ویرگول
ورودثبت نام
dark astronaut
dark astronaut“she only comes out at night”
dark astronaut
dark astronaut
خواندن ۲ دقیقه·۱۸ روز پیش

بدون عنوان

وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. از سرما به خودش لرزید و بدون تفکر به سمت شومینه رفت، هنوز چند تکه چوب کنار شومینه داشت. شانی آورده بود... باید می رفت و هیزم ها را از زیر باران داخل خانه می آورد تا خشک شوند، ای چند تکه چوب زمان زیادی شومینه را روشن نگه نمی داشتند.

بعد از روشن کردن آتش تمام در و پنجره ها را بست، فرغون را بیرون آورد تا جایی که می توانست پر از چوب هایی کرد که سه روز پیش تکه تکه کرده بود و آن ها را به داخل خانه آورد. فرغون را کنار شومینه خالی کرد و یک کو ه از چوب درست کرد.

لباس هایش را عوض کرد و لباس های خیسش را روی زمین کنار چوب ها پهن کرد تا خشک شوند. شکمش قار و قور کرد و انگار تازه فهمید چقدر گرسنه است. چند ساعت بود چیزی نخورده بود؟ یخچال را زیر و رو کرد و یک تکه نان نیمه خشک، یک سیب گندیده، مقداری گوشت نمک سود شده یخ زده و بالاخره! مقداری سوپ پیدا کرد. گوشت را بیرون گذاشت تا یخش آب شود، سوپ را گرم کرد و سیب را بیرون انداخت.

کنار شومینه نشست. پتویی دور خودش پیچید و شروع به خوردن کرد. نان را با سوپ خیس کرد تا قابل خوردن شود.

خوردن آن کاسه سوپ خیلی کمتر از آنچه انتظار داشت طول کشید. شکمش باز قار و قور کرد. سوپ چیزی نبود که سیرش کند.

آهی کشید و ناگهان بدنش فرو ریخت.

ناگهان فهمید چقدر خیس و سرمازده و خسته است. به راستی چقدر خسته بود! تک تک اندام هایش درد می کردند. حس کرد حتی برای نشستن زیادی خسته است. روی زمین سرد و سفت دراز کشید و پتو را روی خودش کشید. زانوانش را در شکمش جمع کرد و پیش از آنکه متوجه شود خوابش برد.


ختم جلسه🏳️

تنهاییداستان
۱۵
۲
dark astronaut
dark astronaut
“she only comes out at night”
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید