
شیشه ماشین را پایین میآوردم. قطرات درشت باران میریزد روی صورت و شانهام. چه شبی! چه شب قشنگی...
تهران آخرین بار کِی چنین باران تند و پُر و درشتی را تجربه کرده بود؟ چنین آسمانِ خشمگین و خروشانی را؟
راسته خواروبارفروشی مولوی، ترافیک است و ایستادهایم.
نگاهم از آسمان و این همه زیباییِ سرریز میچرخد روی چراغهای نئونی مغازهها و یکییکی میخوانمشان. روی یکی میماند؛ چشمکزن و رنگبهرنگ:
"خواروبارفروشی آزادی"
لابهلای باران تند و رفتوآمد آدمها، درست نمیتوانم کاغذ چسبانده پشت شیشه مغازه را بخوانم... چشم ریز میکنم:
"فردا اگر بیائی
ما نیستیم دیگر
ای آزادی!"
باور نمیکنم؛ با حفظ نگارش و رسمالخط، همان عبارت را روی کاغذ نوشته بود و گذاشته بود پشت شیشه مغازهاش.
اولین بار این عبارت را روی سنگ مزار دکتر مجلسی دیدم در اصفهان؛ خودش سروده بود.
عبارت را به خط خودش روی سنگ مزارش تراشیده بودند... آه ای آزادی!
طبق معمول آب از چشمها راه به بیرون گرفت و هرچه کردم جلویش را سد کنم نشد... بارانها به هم رسیده بودند و کسی جلودارشان نبود.
چراغ سبز شد و ما راه افتادیم؛ راه افتادیم و دور شدیم...
دور شدیم و آزادی ماند کنار کاسبِ ندیدهای که بیش از هر کسی که میشناسم آزادیخواه است.
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است*
•
*حضرت حافظ
**این کلمات از جایی میان مرز واقعیت و خیال آمدهاند، جایی که قصهها از آنجا میآیند، جایی که خورشید آرزو هر روز از افق شرقیاش سر برمیآورد...
و من خیلی وقتها آنجا هستم؛ آزادانه نفس میکشم و رها زندگی میکنم...