
نافهمی رمان برای رسیدن به فهمش است. باید پذیرفت که بیش از این به نافهمی نیاز داریم. با نافهمیست که میتوان به فهم رسید. دو هفته پیش که رمان سورة الغراب* را تمام کردم، به سراغ فهمش بودم. در صورتی که با خواندن نقد حورا یاوری**، فهمیدم که نباید به دنبال فهمش میرفتم. با همان نکتههایی که زیرش خط کشیدم، اندک فهمی که داد را گرفتم اما کافی نبود. درواقع اندک فهم در کنار بسیار نافهمی سبب به وجود آمدن رمان شد. نقد سورة الغراب گرههای ذهنم را باز کرد و توانستم برای سوالهایم جواب پیدا کنم.
«سورة الغراب یک داستان نیست، بلکه از چندین داستان درهمتنیده و درهم پیچیده ساخته شده که جدا از هم و باهم تکههایی از کلاغی را_یا آدمی را_روایت میکند که روزی خیال سیمرغ شدن در سر میپرورانده،به دنبال هدهدی به سوی قافی بال زده، و امروز خسته از تمام بالزدنهای بیسرانجام، تکوتنها، بریده از همهجا و همهکس، در درختزاری، روی قلوهسنگی وسط آب نشسته، خودش را _زخمی و خونین و بال شکسته_ به جای آیینهی آرزویی خودش و عطار در آبگینهای_ که شکستهاش گاهی در فرهنگ ما گیر کلاغ میآید_ تماشا میکند و زیر بار سنگینی سیاهی رنگش، خبرچینی شهرهی آفاقش و پیشینهی گورکنیاش، که از نخستین برادرکشی تاریخ، از روزگار هابیل و قابیل، به نامش سکه خورده، از پا درآمده است.»
-زندگی در آینه، ص ۸۹
رمان سورة الغراب نه به قصد فهم، بلکه برای نافهمی عمدیش بود که نوشته شد. حالا با فهم اندکی که از رمان کسب کردم، آیا از لذت خواندنش میکاهد؟ اگر اینطوری بود که نمیتوان رمان را بازخوانی کرد برای لذت بیشترش. باید به کناری انداخت و تن به نافهمیش داد. اما سورة الغراب سبب شد تا درک متفاوتی از رمان پیدا کنم. رمان نه برای نافهمی بلکه برای نگاهی جدید نوشته شده است.
*سورة الغراب، محمود مسعودی
**زندگی در آینه، گفتارهایی در نقد ادبی، حورا یاوری
|الهام حبیبی|