
خیلی زود خانهی نرگس را پیدا کردم.
نرگس دختری است که از همان برخورد اول، مهربانیاش تو را در آغوش میگیرد. مهماننوازیاش بینظیر است؛ انگار که همیشه منتظر تو بوده، حتی اگر هزاران بار این راه را رفته باشد.
خانهاش ساده و گرم است؛ پر از نور صبح که از پنجرهها به داخل میتابد و عطر چای تازه دم، فضا را پر کرده.
وقتی وارد شدم، لبخند واقعیاش مرا به آرامش دعوت کرد؛ لبخندی که میشد گفت از دل برآمده و در سختترین روزها هم انرژی مثبت میپراکند.
هرچند عقاید و نگاههای سیاسی و اعتقادی ما در دو سوی کاملاً متفاوتی قرار دارد، اما همین تفاوتها، تعامل را رنگیتر و جذابتر میکند.
خانهی نرگس پر بود از آن حس آرامش بیادعا که فقط در حضور آدمهای مهربان حس میشود.
صبحانه ساده بود؛ نان تازه، کرهی نرم و پنیر خوشطعم.
اما در همان سادگی، چیزی بود که برایم عمیقاً دلچسب بود؛ شاید حس تعلق، شاید حس بودن کنار کسی که به رغم تفاوتها، در کنارت است.
☀️ نور ملایم صبح از پنجره به داخل میتابید و روی میز صبحانه بازی میکرد.
صدای خندههای آرام نرگس در آن فضا، حال و هوای روز را عوض کرده بود.
دیگر ساعت نزدیک هفت شده بود. آماده شدم و دوباره راهی مترو و بیمارستان شدم. 🏥🚇
در راه، نمیدانم چرا، ذهنم درگیر یک سؤال شده بود:
🔍 چرا آدمها اینقدر تغییر کردهاند؟
یا شاید بهتر است بپرسم:
🪞 آیا من هم همان آدمِ گذشتهام؟ 🤔
در واگن مترو، با اینکه روز تعطیل بود، جمعیت کم نبود.
در واگنی که نشسته بودم، حدود سی زن بودند. دهتای آنها روسری نداشتند.
این وضعیت من را ناراحت میکرد؛ نه از روی قضاوت ❌ بلکه از جنسِ تعجب و تأمل… از روبهرو شدن با این حجم از تغییر. 🌪️
🧕 با خودم فکر میکردم: چه شد که اینطور شد؟
خودم هم چادری نیستم. همیشه بخشی از موهایم بیرون است، و هرچقدر همسرم تذکر داده، هیچوقت نتوانستم این بخش از ظاهرم را تغییر بدهم.
اما هنوز هم باور دارم که حجاب، از دستورات مستقیم قرآن است. 📖✨
کمی که بیشتر فکر کردم، دیدم این تنوع در پوشش، همیشه بوده.
حتی آن روزها هم، ما شلحجاب، باحجاب، و بیحجاب را کنار هم میدیدیم.
اما انگار حالا، بیحجابها بیشتر به چشم میآیند...
یا شاید فضای جامعه، طوری شده که جسارتِ «دیدهشدن» بیشتر شده. 🔍👀
هرچه به بیمارستان نزدیکتر میشدم، تعداد افراد بیحجاب بیشتر میشد.
بیشترشان جوان بودند.
نمیخواهم با ظاهر قضاوت کنم، ولی در دل، دخترانی را که با حجاب کامل و پوشش آراسته بودند، تحسین میکردم. 🌸🌼
حضورشان، میان این همه تغییر، قوت قلبی بود. 💪🏼
با خودم گفتم:
👗 «ظاهر، همهچیز نیست؛ اما میتواند آینهای باشد از باورهای درونی…»
📸 سفر آن روز با تمام سادگیاش، پر از فکر و مشاهده بود.
شاید همین لحظههای ساده…
همین وقتهایی که صدای چرخ یک چمدان، سکوت صبح را میشکند…
…
🎢 همان لحظههاییاند که ذهن آدم دوباره شروع میکند به مرور کردن:
خودش، دیگران، و مسیری که همه با هم آمدهایم