
پرتقالها را گذاشت توی ژیان. ژیان آبی که روی صندلی نشسته بود تا در آن بیسقفی تمام شهر را ببیند. همانجا توی خیابان میگذاشت. همسایه هم میآمد باهاش دوردور میکرد. بنزینش که تمام میشد، میفهمید. بار دیگر همانجا، همان خیابان. باز ژیان را برداشتند و رفتند مسافرت. سفرشان کیف داد؟ نمیدانم. اما باز تکرار شد. تصمیم گرفت تا ماشین را بفروشد. دیگر ارزشی نداشت. انگار دلش دیگر باهاش نبود. خیابان خالی شد. نگاهها خالی. پرتقالهای تامسون را هم میریخت توی کیسه.
وقتی نان تافتون میخرید، توی دستمال میگذاشت. دستمالی یزدی که جانش را برایش میداد و هیچکس اجازه نداشت با دستمال شوخی بکند. همیشه تا میکرد و توی جیب کت طوسیش جا میداد. هر بار که راه میرفت، خاطرهیی توی ذهن دستمال ثبت میشد. راه راه راه میرفت. دستش لرز لرز لرز داشت. نانها عطر دستمال را به خود میگرفتند.
از همان جوانی اعصابش را گذاشت پیش یک قِران و دو قرانها. پیش آجری که خانهش شد. روی شمعدانی که گلدانش شد. روی شلنگی که هر روز بلند میشد برای آبیاری و آببازی که بچهگانه میشد. پیش خمپارهها و زیرِ زمینی که هر بار که میزدند، هجوم میبرد به سمتش و آخریها از خیر همه چیز گذشته بود و توی همان خانهی پیزوری مینشست تا صداها خاموش شود. وقتی موهایش به سپیدی آسمان زد، ماشین زیر پایش پراید شد. پراید قراضه و رنگورورفتهی سرمهیی. نمیتوانست بنشیند. لرز تمام بدنش را میگرفت. خرید و گذاشت زیر پای نوهش. زیر پای کسی که نه دستش میلرزید، نه پاهایش میلغزید.
سوارش شد. عصایش را کنار پنجره گذاشت. ترس درون چشمهایش بود. با هر بار بوق، به صدای خمپارهها و موشکها میرسید و زیرزمین را فریاد میزد. دلهرهها پشت گوش بزرگش پنهان میشدند.
پرندهیی اسهال میکاشت روی پنجره و آقاجون حرص میخورد از کبوتر خرفتی که محتویات رودهش را روی ماشین میریزد.
نگران ماشین دست دوم نبود حتا اگر پارک میکردم و چرخش را پنچر میکردند. دیدم. دیدم و گفتم. دایی هرمز پرواز کرد به سمت کسی که همسایه بود. همان همسایهیی که ماشین برمیداشت برای سفر. بنزین که تمام میشد، میآورد. دایی هرمز طاقت آقاجون را نداشت که هیچ نگوید. زد. همسایه را زد. برای اولینبار دستش روی کسی بلند شد که مدتی بود نام همسایگی را یدک میکشید. یکی توی گوشم گفت: «دیگه یه قرون دوزار نیس.» یکی زد و دیگری خورد.
ماشین را گذاشتم توی پارکینگ. آقاجون لرزید. ترسید و نگرانی تا چشمهایش آمد. دایی هرمز گفت که نگران نباشد. دیگر جرئت نمیکند. دلواپس دایی بود نه ماشین. دلواپس من بود نه ماشین.
بعد از مدتها با آقاجون سفر رفتم. یکی بوق زد در میان ریزش برفها و دیگری بوق نزد. یکی دیگر توی گوش راستم گفت: «تا حالا چند تا سفر رفته؟»
کمربندش را بست اما به صندلی تیکه نداد. خیالش از بابت رانندگیم راحت نبود. تند نمیرفتم اما ترس در بندبند دستها و رگ برجستهی آبیش ورجهوورجه میکرد. گاهی نمیتوانستم در اولین سربالاییها تاب بیاورم. آقاجون تندتند غر میزد به سر ماشینها و رانندگی کردنشان. به جای تمام نگرانیهایش، لبخند میزدم و آهنگ میگذاشتم. به خندههایم میخندید و به رقصم توی ماشین، مینگریست. حتا وقتی با خانواده سفر میرفتم، کیفش مثل کیفی که آقاجون میداد، نبود.
گفته بود شبها مراقب باشم و مراقبت کردم. پیاده شد و نان گرفت. توی همان دستمال یزدی گذاشت. تندتند گرهش زد. توی ماشین بساط صبحانه راه انداختم و لقمه غازی کردم برای آقاجون. چای را برایش توی لیوان ریختم و روی لبهایش گذاشتم. با دستهای لرزان، سخت بود.
گفته بود تصادف نکنم. گفته بود گاز ندهم. بوق نزنم. گفت و من باور نکردم که دلهره دارد. گفت و من باور نکردم که دلشوره میگیرد به خیالی و فکرش را هممیزند تا کسی نگاهش به چروک صورتش نیفتد.
یکبار هم نگفت وقتی که ژیانش را میبردند، برای هفتهی بعد بنزین میزد تا همسایه راحتتر سفر کند و توی راه نماند. نگفت که بیشتر خریدهایش را پیاده میرفت تا بنزینش به همسایه برسد. نگفت که یکبار هم به فکر پول نبود. نگفت که نفروخته بود و به جایش همسایه، دزد شد به ژیان زد. نگفت تا ناگفتههایش لابهلای نان توی دستمال یزدیش بماند.
الهام حبیبی