دوباره روز ها،فکر کردن،و کسی که نیست.گاهی اوقات با خودم فکر میکنم تا کی با این قلب خالی دووم میارم.تا وقتی که قلبم پر نباشه حالم خوب نیست.
آدم ها حالشون رو دارن خوب میکنن.همیشه درون آدم هایی که خلق میکنند برام یه جذابیتی بوده و هست.هنوز بعضی ها وقتی حرف میزنن اتمسفر حرفاشون قلب آدم رو پر میکنه.چقدر دنیای یه هنرمند شیرین و رنگیه،و چه زنگی لطیفی.یه روزی هم همچین آدم لطیفی بودم...
گاهی از خودم میپرسم تو چقدر به این هدفی که در پیش گرفتی شبیه هستی؟قلبت چه میزان میتونه احساسات رو کنار بزاره؟گاهی اوقات راجب کسانی که ندیدمشون شعر میگم.در واقع قشنگ ترین شعرایی که گفتم راجب همین آدم هاییه که شبیه ترینن،به کسی که نیستم،چه تضاد قشنگی!
هنوز هم دارم توی آدم های دور ،خودم رو پیدا میکنم.آدمها،اون چیزی که تو خلوت هاشونن،واقعن چیز شیرینیه،و کار هایی که موقع انجام دادنش غرق میشن.اگه نزدیکشون بودم حتما موقعی که تنهان،و تو تنهاییاشون حالشون خوبه عکس میگرفتم.بی شک قشنگ ترین قاب های دنیا میشد.
یه سری هاشون عجیب خودشونن،همیشه این آدم های شبیه به خودشون رو دوست داشتم.در حالی که خودم دورو بودم،و سرشار از سانسور.
دیگه از خودم فرار نمیکنم.حداقل،بخشی از خودم رو،دست نخورده برای خودم باقی میزارم.
بعضی ها هنوزهم،عجیب حال مرا خوب میکنند.
بعضی اوقات،بعضی متن ها،بعضی آهنگ ها اونقدر عاشقانه ان که جا میخورم،از احساسم می ترسم،و چند قدم عقب تر میروم.واقعا انسان موجود عجیبیه...
روز نوشت های ۴ سال پیش
در آستانه ۲۱ سالگی
رللاااتتلرنگهاییهایی که به وجود آدم میزنند،و این آدم ها...