
همینگوی میگوید نویسنده از رنجهایی که میکشد حرف نمیزند، بلکه آنها را مینویسد.
دریافت من این است که این گفته شاید نه در مقام یک رفتار مازوخیستی - حرف نزنم درحالی که میخواهم بزنم تا بعد بنویسمش- بلکه از پس این آگاهی میآید که حرف همواره تقلیل مسئله است به ساختار ارتباط با دیگری. درواقع مسئله همواره به نفع ایجاد ارتباط مصالحه میشود.
البته بنظر میآید همینگوی این رفتار را منش نویسنده درنظر میگرفت، تا چرخه نوشتن فعال شود. او نویسنده را مانند سربازان جنگی قلمداد میکرد. مفتخرانه در خود ماندن، بدون نق و زاری، و سرریزکردن تمام زخمها و رنجهای زیستن در نوشتن.
بنظر میآید خودش هم شخصیتی دسترسیناپذیر داشته، که در عین عیاشی و بارنشینی و میگساری و زنبارگی، سایهای تاریک و یافتنشدنی از او، همیشه برای اطرافیانش معمای سربهمهری بودهاست. این رازآلود بودن در شخصیتها و حتی ساختار داستانهایش هم مشهود است. متون فشرده شده چون فنر که باید با خواندن آزاد شوند.
این منش ستایششده برای نویسنده، با فهم عام از مردانگی هم شباهت زیادی دارد. گویی برای همینگوی نویسنده همان منش مردانه در معنای عام است، به علاوهی خلاقیت و توانایی نوشتن. رویکردی که بنظر تمام عمر با آن زیست و هرگز در آن تردید نکرد. مرد، برخلاف زن، خودش را در خود نگه میدارد. غمش حتی اگر همچون تهوع در دهانش جمع شود، آن را بیرون نمیریزد، بلکه در سکوت تمام، و با لبخند، آن را به معده برمیگرداند.
بحث ما اما برسر این است که نویسنده، چقدر از مسائلش میگوید. من میگویم او از همهچیز میتواند بگوید الا همان درد مرکزی که موتور نوشتنش است. حرف زدن از آنچه میتواند مایه نوشتن شود، مثل آلوده کردن لباس نو به گل خیس میماند. لکهها همان نظرات سطحی دیگران است که ایده تو را تخریب میکنند.
گویی به نگاه همینگوی، نویسنده ملزم به یک تنهاییست که هرگز به آسانی قابلتشخیص نیست - به عکسهای او در بارها در جمع دوستان و معشوقه مراجعه کنید - او آنجاست، مینوشد و میخندد، اما اگر سراسر جهانش آشکار باشد، نوشتن ممکن نخواهد بود. برای نویسنده، همواره چیزی از وجود او، باید ارادهمندانه پنهان بماند، تا در فرم ادبی خودش را نمایان کند. او رنجهایش را گنجهایش میداند، و مادرانه آنها را زیر حجاب خود پنهان نگه میدارد و لبخند میزند.