
آن کس که تبر زد
بر پهلوی این درخت،
آیا گمان میکرد
که روزی
چه کلماتی بر آن نگاشته خواهد شد؟
در دستم جنازهایست؛
جنازهٔ آن درخت
که شاید لانهٔ گنجشکی را
در پناه سبز خود
محفوظ از هر گزندی میداشت.
لعنت، لعنت بر آن چوببُر
که در آن سحرگاه
خود را آمادهٔ جنگل کرد!
و نفرین بر آن تبر که آن روز
یالِ پولادینش را
از آن درخت نراند!
و لعنت به من
که هر روز
صدای فریادِ گنجشکانی را
که بر قامتِ آن درخت مستقر بودند،
از لایِ ورقهای این دفتر میشنوم.
میشنوم صدای شکستنِ هر شاخه را؛
میشنوم صدای افتادن،
افتادنِ لانهها همراه با جوجهها...
کتابخانهها مزارِ درختانیست
که سایهای بودند بر آتشِ گرما
و خانهای بودند برای موجودات
که خود و پناهندگانشان را
قربانی کردند تا
آزاد شوند
بانگ دلشان را
در جسدِ خویش نمایان کنند
و به هر سو پرواز دهند.
نوشته هر کتاب،
سخنیست که درخت
در دل نهان داشته است
و اکنون به وسیلهٔ کلمات،
احساسش را بیان میکند.
کتاب، ادامهٔ طنینِ درخت است؛
که نفس میکشد
از میانِ وَرَقات.
کلمات،
وارثانِ برگها هستند
که سبزیِ خیش را
به سیاهیِ جوهر باختهاند.
نقوش و حروفِ هر کتاب،
اندیشهای ست که درخت
جانِ خود را
بهایِ ماندگاریش کرده است.
مثلاً:
درختی که کتاب «مغازهٔ خودکشی» شده است،
میخواست این مفهوم را برساند:
«که تغییر دادن و زیبا کردنِ جهان،
حتی با ارادهٔ یک نفر هم،
امکانپذیر است.»
و یا در کتاب «بینوایان»،
میخواست که بگوید:
«رستگاری از دلِ رنج
و مهربانی از دلِ ویرانی برمیخیزد.»
افسوس
که اینگونه، کتابها
حرفِ دلِ درختان را میزنند؛
اما چه حیف
که هزینه، زندگیشان است
و باید برای جاودانگیِ فلسفهیشان
زندگیشان را قربانی کنند.
ما وارثانِ اندیشهٔ درختانیم
و کتاب وصیتنامهایست
که به وسیلهٔ آن،
بعد از مرگ،
بنیادِ آنان را
انتقال دهیم.
پس این رسالتِ ماست
که اجسادِ درختان را
محترم بداریم
و به گرامیداشتِ آنان،
اندیشهای
که به بهایِ جانشان
رویِ
جسدِ بیجانشان
حک شده است را بخوانیم
کلامِ آنان را جار زنیم
و به دیگران انتقال دهیم.