ویرگول
ورودثبت نام
YUNA
YUNAهمون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
YUNA
YUNA
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

به قول قدیمی ها، عاشقی

 

طبق معمول همه جامه خواب بغل کردن؛ ولی من چشمام بازه. نمی تونم بخوابم. تا چشمام رو می بندم توی بیداری کابوس می ببینم. پس ترجیح میدم چشمام باز باشه و توهمِ رویا ببینم.

امشب، بعد از شام که داشتم فیلم می دیدم، یه گوشم به مادربزرگم بود که داشت برای مامانم سخنرانی می کرد. ظاهرا یکی از دخترای اقوام، بلافاصله بعد از این که رفته بود دانشگاه، عاشق یه شخص میشه و خیلی زود هم میان خواستگاری و دختره رو می برن. می گفت که چون تک دختر بوده باباش می خواد به همه شیرینی بده و از این حرفا.

از همین جا شروع شد که بحث عشق و عاشقی باز شد. مادربزرگم از آدمای مختلف حرف می زد که عاشق شده بودن و تهش به جایی نرسیدن. پدزبزرگم می گفت برادر و زن برادرش همین جوری باهم ازدواج کردن. ظاهرا وضع پسره خوب نبوده و دختره از روی احساساتش چشم بسته گفته می خواد باهاش بره زیر یه سقف و بعدشم که به اینجا رسیدن. از اون طرف مادربزرگمم تائید می کرد و مثال های دیگه میاورد. می خواستم بگم شاید اونا به معنای دیگه ای رسیده باشن که پول یا زندگی تجملاتی نمی تونست با خودش بیاره؛ ولی مثل همیشه حرفم رو برای خودم نگه داشتم.

مادربزرگم می گفت چه رویی دارن که تو این سن کم عاشقی می کنن و من با خودم می گفتم که اونا حداقل به سن قانونی رسیدن. مادربزرگم می گفت سنشون کمه ولی به قول پدربزرگم دیگه عشق یعنی همین؛ احساساتی که باعث میشن نتونی با عقلت تصمیم بگیری. تو دلم گفتم اگه سن اونا کمه پس سن من چیه؟!

تا حالا فکر می کردم عشق خجالت نداره. فکر می کردم همه فقط از جوانب ساده ای که من نگاه می کنم به مسئله نگاه می کنن و فقط به آروم بودن قلبشون توجه می کنن؛ ولی با حرفایی که شنیدم فهمیدم مردم از جوانب مختلفی نگاه می کنن. من فکر می کردم عشق فقط دوطرف داره ولی فهمیدم که عشق سمت و سو های زیادی داره برای کامل بودن. و این اشتباهه که حرف مردم اهمیتی نداره.

اگه تاحالا خجالت نکشیده بودم، حالا خجالت کشیدم. خجالت کشیدم از این که این سنت قدیمی رو شکستم و به قول قدیمیا  تو هوای عاشقی نفس کشیدم. من خجالت کشیدم که یه وجه ایده آل رو توی ذهنم بزرگ کردم و تبدیلش کردم به یه وابستگی جسمی و روحی که علاجی نداره و حتی از این که دیگه کاری از دستم برنمیاد خجالت کشیدم. من میدونم جای این زخم تا ابد روی من باقی می مونه و من دیگه نمی تونم مثل قبل آزاد باشم و آزادانه به کسی که دوست خواهم داشت عشق بورزم.

من خجالت کشیدم و وقتی که تنها شدم به حال خودم گریه کردم. به یاد پدر افتادم که می گفت تا ابد نسبت به شخصی که وابسته کردید مسئولیت دارین. من خودم رو وابسته کردم و حالا باید تا ابد تاوان این یه تیکه رو پس بدم. تاوان یه تیکه بزرگ از قلبم که دیگه مال من نیست و معلوم نیست چه بلایی قراره سرش بیاد.

بهترین بخش یه سفر کوتاه:)
بهترین بخش یه سفر کوتاه:)


پ.ن: الان یادم اومد قانون فیزیک میگه انرژی نه به وجود میاد و نه از بین میره؛ اون فقط از جسمی به جسم دیگه انتقال داده میشه.

پپ پیدا میکنه. (بهش فکر کن)

عاشقی
۷
۸
YUNA
YUNA
همون گربه کوچولویی که روی دیوار قدم میزد :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید