ویرگول
ورودثبت نام
دیر و زود
دیر و زودسریال زندگی من...
دیر و زود
دیر و زود
خواندن ۵ دقیقه·۳ سال پیش

قسمت اول _ منحرف نشو!!

من در حال حذف پایه دوربین از تصویر پانوراما تور مجازی
من در حال حذف پایه دوربین از تصویر پانوراما تور مجازی


یادمه تو یک شرکت کار میکردم. از صبح تا شب...

ولی مدیر اون مجموعه به خاطر اینکه میخواست همه کارها را خودش مدیریت کنه، هیچ وقت به کسی اعتماد نمی‌کرد. حتی برنامه نویسی که چندین سال با هم دوست و رفیق بودند از این قاعده مستثنا نبود. این مسئله را من بعدها در جاهای دیگه هم دیدم و به اعتقاد من این برمیگرده به عدم اعتماد به تخصص یک نفر. شاید بهتر باشه به یک متخصص فقط خط بدیم نه اینکه هدایت اون را بر عهده بگیریم. البته این اتفاق برای خیلی از ماها اتفاق افتاده و یک رویه عادی شده توی خیلی از شرکت‌ها و اگه شما از این رویه به دور هستید واقعا بهتون تبریک میگم.
اما ساده نگاه کردن به این موضوع، خودش یک اشتباه بزرگه. بعدها فهمیدم که بعضی از کارمندان صرفا به جهت دریافت پول کار میکنند و به دلیل آموزش غلط، اونها متوجه شدند که کار کردن در یک شرکت، یعنی تلف کردن سرمایه عمر. نداشتن یک هدف واحد و شریک نبودن در موفقیتهای شرکت میتونه اونها را به این سمت و سو بکشه. به همین دلیل هم کارفرما و هم کارمند یا کارگر به فکر دریافت بیشترین سود از فرصت بدست آمده هستند و نهایتا مدیر باید ریز کارها را بررسی کنه، تایید کنه و یا حتی بعضا خودش انجام بده.

به هر روی...

شرکت ما یه خونه ای بود که خود رییس شرکت هم توی اون زندگی میکرد!!
بله اینطوری بود که ما همسایه رییس بودیم و همیشه نظارت اون را به صورت محسوسی داشتیم. از دوربین های زوم شده روی مانیتور گرفته تا بازدید سرزده آقای رییس از مانیتورها به صورت تنگاتنگ. گاها صدای خر پف مدیر مربوطه هم به گوش بچه های شرکت میرسید. ☺️ یه تم لباس هم داشت که همیشه اون را رعایت میکرد!
کت و شلوار؟
نه! شلوار جین با یک پیراهن چهارخونه که فقط زمستون یک پالتو به اون اضافه میشد.
گاها تماس مدیر با من یا بچه ها این بود که در شرکت را ببندیم تا همسر رییس بتونن بدون اینکه ما ببینیمشون از پله عبور کنند. آخه شرکت به قدری کوچیک بود که اگه در بسته میشد به دلیل نداشتن پنجره، احساس خفگی به همه دست میداد. شما فکر میکنید که بزرگنمایی میکنم اما واقعا تصور کنید، ده نفر توی چهل متر فضای بدون پنجره در حال کار!!!
اتاق رییس هم که همیشه قفل بود و داخلش رک سرور قرار داشت و میکروفونی که توی یک جعبه منگنه به طور ناشیانه ای جاسازی شده بود تا گفته های کارمندان و یا مشتریان بدون اجازه اونها ضبط بشه.
کمد قراردادهای ترکمنچای که فقط یک نسخه بود و هر وقت که مدیر میخواست بندی به اون اضافه کنه به راحتی این کار را انجام میداد و دوباره امضا میکرد.
البته من این موضوع را در آخر کار فهمیدم و جالب بود که خانواده فوق مذهبی این آقا و خود این شخص اون موقع تناقض عجیبی در ذهن من ساخته بود.
البته بعدا متوجه شدم که از این دست آدم ها زیادند.
یه مورد جالب دیگه هم این بود که وقتی یک نفر (خیلی عذر میخوام) برای اجابت مزاج تشریف میبردند به محل مورد نظر که گوشه همون چهل متری واقع شده بود، از شروع تا پایان همه چیز واضح و روشن بود و این تمام ماجرا نبود..... (فقط اینو گفتم که بدونید حتی برای چنین مورد ابتدایی هم فکری نشده بود)

کار من توی این شرکت، پشتیبانی نرم افزار بود. یک نرم افزار تور مجازی، که از 70 اثر تاریخی اصفهان به صورت تصاویر 360 درجه پانوراما گرفته شده بود.
در ابتدا وظیفه من فقط این بود و به تدریج طی این دو سال اضافه و اضافه شد. البته من خودم کارهای زیادی اونجا یاد گرفتم اما تعدد کارها هیچ وقت اجازه نداد که در یک زمینه به صورت تخصصی وارد بشم.
اینو برای کسایی میگم که واقعا میخوان در آینده به این نقطه نرسند:
"هیچوقت همه کاری انجام ندید حتی اگر باعث بشه که اون کار را از دست بدید فقط در یک زمینه کار کنید."
اگه میخواین خودتون را نشون بدید و پیش مدیرتون خودنمایی کنید راهش این نیست!
همیشه خطوط قرمز داشته باشید تا از حیطه کاری خودتون دور نشید.
بهترین دوران زندگی از 18 سالگی تا سی سالگی را صرف یادگیری یک تخصص کنید و مطمئن باشید بعد از اون همه به این تخصص شما احترام میگذارند و نهایتا نیازهای مالی شما هم برطرف میشه.

برای تضمین این صحبت همین بس که من در پایان کارم در این شرکت (که به میل خودم انجام شد) هزاران کار ریز و درشت را بر عهده داشتم که از صبح تا شب به صورت دقیق اونها را انجام میدادم.
همیشه به فکر خودتون باشید چون هیچ شرکت و سازمانی بعد از شما اگر هم زمین بخوره سراغ شما نمیاد. چون میدونه که شما دیگه اون آدم سابق نیستید و همیشه یک نفر مثل شما هست که دوباره بخواد برای نمایش توانمندیهای دوران نوجوانی و جوانی زمان خودش را به مقدار ناچیز بفروشه. چون زمانی که رفتم، همه چیز به هم ریخت و برای هیچ کس هم مهم نبود.

سال ۱۳۹۲ بود که یکی از دوستام یه شرکت جدید تاسیس کرد و به من پیشنهاد کار داد. با حقوق کمتر، بدون بیمه و یک آینده درخشان که برای اون شرکت تصور میکرد. من هم بی درنگ بعد از اتمام قرارداد به اونها ملحق شدم.

صبح بعد از استعفای من از شرکت قبلی، دنیا زیباتر بود. کوهی از مسئولیت که انگار از دوش من برداشته شده بود. دیگه مهم نبود که چرا نرم افزار آقای ایکس در شهر فلان اجرا نشده! دیگه مهم نبود که فروشنده نرم افزار برای فروش محصول دروغ گفته و من باید وجه پرداخت شده را بر میگردوندم تا برند شرکت تقویت بشه یا دیگه مهم نبود و مهم نبود....
امیدوارم شما هم این حس را قدر بدونید چون کمتر اتفاق میفته که چنین حسی داشته باشید. فشار زندگی و مخارج مورد نیاز شما در آینده، اجازه انجام ریسک به شما را نمیده و این حس مهم نبودن و امید به آینده حتی اگر درست هم قدم بردارید خیلی کم اتفاق میفته. یادمه با اشتیاق زیادی پا به محیط کاری جدید گذاشتم.
فصل جدیدی از کار با دوستان و همکارانی که قبلاً همه اونها را می‌شناختم.

کسب و کارهدفروزمرگینرم افزارمدیریت
۳
۰
دیر و زود
دیر و زود
سریال زندگی من...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید