ویرگول
ورودثبت نام
دلبر یزدان‌پناه
دلبر یزدان‌پناه
دلبر یزدان‌پناه
دلبر یزدان‌پناه
خواندن ۵ دقیقه·۸ ماه پیش

| زوزهٔ اضطراب |

ژن‌های اضطراب: از دشت‌های آفریقا تا زندگی امروزی
ژن‌های اضطراب: از دشت‌های آفریقا تا زندگی امروزی


نبضم مثل طبل می‌کوبید و از شدت دلهره قلبم داشت سوراخ می‌شد. نفسم بریده‌بریده از سینه‌ام درمی‌آمد و تصاویر مبهم و تاریکی که دیوانه‌وار از جلوی چشمم می‌گذشتند داشتند همان تنفس نیم‌بند را بند می‌آوردند. بی‌قرار و ترسیده از جایم بلند شدم.

قبلش دراز کشیده بودم روی کاناپه و «چرا گورخرها زخم معده نمی‌گیرند» را می‌خواندم که این‌طوری شدم. بی هیچ علتی. یکهو چیزی از قلبم جوشید و جوشید و در عرض پنج ثانیه منفجر شد.

حالا باید می‌جنگیدم: بلند شدم و کمی راه رفتم. ایستادم و نفسم را حبس کردم. دهانم را باز کردم و جوری که خودم بشنوم پشت‌سرهم گفتم: «آروم باش! آروم باش، دختر! هیچی نشده. ببین، هیچی نیست. حالت خوبه. هیچ اتفاقی نیفتاده.» اما کو گوش شنوا! اگر دسته‌ای گرگ در دشتی بی‌پناه دنبالم می‌گذاشتند، این‌طور اضطراب به جانم نمی‌افتاد! آخر چه شده بود که این مغز کله‌خرابِ همیشه در حالت هشدارِ من دستور جنگ یا گریز به همهٔ ارگان‌های بدنم صادر کرده بود؟ هیچ! شاید بی آن‌که خودم حواسم باشد درگیر فکر و خیال آینده‌ای نیامده شده، ترسیده، احساس خطر کرده و هرچه کورتیزول و آدرنالین دم‌دست داشته خالی کرده در رگ‌هایم.

مغزم را می‌شناسم؛ می‌دانم ابتدا آمیگدال بادام‌شکل که رسماً سیستم هشداردهندهٔ مغز است دستور خطر را صادر کرده، هیپوکامپ خاطرات مربوط به خطر و آسیب را فعال کرده، سپس قشر پیش‌پیشانی که تصمیم‌گیری و کنترل منطق را انجام می‌دهد زحمت کشیده و باقی کارها را انجام داده.

بالاخره نفس‌های عمیق و پرت کردن حواس و راه رفتن جواب می‌دهد و طوفان آن اضطرابِ بی‌دلیل کم‌کم می‌خوابد. گرچه آثار ویران‌بارش مانده و دیگر نمی‌توانم درست و حسابی تمرکز کنم و دلشوره‌ای سیاه تا مدت‌ها ته دلم را چنگ می‌زند.

می‌نشینم روی کاناپه و کتاب ساپولسکی را از روی میز برمی‌دارم. نوشته:

«برخی از افراد به‌ طور ذاتی از نظر ژنتیکی طوری ساخته شده‌اند که در پاسخ به استرس، سیستم استرسشان سریع‌تر یا شدیدتر فعال می‌شود. این تفاوت‌ها می‌توانند به اندازهٔ تغییرات کوچک در حساسیت گیرنده‌های هورمونی، یا در نحوهٔ خاموش شدن واکنش استرسی پس از پایان تهدید باشند.»

این هم شانس من است که اسلحهٔ ژنتیکی‌ام با چنین گلوله‌هایی پر شده است: ژن SLC6A4؛ ژن COMT؛ ژن CRHR1؛ ژن BDNF؛ ژن MAOA. که هرکدامشان دستی در اضطراب و پاسخ‌های استرسی و واکنش‌های هیجانی شدید من دارند.

البته که ساپولسکی و امثالهم همیشه تأکید می‌کنند که ژن‌ها فقط زمینه و قابلیت‌ها را فراهم می‌کنند، اما روشن و خاموش شدنشان در دست محیط و شرایط است.

این درست است، ولی بخت ناساز من جوری است که اگر حتی نصف ژن هم داشتم همان از خواب بیدار می‌شد و دمار از روزگارم درمی‌آورد! آخ که چه می‌شد اگر از بیخ و بن ژن‌های اضطراب را نداشتم و هیچ گزکی هم دست محیط نمی‌دادم؟!

ساپولسکی می‌گوید:

«استرس مزمن، به‌ ویژه زمانی که در اوایل زندگی تجربه شود، می‌تواند اثرات ماندگاری بر مغز بگذارد. مناطقی از مغز که مسئول کنترل استرس هستند، مانند هیپوکامپ و قشر پیش‌پیشانی، می‌توانند در نتیجهٔ سطوح بالای هورمون‌های استرس تحلیل بروند یا تغییر کنند. چنین تغییراتی ممکن است باعث شوند فرد در آینده، به محرک‌هایی که در شرایط عادی استرس‌زا نیستند، واکنش بیش‌ازحد نشان دهد. بنابراین، ژن‌ها و تجربیات اولیه با هم دست به دست هم می‌دهند تا تعیین کنند که یک فرد چقدر در برابر استرس آسیب‌پذیر خواهد بود.»

البته فقط انسان نیست که استرس را تجربه می‌کند؛ هر موجودی که در معرض خطر و تهدید قرار بگیرد یک‌جورهایی درگیرش می‌شود. از گورخری که شیر دنبالش گذاشته بگیر تا بابونی که قلدری نرهای بی‌رحم را تحمل می‌کند. فقط یک مسئلهٔ کوچک در این میان وجود دارد که بازی را به ضرر انسان تغییر می‌دهد: انسان تنها موجودی است که می‌تواند صرفاً با فکر کردن به آینده یا گذشته سیستم استرس خود را فعال کند!

بخت و اقبال را ببین، یعنی برای خطری که وجود ندارد هم استرسی می‌شویم! نتیجه این‌که بیماری‌های قلبی، دیابت نوع ۲، بیماری‌های خودایمنی، سرطان، افسردگی و اضطراب، مشکلات خواب، اختلالات خوردن، مشکلات گوارشی، حتی خشونت و فروپاشی روابط ریشه در استرس کنترل‌نشده دارند.

تفاوت انسان و دیگر موجودات در این است که تهدیدات استرس‌زایی که با آن‌ها روبه‌رو می‌شود مثل ببر دندان‌خنجری و گرگ واقعی و ملموس نیستند؛ یک ایمیل کاری،‌ قبض و قسط عقب‌افتاده، تنهایی و حتی نگرانی برای آینده‌ای نیامده هر کدام به اندازهٔ ده‌ها حیوان درنده ژن‌های استرسمان را روشن می‌کنند.

بله، مغز ما ساختاری باستانی دارد که طی میلیون‌ها سال برای بقا در محیط‌هایی مانند دشت‌های آفریقا تکامل یافته بود، جایی که واکنش سریع به تهدیدهای فیزیکی شکارچیان حیاتی بود. این سیستم هشدار باستانی در دنیای امروز که تهدیدها عمدتاً اجتماعی، مالی، یا روانی‌اند گاهی ناهماهنگ عمل می‌کند و واکنش‌های شدیدی به محرک‌های غیرمرگبار نشان می‌دهد. این است که رنج می‌بریم،‌ بدن‌هایمان به آرامی تحلیل می‌رود و با وجود همهٔ آسایش و امکاناتی که در دسترس داریم نمی‌توانیم بهتر زندگی کنیم.

باز ذهنم می‌رود سراغ آن «اگر» دوست‌داشتنی خیال‌انگیز و از خودم می‌پرسم: «چه می‌شد اگر ژن‌های اضطراب را نداشتم؟»

جوابش روشن است: زندگی آرام و بی‌دغدغه می‌شد. اما خب، احتمالاً با از دست دادن مکانیسم هشدار، پیش‌بینی خطر، نگرانی برای آینده و آماده‌سازی بدن برای مقابله را هم از دست می‌دادیم. خطرهای واقعی را دیرتر می‌فهمیدیم یا اصلاً متوجهشان نمی‌شدیم و بدتر این‌که دیگر برای آینده برنامه‌ریزی نمی‌کردیم، چون اضطرابی نبود که بگوید: «آماده باش! شاید اتفاق بدی بیفته.» دیگر محتاط نبودیم و آن‌قدر کله‌مان خراب می‌شد که چه بسا خودمان را از کوه پرت می‌کردیم پایین! و این طوری مرگ ناگهانی و انقراض در خدمتان بود.

مسئله این است که اضطراب به خودی خود بد نیست، کارکردش حفظ بقای ما بوده و هست، ولی در دنیای امروز تا حدی آن کارکرد نجات‌بخش را از دست داده و خودش شده است قوز بالای قوز.

راستش اگر روزی دانشمندی دیوانه با موهای آشفتهٔ انیشتینی و لبخندی مرموز بیاید جلو و بگوید: «خانم! آمده‌ام ژن اضطرابت را از ریشه دربیاورم و البته کمی هزینه هم دارد و دیگر نه دلشوره‌ای، نه تپش قلبی، نه کابوسی، نه ترس از آینده‌ای...»

اصلاً نمی‌گذارم حرفش تمام شود، نه می‌پرسم چقدر هزینه دارد، نه حتی رضایت‌نامهٔ کتبی پر می‌کنم، فقط آستینم را بالا می‌زنم می‌گویم: «بیا، برادر، از بیخ و بن بکن و راحتم کن!»

می‌خواهم دیگر از قبض برق، آخرین مهلت تحویل پروژه، تنهایی شب جمعه یا دینگ‌دینگ اعلان‌های گوشی نترسم. می‌خواهم طوری بخوابم که آمیگدالم هم بخوابد و با هر چیز کوچکی طعم زندگی‌ام را هم‌مزهٔ بادام‌های زهرماری نکند! آخ که چه شود!

اضطرابمای اسمارت ژناسترس مزمن
۳۰
۱۶
دلبر یزدان‌پناه
دلبر یزدان‌پناه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید