبِ تو بوسیدم و جانم به لرز افتاد و رفت
چشم بستی، خواب بردی، عقل در فریاد و رفت
پیرهن بگشوده شد، عطرِ تنت برخاست باز
آتشِ عشق از دلم تا اوجِ فریاد و رفت
در نفسهای تو مرگی نرم جاری گشت، ای دوست
روحِ من بیتابِ آن لحظه شد و در باد رفت
هر که با لبخندِ تو یکبار دیده افکند، سوخت
هر که را دیدم در این دنیا، از این بیداد رفت
بیتو من ماندم میانِ مرگ و رؤیایِ وصال
بیتو شبهایم به یادِ بوسهات بیداد رفت