دستم را به پشت پلکم میکشم.پوست نازک و نرم، به زیر انگشتم می لغزد. جلسه ي تراپی تازه تمام شده ست. به حرف های تراپیست فکر میکنم و کمی بعد برای آنکه از فشار فکرهایم بکاهم، اینستا را روی گوشی م باز می کنم و دیوانه وار اسکرول میکنم.هفده،هجده پست را که لایک کردم، اینستا را می بندم. صورتم را می شویم و ماسک لایه بردار میگذارم.از سفت شدن خاک رس روی پوست صورتم لذت میبرم. دوست دارم ماسک هرچه بیشتر روی صورتم جمع شود و من موقع شستشو چندین لایه از خودم را بسابم و از دریچه ی روشویی با آب بفرستم برود. از دل بستن های یکطرفه م خسته شده م.از تلاش و انرژی ای که در هرارتباط با دیگر آدم ها برای راضی کردنشان و دوست داشتنی بودنم می کنم.از عینک به چشم زدن هم خسته شده م. دوست دارم لایه های رویی م را کنار بزنم و از تیره ترین چیز های تو ذهنم بنویسم.
خودم را از همه ی اخبار دور کرده م.کاملا راضی م.چنل هایی که مدام اخبار را میگذارند نمی خوانم و استوری ها را میوت کرده م یا نمی بینیم.پست های مربوط به اخبار خبرگزاری های داخلی و خارجی را هم محدود کرده م. با کسی در این باره صحبت نمی کنم و توی بحث ها شرکت نمیکنم.
اپیزود بعدی از تمام چیزهای خطرناک را پلی می کنم و آب جوش میریزم روی دانه های قهوه و شکر توی لیوان.
این اپیزود که تمام شود،میروم سراغ درسهایم.
گور بابای آدم ها.