مواجه ناگهانی با مرگ در میانسالی، و بعد رجعت به زمان از دست رفته، بسیار در روایتها تکرار شدهاست. یعنی فهم سایه مرگ در مقام یک تلنگر و شروع کنش یادآوری برای بازشناسی دوباره خویش. چه اتفاقی میافتد؟ مردی را تصور کنید در اوج موفقیتهای اجتماعی، مالی و شغلی. دکترش او را صدا میزند و میگوید یک سال بیشتر وقت نداری، و بعد کارت تمام است. مرد چه میکند؟ هرکاری بکند، بعید است تصور کنیم به خانهی اشرافیاش برگردد، در همان سرمای رابطهاش با همسر، سر به بالین بگذارد و فردا صبحش دوباره سرکار برود تا روز مرگش فرا برسد.
انتظار مرگ در آینده نزدیک، وضعیت حال را به بحران میکشد، و برای فهم وضعیت زمان حال، او نیازمند بازگشت به گذشتهاست. مرکزیترین سوالی که برای این فرد پیش میآید اساس معنای زندگیاش است. چیزی که تا لحظه پیش از مواجه با مرگ، از آن غافل بودهاست. حال برای رسیدن به پاسخ این سوال باید دست مرور و یادآوری بزند. از خود بپرسد، چه مسیری آمده تا به اینجا رسیدهاست. مرگ، شخصیت را به گذشته میبرد، تا چیزی بیابد، و با خود به آینده (لحظه مردن) ببرد؛ چیزی که در زمان حال از دست رفتهاست. به تعبیری، زندگی شخصیت تا پیش از آن لحظه، درست به دلیل آن که در نسیان مرگ سپری شده، از معنا تهی بودهاست. و درست زیر سایه مرگ است، که زندگانیاش میتواند معنادار شود.
این گونه روایتها در بنیانهای اندیشگانیشان اساسا ضدتمدنی هم هستند. در واقع، شخصیت فرورفته در ساز و کارهای زندگی بزرگسالی و غرق شده در آمال و آرزوهای اجتماعی، در نوعی فریب زیست میکند که خودش از آن بیخبر است. این اندیشه، مجموعه اهداف جمعی انسانها را به انتقاد میکشد، و غرقگی انسان در آنها، او را به زیستی وامیدارد که گویی تا همیشه ادامه مییابد. برای این توهم مدرن، تنها مواجه با مرگ است که امکان بازنگری دوباره زاویهای دیگر به مجموعه ارزشهای از دست رفتهاش را ممکن میکند.
حالا شخصیت صبح روز بعد از خواب بیدار شدهاست. چه کار میکند؟ به گذشتهاش رجوع میکند تا با خوانشی دوباره از آنچه از سر گذارنده، معنایی برای زیستنش و بعد برای مرگش بیابد. میخواهد بداند «از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟» و برای این منظور کنشِ «هرکسی کو دور ماند از اصل خویش / بازیابد روزگار وصل خویش» را انجام میدهد.
این تم روایی که به اختصار و با شتابزدگی شرح دادم در رمان «هیچ شبی بیپایان نیست» اثر مائوریتزیو کارلِتی، خودش را در بافت فرهنگیشهری خاصی نشان میدهد. آنچه به رمان اعتبار میبخشد، نه پیرنگ قابلپیشبینی آن، که بومی سازی مسئلهای انسانی است. نویسنده که تمام زندگیاش را در رم زیسته، ما را میبرد به زوایای پنهان این شهر، از یک سو توسعه و سرمایهداری بیبازگشت و از سوی دیگر ارزشهای بومی و عامهاش.
سرمایهدار ثروتمند ما، پس از آن که باخبر میشود تنها یک سال زمان دارد، در مقام تازهواردی غریبه، به محله کودکیاش باز میگردد. تجربه زیستن در رم – در حالی که خانواده و همکاران فکر میکنند او برای ماموریتی به پاریس منتقل شدهاست - امکان نوعی آشنازدایی از زیست شخصیت را فراهم میکند. و باز درست بخاطر مرگاندیشیای که در او زنده شده، دست به ایجاد روابطی تازه میزند، و نوعی دگردوستی موثر در او نمودار میشود. از دادن راهنماییهای اقتصادی به صندوق کافه محلی، تا حل مسئله ریاضی پسربچهی رفوزهای که میخواهد هرچه سریعتر به بازی فوتبال برسد.
رمان پر است از ارجاعات مستقیم به خیابانها، مکانها و محلههای شهر رم، که بیشک خواننده رمی را بخاطر پیوند عاطفیاش با این مکانها بسیار متاثر میکند. کارلتی تلاش کرده، فرهنگ، زبان، بافت و مجموعه رفتارها و ارزشهای رمی را با این دغدغه بزرگ انسانی پیوند بزند و از پس این کار هم خیلی خوب برآمدهاست.
اما هنوز پازل روایت ما کامل نیست. برای آنکه تجربه کودکانگی، و بازگشت به اصل خود کامل شود، اکسیر نهایی، عشق است. گذشته، و اصالتش همواره، خودش را در مقام زن نمایان میکند. سرجو (شخصیت اصلی رمان) تولد دوبارهاش را در بازیگوشی، کنایهزنی، لوندی و شیطنت لوچیلّا بازمییابد. عشق، آن هم زیر سایه مرگ، کنش یادآوری و معناسازی را تکمیل میکند.
اما نقطه اوج روایت کجاست؟ حالا که زندگی از نو ساخته شدهاست. حالا که پوشالی بودن تمام آن چکهای سفید امضا، ویلاهای کنار ساحل، سفرهای گرانقیمت عیان شدهاست، و شخصیت پس از سالها دوباره به اصل خود بازگشته، وقت مردن فرارسیده است. گویی سهم کوچک آدمی از تجربه رستگاری کافی باشد، آنگاه آدمی ميتواند معنادار بمیرد. ثروتمند ما که در این یک سال فیات پاندا سوار شده و همنشین کافهچیها و کارگران راهآهن بوده است، به جایی در گذشته خود متصل میشود و در اوج تجربه تولد دوباره، مرگ فرا میرسد. کارلتی در بازسازی این تجربه انسانی در بافت زیستی خودش بسیار موفق عمل کردهاست.
بیشک تمجید از ترجمه بینظیر حاتمی در این یادداشت الزامی است. همانطور که اشاره کردم، رمان پر است از اصطلاحات، گویشها، کنایهها و تیکهپرانیهای بسیار بومی که عادت رمیهاست. لحن شخصیت مرکزی، که در عین مواجه با مرگ، از شوخطبعیاش نیافتاده به زیبایی در زبان فارسی بازسازی شدهاست. وقتی شخصیت مشعوقه (لوچیلّا) وارد صحنه میشود، تمایز لحنی مشهود در دیالوگهای او و شخصیت اصلی، به داستان بُعد و باورپذیری میدهد. با این رمان و همچنین با این ترجمه بینظیر، نه تنها میتوان شاهد سفری به گذشته در سایه مرگ بود، بلکه میتوان با فرهنگ عامه شهر رم هم بسیار خوب آشنا شد.