ویرگول
ورودثبت نام
Elina Bagheri
Elina Bagheriبیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
Elina Bagheri
Elina Bagheri
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

قصه ی آن سفر

می‌خواهم قصه‌ای را روایت کنم که هرگز پایانی خوش نیافت؛ برخلاف تمام آن افسانه‌هایی که با لبخند و رهایی تمام می‌شوند. این قصه، قصه‌ی من است... روایتی از عشقی که در دل تابستانی بی‌رحم زاده شد، در گرمایی که خورشیدش از فرط تکرار، خسته و بی‌رمق می‌تابید. من در همان روزها، میان روزمرگی و انتظار، نمی‌دانستم تقدیر چه برهوتی برایم رقم زده است.

آن شب تابستانی قرار بود مهمانی بیاید، اما این‌بار مهمان من، از جنس دیگری بود. کسی که سال‌ها نامش را در خاطره‌ها دفن کرده بودم و با این‌حال، هنوز در عمیق‌ترین گوشه‌ی قلبم می‌تپید؛ چون زخمی که نه می‌میرد، نه التیام می‌یابد.

به خدا التماس می‌کردم که نیاید. از گذشته می‌ترسیدم، از یادهایی که قرار بود در یک نگاه دوباره جان بگیرند. اما تقدیر، همان‌قدر بی‌رحم است که زیباست.

در را که گشودم، او در آستانه ایستاده بود. کت‌وشلوار طوسی‌اش، پیراهن مشکی‌اش، و آن چشمان سیاه و عمیقی که سال‌ها پیش مرا در خود غرق کرده بودند، دوباره مرا از پا انداختند. ته‌ریش جوگندمی‌اش، شبیه خطی بود میان اکنون و گذشته، و تار موی سفیدش گواهی می‌داد که زمان گذشته، اما دلبستگی من نه.

در یک لحظه، همه‌چیز محو شد... تنها او بود و من، و سکوتی که هزار حرف ناگفته را در خود پنهان داشت.

آن شب گذشت، اما دلم آرام نگرفت. هر ثانیه، مثل زخمی تازه، در من باز می‌شد. چند روز بعد، قرار شد با او و جمعی دیگر به سفر برویم. قم مقصد بود، اما در دل من، مقصدی جز چشمان او معنا نداشت.

در طول راه، هر پیچ جاده، هر لرزش ماشین، هر سکوت میان‌مان، مرا بیشتر در خاطره غرق می‌کرد. آیا او نیز همان حس را در سینه داشت؟ آیا هنوز در گوشه‌ای از روحش، من زنده بودم؟

به قم که رسیدیم، باز هم چهره‌اش را دیدم. همان لبخند، همان نرمی صدا، اما این بار لبخندش رنگ دیگری داشت؛ لبخندی که دیگر برای من نبود.

شب در هتل خواب به چشمانم نمی‌آمد. به حیاط رفتم تا شاید هوای خنک سحر، مرهمی باشد بر دل بی‌قرارم. اما او را دیدم . نشسته در گوشه‌ای، خیره در صفحه‌ی گوشی، لبخند بر لب.

لبخندی که مرا شکست.

برای که می‌خندیدی؟ برای کدام نام، کدام دل، کدام "غزل"؟

تمام غرورم را جمع کردم، اشکم را قورت دادم و بی‌صدا به اتاق برگشتم. هیچ فریادی، درون این سکوت نمی‌گنجید.

صبح روز بعد، راهی یزد شدیم. کویر، آرام و بی‌انتها، در برابرمان گسترده بود؛ آینه‌ای از درونم. من در کنار او بودم، اما میان‌مان فرسنگ‌ها فاصله بود.

در سکوت دشت، او از جمع جدا شد، نشست و بر شن‌های نرم چیزی نوشت.

نزدیک‌تر رفتم.

و آن‌گاه، دیدم نامی بر شن‌ها نقش بسته بود...غزل

دلم شکست. نه آه، نه فریاد، هیچ‌چیز در آن لحظه نمی‌توانست سنگینی آن کلمه را از سینه‌ام بردارد.

از آن روز تا تبریز، تمام مسیر را گریستم. اما گریه نه رهایی آورد، نه فراموشی. تنها من ماندم و دلی که هنوز، بعد از سال‌ها، به همان عشق خاموش، دل بسته است.

و اگر روزی این داستان را بخوانی، بدان که هیچ‌کس، هیچ‌گاه، به اندازه‌ی من، تو را نخواهد دوست داشت.

من سنی اوقدر سودیم، اوزونن ده چوخ… دنیایا باخان گوزونن ده چوخ…

دلسفردنده عقب با اتو ابزارویرگول
۱۳
۵
Elina Bagheri
Elina Bagheri
بیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید