ویرگول
ورودثبت نام
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهیکلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری...

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد | برخیز فدای سرت، انگار نه انگار...
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد | برخیز فدای سرت، انگار نه انگار...

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا

من در میان بمباران‌ها و خاموشی‌های تهران به دنیا آمدم و اغلب تصاویر و خاطرات دوران کودکی‌ام، به جنگ گره خورده است. خصوصاً دهه‌ اول محرم که حال و هوای خودش را داشت. ما سه تا بچه پشت سر هم بودیم و مامان، که بسیار اهل مراعات بود و نمی‌خواست بچه‌داری‌اش باری بر دوش دیگران باشد، معمولاً به عزاداری‌ها و دعاخوانی‌ها نمی‌رفت مبادا گریه‌ها و بهانه‌جویی‌های ما مانع حال معنوی دیگران باشد. عزیز اما از چهارپنج‌سالگی‌ام دست مرا می‌گرفت و می‌برد به دیدن دسته‌های عزاداری، مراسم‌های مسجد محل و جمع‌های عزاداری بانوان. بیش از همه تصویر شب‌هایی برایم زنده و واضح است که در پیاده‌روی خیابان اصلی می‌ایستادیم و دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی که نوبت به نوبت رد می‌شدند را تماشا می‌کردیم... تماشا می‌کردیم و عزیز گریه می‌کرد و چیزهایی زیر لب می‌گفت. نمی‌دانم چه بود، شاید دایی نوجوان جبهه رفته ام را می‌سپرد به علمدار کربلا یا برای تنهایی سیدالشهدا اشک می‌ریخت یا هر دو. او در همه آن سال‌ها مادری منتظر بود، من اما مسحور صدای طبل‌ها و سنج‌ها بودم و آن هماهنگی‌ها میان دست‌ها...

محرم برای من همان همراهی‌ها بود با عزیز و آن اشک‌های پنهان مامان که با نوحه‌های فخری باغ لاله‌های دلش را آبیاری می‌کرد و هر چقدر تلاش می‌کرد که من نبینم، راه فراری نمی‌یافت از نگاه‌های کنجکاو من.

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

وقتی شرایط و حوادث و تصمیم‌های عجیب خودم پایم را به الهیات و خواندن منابع رساند، دیگر نه کودک بودم و نه جنگ بود و نه عزیز پای بیرون رفتن از خانه داشت. همه چیز تغییر کرده بود. خیلی گزینشی و با وسواس مجالس عزاداری را انتخاب می‌کردم و کم و کوتاه و از روی ارادت و احترام می‌رفتم.

اما همیشه لحظاتی هست در زندگی که تعیین‌کننده‌اند؛ نقطه افتراق قبل و بعد خودشانند...

تو دیگر آن آدم قبلی نیستی، چیزی در تو تکان خورده و عبور کرده‌ای؛ عبوری بی‌بازگشت.

روزی رسید که فهمیدم برای من، عزاداری دیگر فقط اشک ریختن بر گذشته نیست، نوعی مواجهه با انتخاب‌های امروز است. از آن روز، بیشتر از آنکه به مصیبت‌ها فکر کنم، به مسئولیت‌ها فکر می‌کنم.

و حالا سال‌هاست که عزاداری‌هایم را در انزوا برگزار می‌کنم، و در خلوتم به آن واقعه بزرگ فکر می‌کنم؛ به انتخاب سخت حسین بن‌علی. به اینکه چقدر کوشیده‌ایم شبیه او باشیم و سربزنگاه‌ها چقدر توانسته‌ایم فداکاری کنیم و آزادگی را برگزینیم...

هیچ دلی عاشق و دچار مبادا

عاقب چشم انتظار مبادا

می‌روی و ابرها به گریه که برگرد

چشم خداوند اشکبار مبادا

تشنه‌لبی مست رفته است به میدان

این خبر سرخ ناگوار مبادا...

کم او را نصیحت نکردند و کم از عاقبت کار بیمش ندادند. او اما جایی از فراتر از ترس و هراس و توقع همراهی ایستاده بود. او پای آنچه درست می‌دانست ایستاد و بهای سنگینش را هم پرداخت. او تنها ماند و تشنه و داغدار... اما توجیه نکرد و دست نکشید...

تویی که نام تو‌ در صدر سربلندان است

هنوز بر سر نی چهره تو خندان است

از آن زمان که گرفتی ز مردمان بیعت

جدال عهدشکن‌ها و پایبندان است

شاید روضه اصلی نه در ذکر جزئیات آن واقعه سهمگین، که در ما و انتخاب‌ها و سبک زیستن‌مان باشد که گاهی می‌اندیشم هیچ شبیه او نیستیم.

طلوع می‌کند اکنون به روی نیزه سری

به روی شانه طوفان رهاست گیسویش

آزادگیامام حسینخونکربلامسئولیت
۳
۱
الهه روح‌اللهی
الهه روح‌اللهی
کلمه‎‌‌های گاه‌ وبی‌گاهِ یک کپی‌رایترِ قصه‌گویِ کتاب‌بازِ دست به قلم :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید