قصه های خط سفید-قسمت سیزدهم: جوونک رعنا توزرد از آب دراومده 1

غزل چشماش از تعجب گرد شد گفت: بابا جان، فکر نمیکنم تصمیمش با شما باشه! آقای راد در حالیکه داشت بر میگرشت تو هال گفت: هست دخترخانم هست، بذار رفتی خونه شوهر اون تصمیم بگیره چیکار کنی، الان نهایت میتونی بری همون دفتر نقاشیتو بکشی، کارگاه تعطیله، محمودی خودش با مهدی حرف میزنه یکی و میفرسته!

– بابا کارت اصلا درست نیست! چرا آبروی منو میبری، تو که میدونی من کار خودمو میکنم، چرا اینکار و کردی.؟!

– بسه بسه خیره سر بازی در نیار. و رفت نشست رو مبل مخصوصش و شروع کرد با تبلتش بازی کردن! غزل داشت از حرص دیوونه می شد، از خونه زد بیرون، شماره مهدی و گرفت و پخ زد زیر گریه، مهدی از پشت خط پرسید: غزل چی شده! چرا گریه می کنی؟ هیچ جوابی نداد، همینطور به گریه کردنش ادامه داد، مهدی گفت: دارم میام سمت خونه، میام دنبالت، غزل رفت کنار جوی آبی که از کوچشون میگذشت زیر سایه درخت نشست، چنان بغضی داشت که هرکی میدیدتش غم عالم میریخت تو دلش، همه اش داشت به خودش، دختر بودنش و فرهنگ مزخرفی که توش بزرگ شده بود لعن و نفرین می فرستاد، انقدر تو حال خودش بود که متوجه اومدن مهدی نشد، مهدی اومد نشست کنارش، زد رو شونه اش و گفت: سلام خانم مهندس. تا چشمش به مهدی افتاد دوباره شروع کرد به گریه کردن، مهدی بیچاره هاج و واج مونده بود، نمیدونست داستان چیه، ولی از روی تجربه صبر کرد، گریه غزل که کم تر شد گفت: پاشو بریم یه چرخی بزنیم حرف بزن، غزل از جاش تکون نخورد، مهدی گفت: بزور ببرمت؟ بعدم دستشو کشید و بلندش کرد و سوار ماشین شدن و بردش سن مارکو بستنی فروشی محبوب غزل. داشت بستنیشو میخورد که یهو موتورش روشن شد و شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا برای مهدی.

مهدی که داستان و شنید گفت: تو که بابای منو میشناسی! خودش مدافع حقوق زنانه، اگه هم اونموقع چیزی نگفت شاید بابات آتیشی بوده، نخواسته باهاش مخالفت کنه، حالا بذار شب برن پیاده روی ببین نظرش برمیگرده! تو هنوز بعد اینهمه سال نشناختیشون؟ غزل با تعجب گفت: همون منم از بابات تعجب کردم که چرا هیچی نگفت! راستی یه چیزی، بابات که انقدر روشنفکره، پس تو چرا اینطوری؟؟ یادم نمیره که تو هم چقدر دقم دادی تا بفرستیم کارگاه! مهدی دستاشو به نشانه تسلیم آورد بالا و با خنده گفت: نخواستم بهت فشار بیاد، برو دهنت سرویس بشه، 1 هفته که مجبور بشی بدونه میزانپیلی بری سرکار خودت خسته میشی. یهو چشمش افتاد به گوشی غزل، اخماش رفت تو هم، گفت: گوشیت داره زنگ میخوره. غزل یه نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت: بیخیال پیمانه، حالا بعداً بهش زنگ میزنم، بدمینتون همراته بریم پارک یکم بازی کنیم؟ ابرهای تیره و تار از جلو چشم آقا مهدی رفتن کنار و شاد و شنگول گفت: آره فکر کنم.

مهندس محمودی و آقای راد هنوز بعد از 30 سال رفاقت عادت پیاده روی های شبانه شونو داشتن، 2 تا آدم کاملا متفاوت از همه نظر که همه مونده بودن تو راز دوستی این دو نفر، داشتن تو پارک قدم میزدن که چشمشون افتاد به بچه ها که داشتن بازی می کردن، مسیرشونو به سمت بچه ها کج کردن، غزل تا چشمش به باباش افتاد اخماش رفت تو هم، یه سلام زیرلبی داد، مهدی رفت جلو با دوتا باباها دست داد، شروع کردن به خوش و بش، مهندس محمودی رو به غزل گفت: خب دخترم، شنیدم گرد و خاک به پا کردی، کار چطوره راضی هستی؟ غزل با همون اخم های تو هم گفت: والا عمو من فقط 1 روز رفتم سرکار! آقای پدرمون مگه گذاشت بفهمم خوب بود یا بد بود! آقای راد انگار نه انگار که اون حرفا رو زده بود تو خونه، با لبخند رو به مهدی و مهندس گفت: ببینین دختره دیگه، چقدر لوسه، بابا جان من که حرفی ندارم، مهدی که هست خیالم راحته. غزل سرخ شد اومد یه چیزی بگه که مهدی بهش اشاره کرد ساکت باشه!

بعد از صلح اجباری میان پدر و دختر، مهدی پیشنهاد داد که غزل به مناسبت اولین روز کار اجراییش باید به همه شام بده، غزل با راکت بدمینتون افتاد دنبالش و داد زد: نه که خیلی حقوق میده، شامم میخواد! پدرها وایساده بودن و به کتک خوردن مهدی میخندیدن. آقای راد گفت: غزل زنگ بزن به مادرت بریم شام بخوریم دور هم.

شام که خوردن از هم خداحافظی کردن، مهدی هرکار میکرد نمیتونست لبخندشو جمع کنه، مهندس یه نگاهی بهش انداخت و گفت: چیه پسر حالت خوبه؟ - خب خوبه که خوب باشم، مگه بده؟ مهندس گفت: نه فقط نگرانتم یه کاری باید بکنم تا همیشه خوب باشی، درسته؟ مهدی خودشو زد به اون راه و گفت: متوجه منظورتون نمیشم بابا! مهندس با خنده گفت: باشه پسر، تو نفهمیدی منظورمو، منم باور میکنم، ا چی شد یهو چرا اینطوری کردی؟ مهدی گاز داد و رفت پشت یهBMW که داشت به ماشین بغلیش شماره میداد، آروم انداخت بغلشو رد شد، خدا خدا می کرد که همونی باشه که فکرشو میکرد، وقتی پیمان و پشت فرمون دید از خوشحالی سوتی کشید. مهندس پرسید: پسر چت شد تو یهو! با همون نیش باز جواب داد: هیچی بابا جان، اتفاقای خوبی تو راهه.

غزل که رسید خونه یادش افتاد به پیمان زنگ نزده، شمارشو گرفت، جواب نداد، اونم بیخیال شد و لباسشو عوض کرد که بخوابه.