ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداچون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
آیدا
آیدا
خواندن ۵ دقیقه·۱۵ روز پیش

آینه ای میان من و من

قطعا زبون درازه منم .
قطعا زبون درازه منم .

دو سال پیش میان دفتر های قدیمی که کاوش میکردم به دفترچه خاطراتی رسیدم که تمام صفحه های ان تقریبا سفید بود ، هیچوقت اهل خاطره نویسی یا نامه نویسی نبودم اما

تنها یک نوشته بود که همان چراغ گرمی در دلم روشن کرد .

۹ سالم بود ، خلاصه و سر راست مقصد سفر عید را نوشته بودم اما نکته جالب برای من یک چیز بود

اخر نوشته ، ایدای نه ساله نوشته بود

خیلی دوست دارم بدانم کسی الان این نوشته را میخواند کیست ؟ حالش خوب است؟

برای من پلی بود به زمان کودکی

لحظه ای کاغذ ، به اینه ای تبدیل شد مابین انچه بودم و انچه هستم

در اینه خودم را دیدم کودکی که با شوق و کنجکاویِ پنهانی نگران خود اینده اش بود ، ایدای نه ساله بیشتر به حال ایدا اهمیت میداد تا ایدای الان .

وقتی جمله چه کسی این را میخواند را مینوشتم به چه فکر میکردم؟

فکر میکردم اینده ام این است؟ اصلا فکر میکردم اینده ای دارم؟

اگر اینه ای واقعی وجود داشت ایدای نه ساله همانقدر که من از دیدنش خوشحال شدم خوشحال میشد؟

نه.

من هیچوقت به عقب برنمیگشتم هیچوقت ، هرچه ازارم میداد پشت دیوار های خرابه ذهنم رها میکردم و میرفتم اما ان متن پلی به گذشته من بود . پس تصمیم گرفتم هرسالی که گذرم به سمت کمد و دفترچه خورد از ایدای جدید بنویسم به مخاطب بعدی ، یعنی ایدای اینده .

…

ایدای شانزده ساله نوشت : «امروز ۱۸ دی ۱۴۰۳ است ساعت ۱ صبح

من درحال گذراندن امتحانات نوبت اول هستم و دلم میخواهد بدانم کسی که در اینده این نوشته را میخواند کیست ؟ و اکنون من اینده در چه جایگاهی از زندگی خود به سر میبرد؟ ایا نمرات سال یازدهمش اصلا برای اینده اش مهم بوده؟ ان هارا یادش است؟

این نوشته را که مینویسم هفت سال از نوشته قبلی گذشته است ، پس هروقت هرجا تو دوباره به این نوشته دوباره رسیدی به من بگو “ حالت خوب است؟” »

ایدای هفده ساله نوشت :« امروز ۴ فروردین ۱۴۰۵ است ساعت ۲:۰۵ دقیقه ظهر

در این حوالی چند صباحی از سال نو گذشته اما من درحال گذراندن دوران نحس کنکور هستم و باید بگویم حقیقتا نمرات سال یازدهم خود را به یاد ندارم ! و حالم؟ نمیدانم امسال اتفاقات عجیب و سخت زیادی از سر گذراندم شاید خوبم، شاید . و اما .. ای کسی. که بعدا این را میخوانی به من بگو کنکور همانقدر ترسناک بود؟ ایا واقعا تمام زندگیت به ان وابسته بود ؟ و حتما بگو “ حالت خوب است؟”»

…

بعد از چند ماه دوباره سری به ان دفترچه زدم ، چیزی برای اضافه کردن نبود البته شاید هم خیلی چیز ها برای اضافه کردن وجود داشت

اما حالا فقط میخواهم به یک سوال جواب دهم

“ حالت خوب است ؟ “

نمیدانم . شاید خوبم ، شاید. جواب خوب بودن من تغییری نکرده ولی

شاید بیشتر از همیشه به اینده ی نامشخصم چَشم دوختم.

عجیب است .

چشم دوختن به اینده !

برای ایدا عجیب است .

عدد ۱۸ برای ایدا عجیب است چیزی که هر روزی که میگذرد به ان نزدیک تر میشود .

۸۷ روز دیگر دقیقا ایدای ۱۸ ساله برای ایدای ۱۹ ساله مینویسد . اما نمیدانم اصلا ایدای ۱۹ ساله وجود دارد ؟

شاید! ایدای ۱۸ ساله هم قرار نبود باشد حتی ۱۷ ساله حتی ۱۶ ساله چه بسا ۱۵ ساله .

افسردگی از سن کم پیچیده است . اسم هنریش را گذاشتم «با غم زاده شدن»

گاهی با خود فکر میکنم اگر زندگی ام در همان چهارده سالگی تمام میشد چه چیز هایی را از دست میدادم ؟

خوشحالی مادرم از قبولی در مدرسه خوب . دوستان جدیدم . تجربه های جدیدم.

گاهی هم فکر میکنم در ترازوی زندگی کفه عیب ها سنگین تراست . این تلخی ها در برابر شیرینی ها ارزش زنده ماندن را نداشت .

شانزده ساله شدم

گاهی فکر میکردم اگر زندگی ام درهمان پانزده سالگی تمام میشد چه چیز هایی را از دست میدادم ؟

اینبار جوابی محکم تر داشتم . چشیدن لذت عشق

پرده سیاهی که کنار رفت و چشمانم به روی عشق خانواده باز شد . و البته عشق او.

لذت خواسته شدن را لذت مهم بودن را لذت تعلق .

گاهی هم فکر میکردم عشق راه نجات زندگی نیست ، عشق در برابر تنفر زندگی به من ، بازنده ای ابدیست .

هفده ساله شدم

هنوز هم گاهی فکر میکنم ولی حالا زور امید به غم چربیده است .

من سال های طولانی نامه ای برای اینده ام ننوشتم چون اطمینان داشتم دیگر منی نخواهد بود

اما اینبار امید مرا سوار قالیچه پرنده اش کرده و در شهر خیال میچرخاند . پس حالا نامه ام را شروع میکنم

…

سلام عزیزم ، امیدوارم وقتی این رو میخونی حالت خوب باشه . خیلی خوب . نه شاید ، بلکه قطعا.

نمیدونم وقتی برمیگردی و پست های قدیمیتو میخونی چند وقت گذشته و الان چند سالته .

نمیدونم افسرده ای یا نه ، نمیدونم چیزی که تو ذهنم بود شدی یا نه ، نمیدونم واقعا خوشحالی یا نه

نمیدونم مسیر زندگی تورو با خودش کجا برده

ولی میدونم هنوز زنده ای و نفس میکشی .

من ، منِ گذشته به تو افتخار میکنم ، چون نفس میکشی

چون من بهتر از هرکسی میدونم نفس کشیدن چقدر کار سختی میتونه باشه .

نمیدونم باید ممنون باشم نفس میکشی یا نه ولی فقط بابتش بهت افتخار میکنم عزیزم .

پس هروقت برگشتی و این نوشته رو خوندی به من بگو

زندگی ارزششو داشت؟ چه چیزهایی از دست دادی ؟ چه چیزهایی بدست اوردی؟

و مهم تر از همه به من بگو “ حالت خوب است؟”

-

پ.ن : این پست برای چالش نامه نویسی احمد عزیز بود . نمیدونم‌ نوشتم نامه محسوب میشه یا نه ، در حقیقت من خیلی اهل شرح حال و نامه نویسی نیستم و همینقدر نامه - میتونم بهش بگم نامک چون کوچیکه- نویسی برای من خیلی حرف توشه .

حقیقتش خوشحال شدم وقتی این چالش رو دیدم چون خیلی وقت بود که میخواستم همچین پست با چنین موضوعی بزارم منتهی نیاز به یه جرقه بود که زده شد و در اخر ممنونم که خوندید 💘

۹۸
۲۶
آیدا
آیدا
چون، اگه یه روزی من تموم شدم میخوام کلماتم اینجا امن بمونه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید