ویرگول
ورودثبت نام
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)
خواندن ۵۲ دقیقه·۹ ماه پیش

نگاهی مجمل به یاکومو لئوپاردی

قبلا یه متن کوتاهی در موردش منتشر کردم که البته در اصل برای مجله خدابیامرز دانوکس بود که دیگه وجود نداره.

https://virgool.io/@erodito/%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%85%D9%88-%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DA%86-%D9%88-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-qhnyhxpr1gtu

با این حال دیدم مطالب جالبی برای ارائه داره برای همین نگاهی به منابع اینترنتی انداختن از جمله آثار لئوپاردی.(البته برای خوندن اثرش به ایتالیایی مجبور به استفاده از ترنسلیت شدم!)

جاکومو لئوپاردی شخصیتی پیچیده و متناقض بود که با وجود رنج‌های جسمی و ناامیدی شخصی، آثاری خلق کرد که به بررسی عمیق وضعیت انسان، طبیعت، توهمات و واقعیت می‌پردازند. بدبینی فلسفی او، همراه با زیبایی و قدرت شعر او، او را به یکی از مهمترین صداها در ادبیات ایتالیایی و فلسفه اروپایی تبدیل کرده است. آثار او، به ویژه "کانتی" و "زیبالدونه"، همچنان منبع الهام و تفکر برای خوانندگان و پژوهشگران در سراسر جهان هستند.

برای نوشتن این متن کوتاه و موجز از ویکی‌‎پدیای انگلیسی در مورد لئوپاردی و البته دو کتاب‌ش در پروژه گوتنبرگ استفاده کردم که لینک‌شون رو اینجا قرار می‌دهم.

https://en.wikipedia.org/wiki/Giacomo_Leopardi

https://www.gutenberg.org/cache/epub/52356/pg52356-images.html

https://www.gutenberg.org/cache/epub/55236/pg55236-images.html

مقدمه:

جاکومو لئوپاردی (۲۹ ژوئن ۱۷۹۸ – ۱۴ ژوئن ۱۸۳۷) فیلسوف، شاعر، مقاله نویس و لغت شناس ایتالیایی بود. او به عنوان بزرگترین شاعر ایتالیایی قرن نوزدهم و یکی از بزرگترین نویسندگان زمان خود در سطح جهان شناخته می‌شود. تفکر مداوم او درباره وجود و وضعیت انسان – با الهام از حس گرایی و ماتریالیسم – همچنین برای او شهرتی به عنوان یک فیلسوف عمیق کسب کرده است. او به طور گسترده‌ای یکی از رادیکال ترین و چالش برانگیزترین متفکران قرن نوزدهم تلقی می‌شود.

زندگی‌نامه:

لئوپاردی در یک خانواده اشرافی محلی در رکاناتی، در منطقه مارکه، که در آن زمان تحت حکومت پاپ بود، متولد شد. پدرش، کنت مونالدو لئوپاردی، علاقه مند به ادبیات و فردی ارتجاعی بود، در حالی که مادرش، مارکیونess Adelaide Antici Mattei، زنی سرد و مقتدر بود که وسواس زیادی در بازسازی ثروت خانواده داشت.

لئوپاردی تحصیلات اولیه خود را تحت نظر دو کشیش آغاز کرد، اما تشنگی او برای دانش در کتابخانه غنی پدرش سیراب شد. او دانش خارق العاده‌ای از فرهنگ کلاسیک و فیلولوژی به دست آورد و به راحتی لاتین، یونانی باستان و عبری را می‌خواند و می‌نوشت.

مطالعات مداوم او ساختار فیزیکی او را تضعیف کرد و بیماری او، احتمالاً بیماری پات یا اسپوندیلیت آنکیلوزان، او را از ساده‌ترین لذت‌های جوانی محروم کرد. قد او ۱.۶۵ متر بود، اما مشکلات سلامتی باعث شد که تنها ۱.۴۱ متر قد داشته باشد.

دوستی او با کلاسیک‌گرای ایتالیایی پیترو جوردانی در سال ۱۸۱۷ حس امیدواری به آینده را در او ایجاد کرد. با این حال، زندگی در رکاناتی به طور فزاینده‌ای او را آزار می‌داد و در سال ۱۸۱۸ سعی در فرار داشت که ناموفق بود. روابط او با پدرش رو به وخامت گذاشت. او از اقامت کوتاهی در رم در سال ۱۸۲۲ به دلیل فساد و ریاکاری کلیسا ناامید شد، اما تحت تأثیر مقبره تورکواتو تاس(شاعر ایتالیایی رنسانس) و احساس مشترک بدبختی با او قرار گرفت.(این شاعر نیز زندگی سخت و مرگ در انزوا و درد و رنجی داشت).

فعالیت ادبی و فلسفی و اجتماعی

در سال ۱۸۲۴، او شروع به نگارش آثاری برای یک کتابفروش در میلان کرد و در این دوره بین میلان، بولونیا، فلورانس و پیزا سفر کرد. او در سال ۱۸۲۷ با آلساندرو مانزونی ملاقات کرد، اگرچه دیدگاه مشترکی نداشتند.

به دلیل ضعف جسمی و مشکلات مالی، لئوپاردی در سال ۱۸۲۸ مجبور به بازگشت به رکاناتی شد. در سال ۱۸۳۰، کمک مالی "دوستان توسکانی" به او اجازه داد تا از رکاناتی دور بماند. او با لیبرال‌ها و جمهوری خواهان که به دنبال آزادی ایتالیا بودند همدلی داشت و علیه "وضعیت تبعیت" ایتالیا می‌تاخت.(اینکه ایتالیا زیر یوغ چندین حکومت بود. در جنوب اسپانیا بر ناپل و سیسیل و ساردنیا حکومت داشت و در مرکز قلمرو پاپ در رُم واقع بود و در شمال دوک‌های شهرهای مختلف وجود داشتند و البته تحت سلطه فرانسه و امپراتوری اتریش بودند.).

سال‌های پایانی و مرگ

او بعدها به ناپل نقل مکان کرد به امید اینکه از آب و هوا بهره‌مند شود. او در طول اپیدمی وبا در سال ۱۸۳۷ درگذشت، که علت فوری آن احتمالاً ادم ریوی یا نارسایی قلبی به دلیل وضعیت جسمی شکننده او بوده است.

آثار شعری:

نوشته‌های آکادمیک اولیه (۱۸۱۳–۱۸۱۶)

در این دوره، او مفهوم خود از طبیعت را توسعه داد، که ابتدا آن را "مهربان" می‌دید و سپس به مکانیسمی مخرب تبدیل شد. آثار مهم این دوره شامل "پمپئی در مصر"، "تاریخ نجوم"، "مقاله در مورد خطاهای رایج قدما"، "مناجات برای ایتالیایی‌ها به مناسبت آزادی پیچنو" و ترجمه "جنگ قورباغه‌ها و موش‌ها" است.

در سال ۱۸۱۶، او وارد دوره‌ای از بحران شد، شعر "نزدیک شدن مرگ" را نوشت و از مطالعات فیلولوژی فاصله گرفت و بیشتر به سمت شعر گرایش پیدا کرد. دیدگاه او از جهان تغییر کرد: او به دنبال تسلی در دین نبود و بیشتر به دیدگاهی تجربی و مکانیکی از جهان تمایل پیدا کرد.

شش "ایدل" مهم شامل "خواب"، "بی نهایت"، "شب روز جشن"، "به ماه"، "زندگی انفرادی" و "وحشت شبانه". در این ایدل‌ها، جرقه‌های اولیه از خاطره یا شیرینی طبیعت به شهود درد جهانی، گذر زمان، وزن ظالمانه ابدیت و قدرت کور طبیعت تبدیل می‌شوند.

ابدیت(L'Infinito): این شعر اوج بیان شعری لئوپاردی است که در آن فلسفه و هنر ترکیب شده‌اند. شاعر تجربه‌ای را روایت می‌کند که اغلب در مکانی خلوت بر روی تپه دارد. چشمان او به دلیل پرچینی نمی‌تواند به افق برسد، اما فکر او می‌تواند فضاهای بی نهایت را تصور کند. سکوت عمیق است و صدای باد زمان حال را تداعی می‌کند و در مقابل، تمام زمان‌های گذشته و ابدیت را فرا می‌خواند.

"همیشه این تپه خلوت برایم عزیز بود، و این پرچین که از بخش بزرگی از آخرین افق دید را محروم می‌کند."

کانزونه‌ها (۱۸۲۰–۱۸۲۳): لئوپاردی به یادآوری دوران باستان باز می‌گردد و معاصران خود را به جستجوی فضایل اصیل در نوشته‌های کلاسیک ترغیب می‌کند. این بخش شامل آثاری مانند "به آنجلو مای"، "به مناسبت ازدواج خواهرم پائولینا"، "به برنده بازی با توپ"، "بروتوس کوچک" و "آخرین آواز سافو" است. مضامین ناامیدی، بی معنایی اخلاق، تقدیر کور، و درد وجودی در این آثار برجسته هستند.

به معشوقش(Alla sua donna): (۱۸۲۳) او آرزوی مشتاقانه خود را برای یک ایده آل زنانه بیان می‌کند که با عشق، زندگی را زیبا و مطلوب سازد. او از برخورد با زنی رویایی و ایده آل که فراتر از واقعیت است، صحبت می‌کند.

«اگر تو یکی از ایده‌های جاودان هستی، که خرد جاودانه‌ات از پوشیدن جامه‌ای محسوس و تجربه‌ی عذاب‌های زندگیِ اسفناک در میان بقایای فانی اکراه دارد؛ یا اگر زمینی دیگر در حلقه‌های والای جهان‌های بی‌شمار به تو خوشامد می‌گوید، و ستاره‌ای در نزدیکی‌ات، دوست‌داشتنی‌تر از خورشید، بر تو می‌تاباند، و تو اثیری مهربان‌تر را تنفس می‌کنی؛ از اینجا که سال‌ها کوتاه و شوم هستند، این سرود را از معشوقی ناشناس دریافت کن.»

کانتی پیزانو-رکاناتسی (۱۸۲۳–۱۸۳۲): پس از ۱۸۲۳، لئوپاردی اسطوره‌ها و چهره‌های برجسته گذشته را رها کرد و به نوشتن درباره رنج در معنای "کیهانی"تر روی آورد.

رستاخیز (Il Risorgimento): (۱۸۲۸) این شعر تاریخچه رشد روحی شاعر را از روزی که معتقد بود هر پالس حیاتی در روحش مرده است تا زمانی که شور و احساس دوباره در او بیدار شد، روایت می‌کند.

به سیلویا (A Silvia): (۱۸۲۸) شاید معروف‌ترین شعر او باشد. سیلویا تصویری از امیدها و توهمات شاعر جوان است که محکوم به تسلیم شدن زودهنگام در برابر واقعیت است. این شعر بیانگر "عشق عمیق و غم انگیز به خود زندگی" است، که لئوپاردی با وجود تمام رنج‌ها و فلسفه منفی نمی‌توانست آن را سرکوب کند. با این حال، اتهام لئوپاردی علیه طبیعت بسیار قوی است، که مسئول رویاهای شیرین جوانی و رنج‌های بعدی است، پس از "ظهور حقیقت" (l'apparir del vero).

گنجشک تنها(Il passero solitario): شاعر طبیعت و جهان را که به او لبخند می‌زنند، در نظر می‌گیرد، اما به دلیل ضعف جسمی و از دست دادن جوانی و محرومیت از هر شادی، جامعه گریز و غمگین شده است. او پیش بینی می‌کند که در سال‌های آینده که از زندگی جوانی که هرگز زندگی نکرده است، پشیمان خواهد شد.

خاطرات(Le Ricordanze): (۱۸۲۹) این شعر عناصر زندگی نامه ای بیشتری دارد. داستان شادی دردناک مردی را روایت می‌کند که احساساتش با دیدن دوباره مکان‌های پر از خاطرات کودکی و نوجوانی تحریک می‌شود.(به یاد کودکی می‌افتد.)

آرامش پس از طوفان (La quiete dopo la tempesta): (۱۸۲۹) این شعر با تصویری از آرامش آغاز می‌شود، اما به ناامیدی تاریک در بند پایانی تبدیل می‌شود، جایی که لذت و شادی تنها به عنوان وقفه موقتی از رنج تصور می‌شود و بالاترین لذت تنها با مرگ فراهم می‌شود.

شنبه در روستا (Il sabato del villaggio): (۱۸۲۹) مانند "آرامش پس از طوفان"، با تصویری آرام و اطمینان بخش از مردم روستا که برای استراحت و جشن یکشنبه آماده می‌شوند، آغاز می‌شود. سپس به تأملات شاعرانه-فلسفی عمیق در مورد پوچی زندگی گسترش می‌یابد: شادی و توهم انتظار باید در جشن یکشنبه به پایان ناخوشایندی برسد؛ به همین ترتیب، تمام رویاها و انتظارات شیرین جوانی به ناامیدی تلخ تبدیل خواهد شد.

آواز شبانه چوپان سرگردان آسیا(Canto notturno di un pastore errante dell'Asia): (۱۸۲۹ یا ۱۸۳۰) این شعر به شکل گفت و گویی بین چوپان و ماه است، اما ماه ساکت می‌ماند و گفت و گو به یک تک‌گویی وجودی طولانی و فوری از چوپان تبدیل می‌شود، در جستجوی ناامیدانه توضیحی برای بی معنایی وجود. چوپان نماینده گونه انسان به طور کلی است و ماه نماینده طبیعت، نیروی "زیبا و ترسناک". چوپان سؤالی را مطرح می‌کند: "چه کار می‌کنی ماه در آسمان؟ به من بگو، چه کار می‌کنی، / ماه ساکت؟".

آخرین کانتی (۱۸۳۲–۱۸۳۷): در این دوره، تحقیقات فلسفی بر شعر غلبه دارد.

فکر غالب(Il pensiero dominante): (۱۸۳۱) عشق را به عنوان نیروی حیاتی و زنده در خود، حتی زمانی که بی پاسخ است، ستایش می‌کند.

عشق و مرگ (Amore e Morte): (۱۸۳۲) مفهوم دوگانگی عشق-مرگ دوباره مطرح می‌شود. عشق و مرگ دوقلو هستند: یکی مولد همه چیزهای زیبا و دیگری پایان دهنده همه بیماری‌ها. مرگ خواهر عشق و تسلی دهنده بزرگ است.

کونسالوو(Consalvo): (۱۸۳۲) الهام گرفته از شعر قرن هفدهم. کونسالوو بوسه ای از زنی که مدت‌ها عاشقانه و بی پاسخ دوست داشته، تنها زمانی به دست می‌آورد که به شدت زخمی و در آستانه مرگ است.

آسپازیا(Aspasia): (۱۸۳۴) از تجربه دردناک عشق ناامیدانه و بی پاسخ به فانی تارگیونی توزتی نشأت می‌گیرد. آسپازیا-فانی تنها زن واقعی است که در شعر لئوپاردی به تصویر کشیده شده است. او فردی زیرک است که بدن کاملش روح فاسد و پیش پا افتاده ای را پنهان می‌کند.

به خود(A se stesso): (۱۸۳۳) لئوپاردی با قلب خود صحبت می‌کند. فریب آخر، عشق نیز مرده است. او فکر می‌کرد عشق یکی از معدود چیزهایی است که زندگی را ارزشمند می‌کند، اما پس از رد شدن توسط معشوقش، نظرش را تغییر داد. او فقط می‌خواهد بمیرد، زیرا مرگ تنها هدیه خوبی است که طبیعت به انسان داده است. آخرین بند این شعر "e l'infinita vanità del tutto" (و بی نهایت پوچی همه چیز) است که به بیهودگی زندگی انسان و جهان اشاره دارد.

بر روی یک نقش برجسته باستانی بر روی قبر(Sopra un bassorilievo antico sepolcrale): (۱۸۳۵) شاعر مزایا و معایب مرگ را می‌سنجد و در شک باقی می‌ماند که سرنوشت زن جوان خوب است یا بد.

بر روی پرتره زن زیبا(Sopra il ritratto di una bella donna): این شعر امتدادی از شعر قبلی است. شاعر با الهام از یک مجسمه funerary، تصویر زن زیبایی را تداعی می‌کند و زیبایی خیره کننده او را با تصویر غم انگیز دلخراشی که او به آن تبدیل شده است، مقایسه می‌کند؛ کسی که چیزی جز گل، گرد و غبار و اسکلت نیست.

درخت جارو (La ginestra): (۱۸۳۶) وصیت نامه اخلاقی او به عنوان یک شاعر. لئوپاردی پس از توصیف پوچی جهان و انسان نسبت به کیهان، و پس از ریشخند غرور و ساده لوحی انسان، نتیجه گیری می‌کند که همبستگی متقابل تنها دفاع در برابر دشمن مشترک است که همان طبیعت است. او در این شعر، که دیدگاه وسیع خود را درباره بشریت، تاریخ و طبیعت بیان می‌کند، عناصری از زندگی نامه را نیز گنجانده است. گیاه فروتن جنسترا (درخت جارو)، که در مکان‌های ویران زندگی می‌کند بدون اینکه تسلیم نیروی طبیعت شود، شبیه این انسان ایده آل است، که هر گونه توهمی را در مورد خود رد می‌کند و از آسمان (یا طبیعت) کمکی ناممکن را درخواست نمی‌کند.

غروب ماه(Il tramonto della Luna): آخرین کانتی، اندکی قبل از مرگ لئوپاردی در ناپل سروده شد. ماه غروب می‌کند و طبیعت را در تاریکی کامل فرو می‌برد، همانطور که جوانی می‌گذرد و زندگی را تاریک و متروکه می‌گذارد. شاعر به نظر می‌رسد که نزدیکی مرگ خود را پیشگویی می‌کند.

آثار فلسفی:

آثار اخلاقی کوچک(Operette morali): (۱۸۲۴) لئوپاردی شعر غنایی را کنار گذاشت تا شاهکار نثر خود را بسازد. این شامل مجموعه‌ای از ۲۴ دیالوگ نوآورانه و مقالات تخیلی است که به موضوعات مختلفی می‌پردازد که قبلاً در آثار او آشنا شده بودند. یکی از معروف‌ترین دیالوگ‌ها، "گفت و گوی طبیعت و یک ایسلندی" است که در آن نویسنده اصلی‌ترین ایده‌های فلسفی خود را بیان می‌کند.

زیبالدونه (Zibaldone): این مجموعه‌ای از برداشت‌های شخصی، کلام‌ها، مشاهدات فلسفی، تحلیل‌های فیلولوژیک، نقد ادبی و انواع مختلف یادداشت‌ها است که پس از مرگ او منتشر شد. در زیبالدونه، لئوپاردی حالت بی گناه و شاد طبیعت را با وضعیت انسان مدرن که توسط قوه استدلال بیش از حد توسعه یافته‌ای که توهمات لازم اسطوره و دین را به نفع واقعیتی تاریک از نابودی و پوچی رد می‌کند، مقایسه می‌کند. او دیدگاهی بسیار نوآورانه و تحریک آمیز از جهان ارائه می‌دهد. می‌توان لئوپاردی را پدر چیزی که بعدها نیهیلیسم نامیده شد، دانست. آرتور شوپنهاور او را یکی از متفکرانی می‌داند که به طور کامل به موضوع بدبختی جهان پرداخته است.

زیبالدونه شاهکار فلسفی لئوپاردی محسوب می‌شود و مجموعه‌ای گسترده از یادداشت‌ها، تأملات و تحلیل‌ها است که دیدگاه فلسفی او را به طور عمیق آشکار می‌کند. این اثر به طور گسترده‌ای به عنوان یکی از بزرگترین خاطرات فکری ادبیات ایتالیایی در نظر گرفته می‌شود و برای درک کامل اندیشه لئوپاردی ضروری است. جان گری زیبالدونه را "رویداد بزرگی در تاریخ ایده‌ها" توصیف کرده است و معتقد است که به لئوپاردی جایگاهی در میان "برترین پرسشگران وضعیت مدرن" می‌دهد.

مضامین اصلی و ایده‌ها/حقایق مهم:

بدبینی فلسفی: این یکی از اصلی‌ترین مضامین در آثار لئوپاردی است. او جهان و وجود انسان را ذاتاً مملو از رنج، پوچی و ناامیدی می‌داند. این بدبینی از ناامیدی شخصی او و همچنین تفکر فلسفی عمیق او ناشی می‌شود.

طبیعت بی‌تفاوت و بی‌رحم: لئوپاردی در طول زمان دیدگاه خود را نسبت به طبیعت تغییر داد. از یک نیروی مهربان و تسلی بخش، به یک مکانیسم بی‌تفاوت و حتی بی‌رحم تبدیل شد که رنج انسان را نادیده می‌گیرد.

توهمات جوانی و واقعیت تلخ: بسیاری از شعرهای او به تضاد بین امیدها، رویاها و توهمات جوانی و ناامیدی و رنجی که با درک واقعیت تلخ زندگی همراه است، می‌پردازند. شخصیت‌هایی مانند سیلویا و نرینا نماینده این توهمات از دست رفته هستند.

گذر زمان و یادآوری: مفهوم گذر زمان، از دست رفتن جوانی و تأثیر خاطرات بر تجربه حال از مضامین تکراری است.

تنهایی و انزوا: زندگی شخصی لئوپاردی در انزوای رکاناتی، و همچنین احساس تنهایی و عدم تعلق او، به شدت در آثارش منعکس شده است.

جستجوی عشق و ایده آل زنانه: لئوپاردی به دنبال ایده آل زنانه ای بود که بتواند زندگی را ارزشمند سازد، اما اغلب با ناامیدی و واقعیت تلخ مواجه شد. او در "آسپازیا" انتقادی تند از زنانی دارد که تنها زیبایی ظاهری دارند.

مرگ به عنوان تسلی: در آثار متأخر او، مرگ به عنوان تنها تسلی واقعی از رنج‌های زندگی تلقی می‌شود. در "عشق و مرگ"، مرگ به عنوان خواهر عشق و تسلی دهنده بزرگ به تصویر کشیده می‌شود.

نقد جامعه و فرهنگ معاصر: لئوپاردی از جامعه ایتالیایی زمان خود، به ویژه از وضعیت سیاسی و فرهنگی آن، انتقاد می‌کرد. او ساده لوحی و غرور انسان مدرن را که به پیشرفت و امیدهای واهی دل بسته است، ریشخند می‌کند.

نیهیلیسم: اگرچه این اصطلاح در زمان او به طور گسترده مورد استفاده قرار نمی‌گرفت، لئوپاردی به طور گسترده‌ای به عنوان یکی از پیشگامان نیهیلیسم در نظر گرفته می‌شود، به دلیل رد معنا، هدف و ارزش در جهان.

همبستگی انسانی در برابر طبیعت: در "درخت جارو"، لئوپاردی پیشنهاد می‌کند که تنها دفاع در برابر نیروی خرد کننده طبیعت، همبستگی متقابل بین انسان‌ها است.

اهمیت و تأثیر:

لئوپاردی به دلیل کیفیت شعر غنایی خود و عمق تفکر فلسفی اش، جایگاه مهمی در ادبیات و فرهنگ اروپایی و بین المللی دارد. او علیرغم زندگی منزوی در یک شهر کوچک، با ایده‌های اصلی روشنگری آشنا شد و آثاری خلق کرد که با دوران رمانتیسیسم مرتبط هستند. او توسط منتقدان ایتالیایی اغلب با آلساندرو مانزونی مقایسه می‌شود، علیرغم بیان "مواضع کاملاً متضاد".

نگاهی به کتاب اشعار(کانتی) I Canti

این مجموعه اشعار، "Canti" لئوپاردی، سرشار از تأملات عمیق بر ماهیت وجود، رنج انسانی، زوال ایتالیا، و ماهیت زودگذر امید و زیبایی است.

۱. میهن‌پرستی تلخ و زوال ایتالیا:

یکی از قوی‌ترین مضامین در این بخش از Canti، حس عمیق غم و اندوه لئوپاردی برای ایتالیا و وضعیت فعلی آن است. اشعار "Alla sua patria" و "Sopra il monumento di Dante" به وضوح این احساسات را بیان می‌کنند.

"به سرزمین پدری(میهن)(Alla sua patria)": این شعر تصویری دلخراش از ایتالیا ارائه می‌دهد که زمانی مهد تمدن و افتخار بوده، اما اکنون ناتوان، برهنه از شکوه گذشته، و در زنجیر است. شاعر به گذشته‌ی پر افتخار اجداد ایتالیایی اشاره می‌کند که با شجاعت و افتخار می‌جنگیدند، در حالی که نسل کنونی در خدمت بیگانگان و در سرزمین‌های بیگانه می‌جنگند.

ای میهن من، دیوارها و طاق‌ها و ستون‌ها و مجسمه‌ها و برج‌های متروک اجدادمان را می‌بینم، اما جلال را نمی‌بینم، آن برگ بو و آهنی را که پدران قدیم ما بر دوش داشتند، نمی‌بینم.

شاعر از اینکه هیچ‌کس برای ایتالیا نمی‌جنگد و مدافعی ندارد، ابراز تأسف می‌کند و آرزو می‌کند که خون او شعله‌ای را در سینه‌ی ایتالیایی‌ها روشن کند.

هیچ‌کس برای تو نمی‌جنگد؟ هیچ‌یک از تو مدافعی نیست؟ سلاح‌ها، اینجا سلاح‌ها: من به تنهایی می‌جنگم، به تنهایی خواهم مرد. ای آسمان، عطا کن که خون من برای سینه‌ی ایتالیایی‌ها آتش باشد.

مقایسه با نبردهای باستانی مانند ترموپیل، شکوه گذشته یونان و ایتالیا را در تضاد با زوال فعلی برجسته می‌کند.

"بر بالای مقبره دانته(Sopra il monumento di Dante)": این شعر به موضوع ساختن بنای یادبود دانته در فلورانس می‌پردازد، اما به سرعت به تأملی بر فراموشی و بی‌تفاوتی نسبت به افتخارات گذشته‌ی ایتالیا تبدیل می‌شود. شاعر شرم‌آور می‌داند که حتی خاکستر دانته در سرزمین بیگانه است و فلورانس سنگی برای یادبود او ندارد.

آه شرم! شنیدم که نه تنها خاکستر سرد و استخوان‌های برهنه پس از روز تشییع جنازه در زیر خاک دیگری در تبعید قرار دارند، بلکه سنگی نیز در داخل دیوارهای تو، فلورانس، برای کسی که جهان به خاطر فضیلتش تو را ارج می‌نهد، برپا نشده بود.

شاعر آرزو می‌کند که خاطره‌ی دانته و سایر بزرگان گذشته بتواند نسل کنونی را بیدار کند و آن‌ها را به عمل وادارد. شعر به وضعیت نابسامان ایتالیا تحت سلطه‌ی بیگانگان و فقدان آزادی اشاره می‌کند و از دانته می‌پرسد که آیا عشق به ایتالیا مرده است.

پدر(منظور سرزمین پدری(میهن))، اگر عصبانی نشوی، از آن چه در زمین بودی، تغییر کرده‌ای. دلاوران ایتالیایی در سواحل بایر روتن، آه سزاوار مرگی دیگر، جان دادند؛ و هوا و آسمان و انسان‌ها و حیوانات با آن‌ها جنگی عظیم داشتند.

۲. طبیعت، امید و زوال:

لئوپاردی رابطه‌ی پیچیده‌ای با طبیعت دارد. در حالی که گاهی اوقات از طبیعت به عنوان منبع آرامش و زیبایی یاد می‌کند، اغلب آن را بی‌تفاوت و حتی بی‌رحم نسبت به رنج انسان می‌بیند.

"گنجشک تنها(Il passero solitario)": این شعر تضادی بین تنهایی گنجشک و تنهایی شاعر ایجاد می‌کند. گنجشک از طبیعت خود پیروی می‌کند و در تنهایی خود آرامش دارد، در حالی که تنهایی شاعر با احساس از دست دادن و پشیمانی همراه است. گنجشک در بهار می‌خواند و از زندگی لذت می‌برد، اما شاعر از لذت‌ها و ارتباطات انسانی دوری می‌کند.

آه، چقدر شبیه به عادت تو است عادت من! سرگرمی و خنده، خانواده‌ی شیرین در سن جوانی، و تو ای برادر جوانی، عشق، آه تلخ روزهای پخته، به آن‌ها اهمیت نمی‌دهم، نمی‌دانم چگونه؛ بلکه از آن‌ها تقریباً دور می‌گریزم؛

شاعر می‌ترسد که در پیری، از تنهایی خود پشیمان شود، در حالی که گنجشک پشیمان نخواهد شد.

تو، ای پرنده‌ی تنها، که به شب زندگی که ستارگان به تو خواهند داد، رسیده‌ای، مطمئناً از عادتت پشیمان نخواهی شد؛ زیرا هر اشتیاق شما میوه‌ی طبیعت است.

"ابدیت(L'Infinito)": این شعر به تأمل در بی‌نهایت از منظر تپه‌ای آشنا و پوشیده از پرچین می‌پردازد. پرچین دید را محدود می‌کند، اما ذهن می‌تواند فراتر از آن به فضاهای بی‌کران و سکوت‌های ماورایی پرواز کند.

اما نشسته و نگاه می‌کنم، فضاهای بی‌کران فراتر از آن، و سکوت‌های ماورایی، و آرامشی بسیار عمیق را در اندیشه‌ی خود می‌سازم؛ جایی که قلبم تقریباً نمی‌ترسد.

مواجه با بی‌نهایت، حتی اگر ساخته‌ی ذهن باشد، با احساس ترس و حیرت همراه است. غرق شدن در این بی‌کرانگی برای شاعر شیرین است.

این‌گونه در این بی‌کرانگی اندیشه‌ی من غرق می‌شود؛ و غرق شدن برای من در این دریا شیرین است.

"غروب تعطیلات(La sera del dì di festa)": این شعر تضادی بین آرامش شب پس از یک روز جشن و اندوه درونی شاعر ایجاد می‌کند. در حالی که دیگران استراحت می‌کنند و شاید خواب‌های شیرین می‌بینند، شاعر بیدار است و به ماهیت زودگذر همه چیز فکر می‌کند. صدای کارگری که در شب باز می‌گردد، نماد دوام رنج در کنار لذت‌های گذرا است.

آه، در راه نه چندان دور، آواز تنهای صنعتگری را می‌شنوم که در اواخر شب، پس از تفریح‌ها، به خانه‌ی فقیرانه‌ی خود باز می‌گردد؛ و قلبم به شدت فشرده می‌شود، به این فکر که چگونه همه چیز در جهان می‌گذرد و تقریباً اثری از خود بر جای نمی‌گذارد.

تأمل در مورد زوال امپراتوری روم و فراموشی گذشته، احساس زودگذر بودن زندگی و تلاش‌های انسانی را تقویت می‌کند.

حالا صدای آن مردمان باستانی کجا است! حالا فریاد اجداد مشهورمان کجا است، و امپراتوری بزرگ آن روم، و سلاح‌ها، و غوغایی که بر زمین و اقیانوس گذشت؟ همه چیز آرامش و سکوت است، و همه چیز در جهان آرام گرفته، و دیگر از آن‌ها سخنی نیست.

"ماه(Alla luna)": شاعر در این شعر با ماه، نمادی از آرامش و دوام، صحبت می‌کند و به یاد می‌آورد که یک سال پیش نیز با همین اندوه به آن نگریسته است. او درمی‌یابد که زندگی‌اش تغییر نکرده است، اما یادآوری رنج گذشته برای او تسلی‌بخش است.

و با این حال، یادآوری برای من تسلی‌بخش است، و شمارش سن درد من(منظورش از درد من،زندگیه).

این شعر نشان می‌دهد که حتی در مواجهه با رنج مداوم، یادآوری گذشته می‌تواند نوعی تسلی، هرچند تلخ، به همراه داشته باشد.

"آهنگ شبانه چوپان حیران(Canto notturno di un pastore errante dell'Asia)": یکی از مهمترین اشعار در این مجموعه، این شعر تأملات عمیق چوپانی را نشان می‌دهد که در شب به ماه نگاه می‌کند و از ماهیت وجود و رنج انسان سؤال می‌پرسد. چوپان زندگی خود را با زندگی ماه مقایسه می‌کند، هر دو سرگردان و تنها. چوپان ماه را ابدی و آگاه می‌بیند و از او درباره‌ی هدف زندگی و رنج انسان می‌پرسد.

به من بگو، ای ماه: زندگی چوپان چه ارزشی دارد، زندگی شما برای شما چه ارزشی دارد؟ به من بگو: این سرگردانی کوتاه من به کجا می‌انجامد، مسیر نامیرای تو به کجا می‌انجامد؟

چوپان تولد انسان را خطری برای مرگ می‌بیند و می‌پرسد چرا باید کسی که باید تسلی داده شود، به دنیا بیاید.

اما چرا به آفتاب دهیم، چرا در زندگی نگه داریم کسی را که سپس باید از آن تسلی دهیم؟ اگر زندگی مصیبت است، چرا آن را تحمل می‌کنیم؟

چوپان به گله‌ی خود حسادت می‌کند زیرا به نظر می‌رسد که آن‌ها بی‌خبر از مصیبت خود هستند.

ای گله‌ی من که آرام گرفته‌ای، آه خوشا به حال تو، که مصیبت خود را، به گمانم، نمی‌دانی! چقدر به تو حسادت می‌ورزم!

در نهایت، چوپان به این نتیجه می‌رسد که زندگی، در هر شکل و حالتی، برای کسی که متولد می‌شود، شوم است.

شاید اگر بال داشتم تا بر ابرها پرواز کنم، و ستارگان را یکی یکی بشمارم، یا مانند رعد از کوهی به کوه دیگر سرگردان شوم، ای گله‌ی شیرین من، خوشبخت‌تر بودم، ای ماه سفید، خوشبخت‌تر بودم. یا شاید اندیشه‌ی من با نگاه به سرنوشت دیگران از حقیقت منحرف می‌شود: شاید در هر شکل، در هر وضعیتی که باشد، در لانه یا گهواره، روز تولد برای کسی که متولد می‌شود، شوم است.

"آرامش بعد از طوفان(La quiete dopo la tempesta)": این شعر به آرامش پس از طوفان و بازگشت فعالیت و شادی به زندگی روزمره می‌پردازد. با این حال، این آرامش و شادی برای لئوپاردی گذرا و در واقع میوه‌ی ترس و رنج گذشته است. شاعر مشاهده می‌کند که چگونه مردم پس از طوفان شاد می‌شوند و به کارهای خود باز می‌گردند. این شادی را به عنوان "Piacer figlio d'affanno" (لذت فرزند رنج) توصیف می‌کند.

لذت فرزند رنج؛ شادی پوچ، که میوه‌ی ترس گذشته است، که از آن تکان خورد و از مرگ ترسید کسی که از زندگی متنفر بود؛

این شعر دیدگاه بدبینانه‌ی لئوپاردی را نسبت به خوشبختی و شادی نشان می‌دهد: شادی واقعی نیست، بلکه صرفاً فقدان رنج موقت است. طبیعت به عنوان مادر بی‌رحمی تصویر می‌شود که رنج را به وفور می‌پاشد و تنها "دلخوشی" خروج از درد است.

ای طبیعت مهربان، این‌ها هدایای تو هستند، این‌ها لذت‌هایی هستند که به فانیان می‌دهی. خروج از درد برای ما لذت است. دردها را با دست باز می‌پاشی؛ اندوه خود به خود برمی‌خیزد: و از لذت، آنقدر که گاهی به عنوان هیولا و معجزه از رنج متولد می‌شود، سودی بزرگ است.

"شنبه در روستا(Il sabato del villaggio)": این شعر نیز بر موضوع امید و انتظار در برابر واقعیت تلخ تأکید دارد. روز شنبه (عصر قبل از تعطیلات) پر از امید و شادی برای روز آینده است، اما خود روز تعطیل اغلب با دلتنگی و بازگشت به رنج روزمره همراه است. تصویر دختر جوانی که از روستا می‌آید، پیرزنی که نخ می‌ریشد، کودکان که بازی می‌کنند و صنعتگر که تا دیر وقت کار می‌کند، همگی نشان‌دهنده‌ی انتظار برای روز تعطیل هستند.

این دلپذیرترین روز از هفت روز است، پر از امید و شادی؛ فردا ساعت‌ها اندوه و ملالت خواهند آورد و هر کس در اندیشه‌ی خود به کار معمول خود باز خواهد گشت.

شاعر جوانی را با روز شنبه مقایسه می‌کند، پر از امید و انتظار برای "روز جشن زندگی"، اما هشدار می‌دهد که این جشن نیز دیر خواهد آمد و شاید هرگز آنطور که انتظار می‌رود نباشد.

پسربچه‌ی شوخ، این سن پرگل مانند روزی پر از شادی است، روزی روشن و آرام، که مقدمه‌ی جشن زندگی تو است. لذت ببر، فرزندم؛ این حالتی شیرین، فصلی شاد است. نمی‌خواهم چیز دیگری به تو بگویم؛ اما جشن تو که حتی دیرتر می‌آید، برای تو سنگین نباشد.
  • "غروب ماه(Il tramonto della Luna)": غروب ماه به عنوان استعاره‌ای برای زوال جوانی و از دست دادن امید استفاده می‌شود. همانطور که ماه غروب می‌کند و جهان در تاریکی فرو می‌رود، جوانی نیز می‌گذرد و زندگی بدون نور و امید باقی می‌ماند.
این‌گونه محو می‌شود، و این‌گونه سن فانی را جوانی ترک می‌کند. سایه‌ها و شبح‌های فریب‌های دلپذیر می‌گریزند؛ و امیدهای دوردست که طبیعت فانی بر آن‌ها تکیه می‌کند، از بین می‌روند.

پس از جوانی، زندگی تاریک و متروک می‌شود و هدف یا دلیلی برای مسیر طولانی آن وجود ندارد.

رها شده، تاریک زندگی می‌ماند. در آن نگاه می‌کند مسافر سرگردان بیهوده به دنبال هدف یا دلیلی برای مسیر طولانی که حس می‌کند پیش می‌رود.

پیری به عنوان اختراع وحشتناک خدایان برای کسانی که امیدشان از بین رفته اما میلشان باقی مانده است، توصیف می‌شود.

یافته‌ای سزاوار از ذهن‌های نامیرا، اوج همه‌ی شرارت‌ها، جاودانان پیری را یافتند، جایی که میل سالم بود، امید خاموش، چشمه‌های لذت خشک شده، دردها همیشه بزرگتر، و خوبی دیگر عطا نمی‌شد.

در حالی که ماه دوباره طلوع خواهد کرد، زندگی فانی پس از غروب جوانی، دیگر هرگز رنگ و نوری نخواهد دید و تنها با مرگ به پایان می‌رسد.

به سیلویا(A Silvia:)

سیلویا! به خاطر می آوری آیا،آن پاس از حیات میرای خویش را،که زیبایی از دیدگان خندان ومحجوب تو می تراوید؟،آن دمی را که شادمانه و اندیشناک پا برآستانه ی جوانی نهاده،وز آن فرا می رفتی و غرفه های خاموش،و کوچه ساران پیرامون خانه ی تو طنین آوازت را باز می تاباندند،و تو نشسته بودی و غرقه در انجام وظایف زنانه ی خویش،و خرسند از حس گنگی از آینده ای که تو را در دل،نطفه می بست؟،بهار مشکبوی آمده بود و تو این گونه،روزها را در می نوردیدی،و من گه گاه درس و اوراق فرساینده ی خویش را،که جوانی،آن پاس عالی از زندگانی،جمله بر سر آنم ز دست رفت،وا می نهادم،وز مهتابی خانه ی پدری به آواز تو گوش می سپردم،و نیز به طنین دست های تو که تند و بی وقفه کتان می بافتند.،آسمان صاف را می نگریستم و راه های درخشان،شاید این محتوا را نیز دوست داشته باشید،و جالیز های زرینه را،،و دورادور دریا را می ستودم از سویی و کوهساران را از سویی دگر.،زبان میرای آدمی قاصر است،از بیان آن چه که من در سینه نهان می داشتم.،چه اندیشه های دل انگیزی،آه!،چه احساسات،و چه امیدهایی!،ای سیلویای من!،و حیات دنیوی و تقدیر چقدر ما را خوشایند می نمود.،دریغا،که یادآوری آن همه امیدها حسی تلخ و نومیدانه بر دل من می نشاند،حالیا،،و سیه روزی را باز می گرداند،تا مرا بدان بیازارد.،آه ای طبیعت!،ای طبیعت!،چه هنگام آخر به وعده ی خویش وفا خواهی کرد؟،آخر چرا فرزندان خویش را می فریبی؟،دریغا مرا، که تو جان سپردی ای سیلویای مظلوم من!،و پیش از آن که زمستان مرغزاران را بخشکاند،مرضی ناشناخته بر تو تاخت و تو را چیره گشت،بی که بتوانی گلهای بهار زندگی خویش را بنگری.،هیچ کس سواد گیسوان تو،وان نگاه های عاشقانه،وان دیدگان محجوب تو را نستود،تا برای لحظه ای حتا دلت را به شادی آورد،و تو را فرصت نبود آن قدر تا به روز های سور و سرور از عشق نهانی خویش،با همسالان و دوستان خویش سخن ساز کنی،دریغا! که حلاوت امید زندگانی من چندی بعد جان سپرد،و تقدیر جوانی ام را زکفم در ربود.،چرا ز کف من گریختی آخر،آه! ای قرین فصل نوجوانی من!،که در فراقت حال سرشک از دیده فرو می بارم.،آیا این همان دنیاست با همان شادمانی‌ها،و عشق‌ها،و کنش‌ها،و رویدادها؟،و آیا این است تقدیر آدمیان؟،دریغا که حیات حقیقی ,ناغافلانه ز ره دررسید،و تو را ای امید مظلوم فرو فکند،تا از دور و به انگشت مرگی سرد و گوری عریان را به ما بنمایانی.

شعر "به سیلوا" در درجه اول به موضوعات زیر می‌پردازد:

شاعر با یادآوری سیلوا، همبازی دوران جوانی خود، حس عمیقی از دلتنگی و اندوه را بیان می‌کند. زمان حال برای او تلخ و ناامیدکننده است و او به گذشته‌ای ایده‌آل نگاه می‌کند.

"سیلوا، آیا هنوز به خاطر می‌آوری آن زمان از زندگی فناپذیرت را، هنگامی که زیبایی می‌درخشید در چشمان خندان و گریزانت، و تو، شاد و متفکر، آستانه جوانی را درمی‌نوردیدی؟"

دوران جوانی سیلوا و شاعر با امید به آینده‌ای روشن و مبهم ("آن آینده مبهمی که در ذهن داشتی") همراه بود. این دوره زمانی با شور و شوق و تصورات شیرین همراه است.

آنگاه که مشغول کارهای زنانه بودی، بسیار راضی از آن آینده مبهمی که در ذهن داشتی.
"چه اندیشه‌های شیرینی، چه امیدهایی، چه دل‌هایی، ای سیلوای من! در آن زمان زندگی انسان و سرنوشت چگونه به نظر می‌رسید!"

سرنوشت تلخ سیلوا، که در جوانی و پیش از شکوفایی کامل زندگی‌اش در اثر بیماری می‌میرد، نقطه عطفی در شعر است. این واقعیت تلخ، ناپایداری زندگی و امیدها را آشکار می‌کند.

تو پیش از آنکه زمستان علف‌ها را خشک کند، توسط بیماری پنهانی مبارزه شده و شکست خورده، از بین رفتی، ای نازنین. و شکوفه سال‌هایت را ندیدی.

با مرگ سیلوا و گذر زمان، شاعر با واقعیت خشن و ناامیدکننده زندگی روبرو می‌شود. ایده‌آل‌های دوران جوانی به حقیقت تبدیل نشده‌اند و او از سرنوشت خود و انسان‌ها ابراز تاسف می‌کند.

"با ظهور حقیقت، تو، نگون‌بخت، سقوط کردی: و با دست، مرگ سرد و قبری عریان را از دور نشان دادی."
"این همان جهان است؟ اینها لذت‌ها، عشق، کارها، اتفاقاتی هستند که این همه درباره‌شان با هم صحبت کردیم؟ این سرنوشت نوع بشر است؟"

شاعر از طبیعت به خاطر "فریب" دادن فرزندانش شکایت می‌کند. طبیعت در ابتدا امید و زیبایی می‌بخشد، اما سپس آنچه را وعده داده بود، باز نمی‌گرداند.

"ای طبیعت، ای طبیعت، چرا پس نمی‌دهی آنچه را که در آن زمان وعده می‌دهی؟ چرا تا این حد فرزندان خود را فریب می‌دهی؟"

شاعر نه تنها برای سیلوا، بلکه برای خود و امیدهای بر باد رفته‌اش نیز سوگواری می‌کند. او احساس می‌کند که جوانی‌اش نیز "منکر" شده است.

همچنین امید شیرین من به زودی از بین رفت: سال‌های من نیز سرنوشت جوانی را منکر شد.

شعر به صورت اول شخص و با مخاطب قرار دادن سیلوا سروده شده است. تن و لحن شعر از خاطره‌گویی نوستالژیک به سمت اندوه و ناامیدی تغییر می‌کند. شعر تضاد بین امیدهای دوران جوانی و واقعیت تلخ مرگ و فنا را به تصویر می‌کشد. مرگ زودهنگام سیلوا به عنوان نمادی از ناپایداری امید و آرزوهای انسان عمل می‌کند. شاعر به فلسفه بدبینانه خود در مورد ماهیت طبیعت و سرنوشت انسان اشاره می‌کند. شعر "به سیلوا" یک مرثیه تاثیرگذار برای جوانی از دست رفته، امیدهای بر باد رفته و واقعیت تلخ زندگی است. لئوپاردی از طریق خاطرات سیلوا، به تفکری عمیق در مورد شکنندگی وجود انسان و خیانت آمیز بودن طبیعت می‌پردازد. این شعر با زبان عاطفی و تصاویر قدرتمند خود، احساسات ناامیدی و اندوه ناشی از تضاد بین آرزوها و واقعیت را به خواننده منتقل می‌کند.

"جینسترا:گل صحرایی(La Ginestra, o il fiore del deserto)": این شعر فلسفی بر دامنه‌ی کوه وزوویوس، در میان ویرانه‌های پمپئی نوشته شده است. گل گون در این محیط ویران، نمادی از مقاومت و شکنندگی همزمان است. لئوپاردی از ویرانه‌ها برای تأمل در کوچک بودن و آسیب‌پذیری انسان در برابر قدرت طبیعت و کیهان استفاده می‌کند. شاعر از کسانی که انسان را به عنوان ارباب جهان می‌ستایند، دعوت می‌کند تا به این مکان بیایند و کوچک بودن انسان را ببینند.

به این سواحل بیاید کسی که عادت به ستودن وضعیت ما دارد، و ببیند که چقدر نسل ما مورد توجه طبیعت دوست‌دار است. و در اینجا با مقیاسی عادلانه، قدرت تخم انسان را نیز می‌تواند ارزیابی کند، که پرستار سخت، در جایی که او کمتر می‌ترسد، با حرکتی اندک در یک لحظه به بخشی آن را نابود می‌کند، و با حرکاتی کمتر از آن نیز می‌تواند ناگهان آن را کاملاً محو کند.

لئوپاردی از "سرنوشت‌های باشکوه و مترقی" (Le magnifiche sorti e progressive) عصر خود که ادعا می‌کنند انسان در حال پیشرفت و رسیدن به سعادت است، انتقاد می‌کند و آن‌ها را نادان و مغرور می‌خواند. (شبیه شعر معروف اوزیماندیاس پرسی شِلی‌ئه.)

بر این سواحل نقش بسته‌اند "سرنوشت‌های باشکوه و مترقی" انسان. اینجا بنگر و اینجا خود را ببین، قرن مغرور و نادان.

شاعر "طبیعت نجیب" (Nobil natura) را تعریف می‌کند: کسی که با شجاعت با سرنوشت مشترک مواجه می‌شود، رنج خود را می‌پذیرد و طبیعت را مقصر می‌داند، نه همنوعانش را.

نژاد نجیب آنی است که جرأت می‌کند چشمان فانی خود را در برابر سرنوشت مشترک بلند کند، و با زبانی صادق، هیچ چیز از حقیقت کم نمی‌گذارد، شری را که به ما داده شده است، و وضعیت پست و شکننده را اعتراف می‌کند؛ آنی که خود را بزرگ و قوی در رنج نشان می‌دهد، و نه از نفرت و خشم برادرانه، که حتی از هر آسیب دیگری سنگین‌ترند، به مصیبت‌های خود می‌افزاید، انسان را مقصر درد خود نمی‌داند، بلکه تقصیر را به آنی می‌دهد که واقعاً گناهکار است، که مادر در تولد و نامادری در اراده‌ی مرگباران است.

وحدت و یک‌رنگی انسان‌ها در برابر طبیعت بی‌رحم امری ضروری و نجیب است.

همه را با هم متحد می‌بیند انسان‌ها، و همه را با عشق واقعی در آغوش می‌گیرد، یاری قوی و آماده می‌دهد و انتظار دارد در خطرات متناوب و در اندوه‌های جنگ مشترک.

گل گون، در شکنندگی خود، نمونه‌ای از مقاومت در برابر قدرت ویرانگر طبیعت است، اما همچنین یادآوری شکنندگی زندگی است.

۳. عشق، امید و سرخوردگی:

موضوع عشق و تجربیات شاعر در این زمینه نیز حضوری پررنگ دارد، که اغلب با ناامیدی و از دست دادن همراه است.

"عشق اول(Il primo amore)": این شعر تجربه‌ی اولین عشق شاعر و درد و آشفتگی ناشی از آن را شرح می‌دهد. عشق با درد و اشتیاق همراه بود و ترک معشوق توسط او، زخمی عمیق در قلبش باقی گذاشت.

به یاد می‌آید روزی که نبرد عشق را برای اولین بار حس کردم و گفتم: آه، اگر این عشق است، چقدر زجر می‌دهد!

یادآوری تصویر معشوق در تاریکی شب و تأثیر آن بر احساسات شاعر.

آه چقدر زنده در میان تاریکی شبح شیرین برخاست، و چشمان بسته زیر پلک‌ها او را می‌دیدند!

شاعر از خود می‌پرسد که چگونه چنین عشق عمیقی توسط عشق دیگری گرفته شد و به پوچی تلاش‌های انسانی پی می‌برد.

آه چگونه من چنین متغیر بودم، و آن همه عشق را عشق دیگری از من گرفت؟ آه چقدر، در حقیقت، ما پوچ هستیم!

حتی پس از رفتن معشوق، آتش عشق و تصویر او در ذهن شاعر باقی می‌ماند.

آن آتش هنوز زنده است، احساس زنده است، در اندیشه‌ی من تصویر زیبا نفس می‌کشد

"رویا(Il sogno)": این شعر رؤیای شاعر را از معشوق مرده‌اش توصیف می‌کند. مواجه با او در رویا، هرچند تلخ، برای شاعر تسلی‌بخش است. معشوق تأیید می‌کند که مرده است و زندگی او پر از رنج بوده است.

من مرده‌ام، و آخرین بار چند ماه پیش مرا دیدی.

معشوق از مرگ زودرس خود در اوج جوانی و از دست دادن امیدهای زندگی صحبت می‌کند.

مرگ برای جوانان تسلی‌ناپذیر می‌رسد، و سرنوشت آن امیدی که در زیر خاک خاموش شده، سخت است.

شاعر از معشوق می‌پرسد که آیا در زمان حیاتش ذره‌ای عشق یا ترحم نسبت به او داشته است. معشوق تأیید می‌کند که ترحم داشته، چرا که او نیز بدبخت بوده است.

من در زمان حیاتم نسبت به تو کم‌رحم نبودم، و حالا هم نیستم، زیرا من نیز بدبخت بودم. از این دختر بیچاره شکایت نکن.

پایان رویا با احساس از دست دادن و بیداری تلخ به واقعیت همراه است.(ظاهرا این شعر مرتبط به شعر او در مورد سیلویاست).

"کنسالو(Consalvo)": این شعر داستان مردی به نام کونسالو را روایت می‌کند که در حال مرگ است و توسط زنی که دوستش داشته، الویره، ملاقات می‌شود. در لحظات پایانی زندگی‌اش، کونسالو جرأت پیدا می‌کند تا عشق خود را اعتراف کند و از الویره می‌خواهد که او را ببوسد. بوسه‌ی الویره در آستانه‌ی مرگ برای کونسالو به مثابه‌ی تجربه‌ی سعادت است. کونسالو در حال مرگ و تنها است، اما حضور الویره برای او آرامش‌بخش است.

با این حال در کنار او بود، از سر ترحم برای تسلی حال محتضر او، آنی که تنها و همیشه در ذهن او بود، الویره مشهور به زیبایی الهی

کونسالو عشق پنهان خود را اعتراف می‌کند و از الویره بوسه‌ای می‌خواهد.

الویره، بوسه‌ای نمی‌خواهی به من بدهی؟ تنها یک بوسه در تمام زندگی‌ام؟ لطفی که از کسی که می‌میرد طلب می‌شود، رد نمی‌شود.

بوسه‌ی الویره برای کونسالو لحظه‌ای از سعادت ناب در برابر رنج زندگی‌اش است.

دو چیز زیبا در جهان وجود دارد: عشق و مرگ. به یکی آسمان مرا در اوج جوانی هدایت می‌کند؛ در دیگری، خود را بسیار خوشبخت می‌دانم.(مرگ سعادت عالی‌ست).

حتی با وجود رنج زندگی، کونسالو از اینکه توانسته است این لحظه‌ی سعادت را تجربه کند، راضی می‌میرد.

"به آن زن(Alla sua donna)": این شعر خطاب به زنی ایده‌آل و دست‌نیافتنی است که شاعر را از دور الهام می‌بخشد. او به وجود این زن، خواه واقعی، خواه ایده‌ی ابدی، فکر می‌کند و درمی‌یابد که هیچ چیز زمینی نمی‌تواند با او مقایسه شود. عشق به این زن برای شاعر نوعی تسلی در برابر رنج زندگی است. شاعر به زیبایی معشوق ایده‌آل خود اشاره می‌کند و از او می‌پرسد که آیا در عصر طلایی زندگی می‌کرده یا برای آینده ذخیره شده است. او می‌داند که هرگز او را در زندگی نخواهد دید، مگر شاید پس از مرگ و با روح‌ش(بهشت).

دیدن تو زنده حالا هیچ امیدی برایم باقی نمی‌ماند؛ مگر آن زمان باشد، آن زمان که برهنه و تنها بر مسیری جدید به مکانی غریب روح من خواهد آمد.

عشق به این زن می‌توانست زندگی شاعر را متحول کند و آن را بهشتی سازد.

اگر حقیقت داشته باشی و آن‌گونه که اندیشه‌ی من تو را نقاشی می‌کند، کسی در زمین تو را دوست بدارد، برای او این زندگی نیز سعادتمند می‌بود: و من به وضوح می‌بینم که هنوز چگونه دنبال کردن ستایش و فضیلت همانند سال‌های اول عشق تو مرا می‌ساخت.

در نهایت، حتی اگر این زن ایده‌آل تنها یک تصویر در ذهن شاعر باشد، این تصویر برای او تسلی‌بخش است.

با اندیشه به تو. بیدار می‌شوم و قلبم می‌لرزد. و ای کاش می‌توانستم، در قرن تاریک و در این هوای پلید، تصویر بلند را حفظ کنم؛ زیرا از تصویر، چون حقیقت از من گرفته شده، بسیار راضی هستم.

"خاطرات(Le ricordanze)": این شعر به یادآوری خاطرات دوران کودکی در خانه‌ی پدری می‌پردازد. با دیدن مکان‌های آشنا، شاعر به یاد امیدها و رویاهای جوانی خود می‌افتد که با واقعیت تلخ زندگی کنونی او در تضاد است. شاعر به ستارگان خرس بزرگ نگاه می‌کند و به یاد می‌آورد که چگونه در کودکی از آن‌ها و سایر چیزهای طبیعت الهام می‌گرفته است.

چقدر تصویر یک زمان، و چقدر قصه چهره‌ی شما و نورهای همراه شما در اندیشه‌ی من خلق کرد!

او با تلخی به زندگی کنونی خود در روستای بومی وحشی و در میان مردمی نادان و بی‌ذوق اشاره می‌کند که او را به خاطر دانش و تفکرش مورد تمسخر قرار می‌دهند.

اینجا سال‌ها را می‌گذرانم، رها شده، پنهان، بدون عشق، بدون زندگی؛ و به اجبار در میان گروه بدخواهان تلخ می‌شوم

شاعر از از دست دادن جوانی خود در این مکان "غیرانسانی" و بدون هیچ لذتی، ابراز تأسف می‌کند.

تو را از دست می‌دهم بدون هیچ لذتی، بیهوده، در این اقامتگاه غیرانسانی، در میان اندوه‌ها، ای گل بی‌نظیر زندگی خشک.

خاطرات گذشته، هرچند شیرین، با درد وضعیت فعلی ترکیب می‌شوند و احساس پوچی و پشیمانی را تقویت می‌کنند.

شیرین برای خود؛ اما با درد اندیشه‌ی حال وارد می‌شود، تمایلی بیهوده به گذشته، حتی غم‌انگیز، و گفتن: من بودم.

شاعر به امیدها و فریب‌های دلپذیر جوانی خود فکر می‌کند که دیگر از بین رفته‌اند. او درمی‌یابد که همه چیز، حتی شهرت و افتخار، پوچ است.

ای امیدها، امیدها؛ فریب‌های دلپذیر سن اول من! همیشه، سخن می‌گویم، به شما باز می‌گردم؛ زیرا با گذشت زمان، با تغییر عواطف یا اندیشه‌ها، نمی‌توانم شما را فراموش کنم.

در نهایت، شاعر به این نتیجه می‌رسد که تنها چیزی که از آن همه امید باقی مانده، مرگ است.

"آسپاسیا(Aspasia)": این شعر خطاب به زنی به نام اسپازیا است که شاعر زمانی عمیقاً او را دوست داشته است. با این حال، شاعر درمی‌یابد که در واقع عاشق زنی ایده‌آل و ساخته‌ی ذهن خود بوده است، نه اسپازیا واقعی. این کشف منجر به سرخوردگی و احساس آزادی از فریب عشق می‌شود. تصویر اسپازیا در ذهن شاعر باز می‌گردد، چه در چهره‌های دیگر و چه در تنهایی.

چهره‌ی تو گاهی پیش روی اندیشه‌ی من باز می‌گردد، اسپازیا.

شاعر زیبایی اسپازیا را به مثابه‌ی "نوری الهی" می‌بیند، اما درمی‌یابد که این زیبایی الهام‌بخش ایده‌ای در ذهن او بوده است، نه زن واقعی.

نوری الهی برای اندیشه‌ی من ظاهر شد، زن، زیبایی تو.

او از زنانی که قادر به درک عمق الهام‌بخش زیبایی خود نیستند، انتقاد می‌کند.

در آن پیشانی‌های تنگ مفهوم برابری نمی‌گنجد. و اشتباه می‌کند مرد فریب‌خورده که از درخشش زنده‌ی آن نگاه‌ها امید دارد، و اشتباه می‌خواهد احساسات عمیق، ناشناخته، و بسیار بیشتر از مردانه، در کسی که از طبیعت از مرد کمتر است.

با زوال "ایده‌ی الهی" که در اسپازیا مجسم شده بود، عشق شاعر نیز خاموش می‌شود. او از اینکه تحت فرمان اسپازیا بوده، هرچند فریب‌خورده، اکنون احساس آزادی می‌کند.

جادو شکست، و با آن شکست، یوغ بر زمین پراکنده شد: از این رو شاد هستم.

حتی با وجود پوچی زندگی بدون عواطف و فریب‌های دلپذیر، شاعر با نگاه به طبیعت در این آزادی تسلی می‌یابد.

زیرا اگر زندگی از عواطف محروم باشد، و از خطاهای نجیب، مانند شب بی‌ستاره در اواسط زمستان است، برای من کافی از سرنوشت فانی و تسلی و انتقام است که بر روی چمن اینجا تنبل بی‌حرکت خوابیده، دریا و زمین و آسمان را می‌بینم و لبخند می‌زنم.

۴. ماهیت پوچ وجود و رنج انسان:

یک مضمون بنیادی در سراسر این اشعار، دیدگاه بدبینانه‌ی لئوپاردی نسبت به زندگی و رنج ذاتی انسان است. او معتقد است که هستی بدون هدف و معنی است و رنج اجتناب‌ناپذیر است. این دیدگاه در اشعاری مانند "Canto notturno di un pastore errante dell'Asia" و "La Quiete dopo la tempesta" به وضوح بیان شده است.

اگر زندگی مصیبت است، چرا آن را تحمل می‌کنیم؟(مشابه سوال آلبر کامو در افسانه سیزیف)

شادی و لذت گذرا و اغلب میوه‌ی رنج هستند.

خروج از درد برای ما لذت است.(تعریف اپیکوری لذت)

حتی امید و رویاهای جوانی در نهایت به پوچی و ناامیدی می‌انجامند.

شبح‌ها، می‌فهمم، هستند شکوه و افتخار؛ لذت‌ها و خوبی‌ها صرفاً میل هستند؛ زندگی ثمری ندارد، بدبختی بی‌فایده است.

۵. طبیعت به عنوان نیروی بی‌رحم و بی‌تفاوت:

بر خلاف رمانتیک‌ها، لئوپاردی طبیعت را به عنوان منبع آرامش یا الهام مثبت نمی‌بیند. او آن را نیرویی قدرتمند، بی‌تفاوت و حتی خصمانه نسبت به رنج انسان می‌داند. این مضمون به ویژه در "Canto notturno di un pastore errante dell'Asia" و "La Ginestra" برجسته است.

چوپان از ماه می‌پرسد که چرا طبیعت انسان را به دنیا می‌آورد تا رنج بکشد.

طبیعت به عنوان "مادر در تولد و نامادری در اراده" (madre in parto ed in voler matrigna) توصیف می‌شود که انسان را به رنج و مرگ محکوم می‌کند. قدرت ویرانگر طبیعت، مانند فوران وزوویوس، نشان‌دهنده‌ی کوچک بودن انسان در برابر نیروهای کیهانی است.

۶. انتقاد از عصر مدرن و ادعای پیشرفت:

لئوپاردی نسبت به عصر خود و ادعاهای آن در مورد پیشرفت و سعادت انسانی بسیار بدبین است. او معتقد است که عصر مدرن از خرد گذشته منحرف شده و در فریب‌ها و پوچی‌ها غرق شده است. این انتقاد به ویژه در "Ad Angelo Mai" و "La Ginestra" آشکار است.

"به آنجلو مای(Ad Angelo Mai)": این شعر خطاب به آنجلو مای، کتابدار واتیکان، است که متون باستانی را کشف می‌کرد. لئوپاردی از تلاش‌های مای برای احیای دانش گذشته تقدیر می‌کند، اما از بی‌تفاوتی عصر خود نسبت به آن انتقاد می‌کند. شاعر می‌پرسد چرا در عصر مدرن بی‌تفاوت نسبت به رنج، تلاش برای احیای صداهای باستانی انجام می‌شود.

ایتالیایی جسور، چرا هرگز از بیدار کردن پدرانمان از قبرها دست برنمی‌داری؟ و چرا آن‌ها را به سخن گفتن با این قرن مرده می‌آوری، که این همه مه کسالت بر آن سنگینی می‌کند؟

لئوپاردی از بی‌توجهی عصر مدرن به افتخارات گذشته و تمرکز بر مسائل بی‌اهمیت مانند پول انتقاد می‌کند.

"جینسترا(درخت جارو(La Ginestra))": انتقاد از "سرنوشت‌های باشکوه و مترقی" عصر مدرن، که ادعا می‌کنند انسان به سعادت دست یافته است، یکی از ایده‌های اصلی این شعر است. لئوپاردی این ادعا را پوچ و ناشی از غرور می‌داند.

اینجا بنگر و اینجا خود را ببین(اشاره به ویرانه‌های مدفون پُمپی)، قرن مغرور و نادان.(منظور عصر روشنگری و مدرنیته)

او معتقد است که عصر مدرن حقیقت تلخ وضعیت انسانی را نادیده می‌گیرد و به دنبال فریب‌های جدید است.

این‌گونه حقیقت سرنوشت سخت و جایگاه پست که طبیعت به ما داد، برای تو ناخوشایند بود.

۷. جستجوی تسلی و معنی در مواجهه با پوچی:

با وجود دیدگاه بدبینانه‌ی خود، لئوپاردی به دنبال راه‌هایی برای یافتن تسلی و معنی در زندگی است، هرچند این راه‌ها اغلب موقت و ناکافی هستند.

یادآوری خاطرات گذشته: همانطور که در "Alla luna" و "Le ricordanze" دیده می‌شود، یادآوری گذشته، حتی اگر تلخ باشد، می‌تواند نوعی تسلی فراهم کند.

لذت‌های گذرای زیبایی و طبیعت: در برخی اشعار، مانند "L'Infinito" و "La sera del dì di festa" (قبل از تأملات تلخ)، زیبایی طبیعت و لحظات آرامش‌آمیز، هرچند کوتاه، لذت‌بخش هستند.

ایده‌ی عشق و زیبایی ایده‌آل: همانطور که در "Alla sua donna" و در بخش‌هایی از "Aspasia" دیده می‌شود، تصور عشق و زیبایی ایده‌آل می‌تواند منبع الهام و تسلی باشد، حتی اگر واقعیت با آن مطابقت نداشته باشد.

همبستگی انسانی: در "La Ginestra"، لئوپاردی به اهمیت همبستگی انسان‌ها در برابر رنج مشترک تأکید می‌کند.

نکات مهم دیگر:

استفاده از فرم‌های شعری کلاسیک: لئوپاردی اغلب از فرم‌های شعری کلاسیک مانند کانزون (canzone) استفاده می‌کند، اما محتوای اشعار او عمیقاً مدرن و بدبینانه است.

زبان غنی و موسیقایی: زبان لئوپاردی بسیار غنی و موسیقایی است و تأثیر زیادی بر شعر ایتالیایی پس از خود گذاشته است.

لحن تأملی و فلسفی: اشعار لئوپاردی اغلب دارای لحنی تأملی و فلسفی هستند و به سؤالات اساسی در مورد وجود انسان و جهان می‌پردازند.

در مجموع، این بخش از Canti گواهی بر نبوغ لئوپاردی به عنوان شاعری است که با صداقت و عمق بی‌نظیری به رنج انسان، زوال تمدن و ماهیت بی‌تفاوت کیهان می‌پردازد. اشعار او، هرچند تلخ، با زیبایی و قدرتی ماندگار تأملات عمیقی را بر خواننده برانگیخته و او را به چالش می‌کشند.

خلاصه از کتاب "مقاله‌ها و گفت‌وگوها" نوشته جاکومو لئوپاردی

این مجموعه از مقاله‌ها و گفت‌وگوها اثر جاکومو لئوپاردی، نگاهی عمیق به اندیشه‌های فیلسوف، شاعر و فیلولوژیست ایتالیایی، جاکومو لئوپاردی، ارائه می‌دهد. زندگی‌نامه کوتاهی در آغاز کتاب، او را شخصیتی منحصر به فرد معرفی می‌کند که در سه حوزه فیلولوژی، شعر و فلسفه برجسته بود. لئوپاردی به دلیل بیماری و انزوای خود، به‌ویژه در زادگاهش رکاناتی، با احساس ناامیدی و ملالت عمیقی دست و پنجه نرم می‌کرد که در آثارش به وضوح منعکس شده است. مضامین اصلی این مجموعه عبارتند از ماهیت رنج انسان، بی‌تفاوتی طبیعت، توهمات دوران کودکی و جوانی در مقابل واقعیت تلخ زندگی، و ماهیت فانی و بی‌اهمیت انسان در گستره جهان.

مضامین اصلی و ایده‌های مهم:

  1. رنج و ناامیدی ذاتی انسان: یکی از برجسته‌ترین مضامین در سراسر کتاب، اذعان به رنج و ناامیدی به عنوان بخشی ذاتی از وجود انسان است. لئوپاردی، که خود از بیماری و محدودیت‌های جسمی رنج می‌برد، این دیدگاه را در زندگی‌نامه کوتاهش نیز بیان می‌کند:او در نامه‌ای می‌نویسد:
"من مدتهاست که قاطعانه بر این باورم که در عرض دو یا سه سال خواهم مرد، زیرا خود را با هفت سال مطالعه بی‌وقفه و بی‌اندازه نابود کرده‌ام... من آگاهم که زندگی‌ام جز ناراحتی نخواهد بود، با این حال نمی‌ترسم؛ و اگر به هر طریقی بتوانم مفید باشم، تلاش خواهم کرد وضعیتم را بدون از دست دادن امید تحمل کنم. من سال‌هایی را پشت سر گذاشته‌ام که اینقدر تلخ بودند، که به نظر غیرممکن می‌رسد بدتر از آنها بیاید؛ با این حال حتی اگر رنج‌هایم افزایش یابد ناامید نخواهم شد... من برای تحمل کردن متولد شده‌ام." (صفحه xiii)

در گفت‌وگوی بین ملامبرونو و فارفارلو، فارفارلو اذعان می‌کند که حتی شیطان نمی‌تواند انسان را شاد کند، زیرا شادی برای ذات انسان دست‌نیافتنی است:

ملامبرونو: "مرا برای یک لحظه خوشحال کن."
فارفارلو: "نمی‌توانم."
ملامبرونو: "چرا؟"
فارفارلو: "به شرافت کلامم – نمی‌توانم این کار را بکنم." (صفحه 34)

در گفت‌وگوی بین روح و طبیعت، طبیعت تأیید می‌کند که همه انسان‌ها از بدو تولد محکوم به ناراحتی هستند و حتی برتری‌ها و استعدادها تنها رنج آنها را افزایش می‌دهد:

طبیعت: "بچه‌ام، همه انسان‌ها محکوم به ناراحتی هستند، همانطور که گفتم، بدون هیچ تقصیر از جانب من. اما در میان این بدبختی جهانی، و در میان بی‌نهایت پوچی همه لذت‌ها و شادی‌هایشان، شهرت توسط اکثر انسان‌ها به عنوان بزرگترین خیر زندگی، و شایسته‌ترین هدف جاه‌طلبی و خستگی در نظر گرفته می‌شود. بنابراین، نه نفرت بلکه احساس مهربانی ویژه‌ای، مرا برانگیخته است تا تا آنجا که می‌توانم در دستیابی به این شهرت به شما کمک کنم." (صفحه 40)
  1. بی‌تفاوتی و حتی ستم طبیعت: لئوپاردی طبیعت را نه به عنوان منبع آرامش یا خیرخواهی، بلکه به عنوان نیرویی بی‌تفاوت، خشن و حتی دشمن انسان به تصویر می‌کشد.در گفت‌وگوی بین زمین و ماه، زمین از آشفتگی‌های طبیعی، بیماری‌ها و مخاطراتی که ساکنانش با آن روبرو هستند، سخن می‌گوید:
زمین: "من می‌دانم که از زمان به زمان، نور خورشید را از تو محروم می‌کنم، و نور تو را از خودم، و اینکه تو را در شب‌هایت روشن می‌کنم، همانطور که گاهی برای من آشکار است." (صفحه 45) - این نشان‌دهنده تعامل مکانیکی و بی‌عاطفه طبیعت است.

در گفت‌وگوی بین آیسلندی و طبیعت، آیسلندی از رنج‌های مداوم ناشی از عناصر طبیعی، بیماری‌ها و موجودات وحشی شکایت می‌کند و طبیعت را به عنوان دشمن انسان و مخلوقاتش متهم می‌کند. پاسخ طبیعت بی‌تفاوتی مطلق او را آشکار می‌کند:

آیسلندی: "نتیجه می‌گیرم که شما دشمن آشکار انسان‌ها و سایر موجودات خلقتتان هستید... یا به عادت یا ضرورت، شما دشمن خانواده خود و جلاد گوشت و خون خود هستید." (صفحه 77) طبیعت: "آیا پس فکر می‌کنی که جهان برای تو ساخته شده است؟ زمان آن فرا رسیده که بدانی در طرح‌ها، عملیات‌ها و احکامم، هرگز به خوشبختی یا ناراحتی انسان فکر نکرده‌ام. اگر باعث رنج تو شوم، از آن بی‌خبرم؛ و نیز درک نمی‌کنم که به هیچ وجه می‌توانم به تو لذت ببخشم. آنچه انجام می‌دهم به هیچ وجه برای لذت یا منفعت تو انجام نمی‌شود، همانطور که به نظر می‌رسد فکر می‌کنی. در نهایت، اگر به طور تصادفی گونه تو را نابود می‌کردم، از آن آگاه نمی‌شدم." (صفحه 78)

موضوعات اصلی:

  1. پوچی و بی‌معنایی زندگی: مرد ایسلندی از تجربیات خود از رنج و بی‌قراری در زندگی انسان‌ها و عدم توانایی آن‌ها در یافتن شادی صحبت می‌کند. او مشاهده کرده است که انسان‌ها «بی‌وقفه برای لذت‌هایی تقلا می‌کنند که لذت‌بخش نیستند، و دارایی‌هایی که ارضا‌کننده نیستند.» او نتیجه می‌گیرد که «خوشبختی چیزی است که از نژاد ما دریغ شده است.»
  2. نیروی بی‌رحم و بی‌تفاوت طبیعت: طبیعت به عنوان نیرویی عظیم، قدرتمند و در عین حال بی‌تفاوت نسبت به سرنوشت موجودات خود به تصویر کشیده شده است. طبیعت ادعا می‌کند که «در طرح‌ها، عملیات و احکام من، هرگز به خوشبختی یا بدبختی انسان فکر نکرده‌ام.» او حتی می‌گوید که «اگر من به طور اتفاقی گونه شما را ریشه‌کن کنم، این را نخواهم دانست.»
  3. رنج به عنوان ویژگی ذاتی وجود: مرد ایسلندی تجربه شخصی خود از گریز ناموفق از رنج را توصیف می‌کند. او تلاش کرده است با اجتناب از انسان‌ها، پناه بردن به انزوا، و جست‌وجوی اقلیم‌های مختلف، از رنج بگریزد، اما در نهایت درمی‌یابد که «غیرممکن است از شما [طبیعت] فرار کنم، که هرگز از شکنجه ما دست برنخواهید داشت تا زمانی که ما را زیر پا لگدمال کنید.» او نتیجه می‌گیرد که «ما محکوم به رنج بسیار در تناسب با لذت کم هستیم.»
  4. چرخه تولید و نابودی: طبیعت دلیل وجود رنج را بخشی ضروری از حفظ جهان بیان می‌کند. او می‌گوید: «زندگی جهان یک چرخه ابدی تولید و نابودی است، که چنان با هم ترکیب شده‌اند که یکی برای خیر دیگری کار می‌کند. با عملکرد مشترک آن‌ها، جهان حفظ می‌شود. اگر یکی از آن‌ها متوقف شود، جهان از هم می‌پاشد.» این نشان می‌دهد که رنج (ناشی از نابودی) برای ادامه هستی ضروری است.
  5. بی‌عدالتی وجودی: مرد ایسلندی با استدلال از طبیعت می‌پرسد که چرا اگر او جهان را برای انسان نساخته است، آن‌ها را به آن دعوت کرده و سپس آن‌ها را در معرض رنج و خطر قرار داده است. او می‌گوید: «اگر با این حال، شما خودتان من را اینجا قرار داده‌اید، بدون اینکه قدرت پذیرش یا رد این هدیه زندگی را به من داده باشید، آیا نباید تا حد امکان سعی کنید من را خوشحال کنید، یا حداقل از بدی‌ها و خطراتی که اقامتم را دردناک می‌کند، محافظت کنید؟» این انتقادی است نسبت به خودِ خلقت و عدم مسئولیت‌پذیری خالق نسبت به موجودات خود.

ایده‌ها و حقایق مهم:

  • گریز از رنج ناممکن است: چه در میان انسان‌ها، چه در انزوا، چه در اقلیم‌های مختلف، رنج همواره مرد ایسلندی را دنبال کرده است. او متوجه شد که «هر چه بیشتر خود را از انسان‌ها جدا می‌کردم و خود را به حوزه کوچک خود محدود می‌کردم، کمتر در محافظت از خود در برابر ناراحتی‌ها و رنج‌های جهان خارج موفق می‌شدم.»
  • طبیعت یک دشمن است: مرد ایسلندی طبیعت را «دشمن آشکار انسان‌ها و سایر مخلوقات خود» می‌داند که همواره در حال «شکنجه ما» است. این دیدگاهی بدبینانه و متضاد با دیدگاه‌های رمانتیک از طبیعت است.
  • پیری بدترین شر است: مرد ایسلندی پیری را «بدترین شر» توصیف می‌کند که «با تمام تلخی‌ها، غم‌ها و انباشت مشکلاتش» همراه است. او اشاره می‌کند که بخش عمده عمر، یک «زوال تدریجی، با بدی‌های همراه آن» است.
  • هدف رنج نامعلوم است: در پایان گفت‌وگو، مرد ایسلندی از طبیعت می‌پرسد: «برای لذت و خدمت چه کسی این زندگی نگون‌بخت جهان حفظ می‌شود، با رنج و مرگ تمام موجوداتی که آن را تشکیل می‌دهند؟» این سوال بی‌جواب می‌ماند، که بر بی‌هدفی و پوچی رنج تاکید می‌کند.
  • مرگ به عنوان پایان ناگزیر رنج: سرنوشت نهایی مرد ایسلندی، خواه توسط شیرهای گرسنه بلعیده شود یا زیر شن مدفون گردد، نشان‌دهنده بی‌اهمیتی زندگی فردی در برابر نیروهای طبیعت و ناگزیری مرگ است که تنها راه پایان دادن به رنج مداوم به نظر می‌رسد.

نقل قول‌های مهم:

  • مرد ایسلندی: «من یک مرد ایسلندی فقیرم، که از طبیعت فرار می‌کنم. از کودکی از او فرار کرده‌ام، از طریق صد قسمت مختلف جهان، و اکنون نیز از او فرار می‌کنم.»
  • طبیعت: «من آن چیزی هستم که تو از آن می‌گریزی... در طرح‌ها، عملیات و احکام من، هرگز به خوشبختی یا بدبختی انسان فکر نکرده‌ام.»
  • مرد ایسلندی: «محکوم به رنج بسیار در تناسب با لذت کم هستیم، و زندگی صلح‌آمیز به اندازه زندگی شاد ناممکن است.»
  • مرد ایسلندی: «شما [طبیعت] دشمن آشکار انسان‌ها و سایر مخلوقات خود هستید... همیشه مشغول شکنجه ما هستید.»
  • طبیعت: «زندگی جهان یک چرخه ابدی تولید و نابودی است... اگر رنج از زمین برداشته شود، وجود خود آن به خطر می‌افتد.»

این گفت‌وگو دیدگاهی عمیقاً بدبینانه و نیهیلیستی نسبت به وجود، رنج، و رابطه انسان با طبیعت ارائه می‌دهد. طبیعت به عنوان یک نیروی بی‌رحم و بی‌تفاوت به تصویر کشیده شده که هدفش حفظ خود از طریق چرخه‌ای بی‌معنا از تولید و نابودی است، بدون توجه به رنجی که بر موجوداتش تحمیل می‌کند. تلاش انسان برای یافتن شادی یا حتی گریز از رنج، در مواجهه با این نیروی عظیم، محکوم به شکست است. سرنوشت نهایی مرد ایسلندی، چه خورده شدن و چه مدفون شدن، بر بی‌اهمیتی فرد و پیروزی نهایی نیروهای بی‌تفاوت طبیعت بر هستی انسان تاکید دارد.

ماهیت توهم‌آمیز شادی و لذت: لئوپاردی بر این باور است که شادی واقعی وجود ندارد و آنچه انسان به عنوان شادی تجربه می‌کند، یا یادآوری لذت‌های گذشته است یا انتظار لذت‌های آینده، و هرگز واقعیتی در لحظه حال نیست.

در گفت‌وگوی بین تاس و روح او، تاس می‌گوید:

تاس: "پس آیا برای یک انسان غیرممکن است که باور کند واقعاً خوشحال است؟"روح: "اگر چنین باوری ممکن بود، خوشبختی او واقعی بود. اما به من بگو: آیا هرگز به یاد داری که در هیچ لحظه‌ای از زندگی‌ات توانسته باشی صمیمانه بگویی 'من خوشحالم'؟ بی‌شک روزانه توانسته‌ای بگویی، و گفته‌ای با تمام صداقت، 'من خوشحال خواهم شد'؛ و نیز غالباً، هرچند با صداقت کمتر، 'من خوشحال بوده‌ام'. بنابراین، لذت همیشه یا چیزی از گذشته است، یا از آینده، هرگز حال نیست." (صفحه 69)
  1. نقش توهمات و تخیل در زندگی انسان: در حالی که طبیعت بی‌تفاوت و بی‌رحم است، لئوپاردی نشان می‌دهد که تخیل و توهمات، به‌ویژه توهمات دوران کودکی، می‌توانند منبع موقتی آرامش و احساس خوشبختی برای انسان باشند. با این حال، واقعیت و «حقیقت» این توهمات را از بین می‌برند و انسان را در برابر رنج بی‌حفاظ می‌گذارند.

در گفت‌وگوی درباره تاریخ نوع بشر، ژوپیتر برای تسکین تخیل انسان که در کودکی منبع اصلی شادی او بوده است، راه‌هایی مانند دریا، پژواک، و سرزمین رویاها را ایجاد می‌کند. (صفحه 4)

همچنین در گفت‌وگوی بین روح و طبیعت، طبیعت اشاره می‌کند که تخیل قوی می‌تواند مانعی در راه دستیابی به اهداف باشد و باعث تردید و عدم قاطعیت شود. (صفحه 36)

بازگشت عشق واقعی (به معنای الهی، نه فانی) می‌تواند برخی از توهمات شیرین دوران کودکی را بازگرداند، هرچند حقیقت همچنان دشمن اصلی این توهمات است. (صفحه 14)

  1. نقد تمدن و پیشرفت: لئوپاردی نسبت به تمدن مدرن و پیشرفت علمی دیدگاهی بدبینانه دارد. او معتقد است که این پیشرفت‌ها نه تنها باعث خوشبختی بیشتر انسان نمی‌شوند، بلکه ممکن است او را از طبیعت اصیل خود دور کرده و رنج‌های جدیدی را به او تحمیل کنند.

در گفت‌وگوی بین مد و مرگ، مد اعتراف می‌کند که آداب و رسوم و سبک‌های زندگی مدرن، بدن انسان را ضعیف کرده و عمر را کوتاه می‌کند، و حتی وجود را "بیشتر مرده تا زنده" می‌کند. (صفحه 21-22)

در گفت‌وگوی بین زمین و ماه، زمین به پیشرفت‌هایی مانند تلسکوپ اشاره می‌کند، اما ماه نسبت به آنها بی‌تفاوت است و به نوعی آنها را با خیالات واهی کودکان مقایسه می‌کند. (صفحه 43-44)

فیلیپ اوتونری در «سخنان قابل توجه» خود به مقایسه‌ای بین سینگولاریتی (منحصر به فرد بودن) در دوران باستان و دوران مدرن می‌پردازد و معتقد است که در جوامع متمدن مدرن، هرچه یک فرد بیشتر از هنجارها منحرف شود، بیشتر طرد می‌شود. او نتیجه می‌گیرد که "تنها راه برای کسب احترام در طول زندگی، غیرطبیعی زندگی کردن است." (صفحه 129-130)

همچنین اوتونری معتقد است که "اداره امور انسان کاملاً در دست متوسط‌ها است." (صفحه 130)

در گفت‌وگوی بین تریستانو و دوستش، تریستانو نسبت به "فلسفه عمیق ژورنال‌ها" و "پیشرفت تمدن و علوم" بدبینانه است و آنها را سطحی می‌داند. (صفحه 212)

  1. انزوا و عدم درک توسط دیگران: لئوپاردی، که خود در زادگاهش به دلیل تفاوت‌هایش با دیگران با عدم درک و تمسخر مواجه بود، این تجربه را در آثارش منعکس می‌کند.

زندگی‌نامه کوتاه اشاره می‌کند که همشهریانش او را "پدانت کوچک"، "فیلسوف"، "زاهد" و غیره می‌نامیدند و او با آنها همدردی کمی داشت. (صفحه xviii)

فیلیپ اوتونری طبقاتی از انسان‌ها را تعریف می‌کند و اشاره می‌کند که کسانی که "طبیعتشان به اندازه کافی قوی است تا در برابر تأثیر تمدن‌ساز زمان مقاومت کند" اغلب "حتی بیشتر از طبقه دوم تحقیر می‌شوند" و "هرگز در زندگی موفق نمی‌شوند." (صفحه 128-129)

تریستانو اشاره می‌کند که به دلیل دیدگاه‌هایش ممکن است "به عنوان کسی که قادر به درک روح فلسفه مدرن نیست، تحقیر شود." (صفحه 213)

  1. تمایل به مرگ به عنوان راه رهایی: با توجه به رنج و بی‌معنایی زندگی، تمایل به مرگ به عنوان راه رهایی از این وضعیت در آثار لئوپاردی دیده می‌شود. در گفت‌وگوی بین روح و طبیعت، روح از طبیعت می‌خواهد که مرگش را هرچه بیشتر تسریع کند. (صفحه 40)

در گفت‌وگوی بین پلوتینوس و پورفیریوس، پورفیریوس قصد خودکشی دارد، هرچند پلوتینوس آن را "غیرطبیعی" می‌داند. استدلال پورفیریوس این است که اگر طبیعت انسان را مجبور به زندگی می‌کند، در حالی که قادر به شاد کردن او نیست، این تناقض است.

پورفیریوس: "اگر طبیعت به ما عشق به زندگی و نفرت از مرگ داده است، عشق به خوشبختی و نفرت از رنج نیز داده است؛ و غرایز اخیر بسیار قوی‌تر از غرایز قبلی هستند، زیرا خوشبختی هدف نهایی همه اعمال و احساسات عشق یا نفرت ماست. زیرا به چه هدفی از مرگ دوری می‌کنیم یا زندگی را آرزو می‌کنیم، جز برای ترویج رفاه خود، و از ترس خلاف آن؟" (صفحه 189)

تریستانو بیان می‌کند که "مشتاقانه مرگ را بیش از هر چیز آرزو می‌کند" و این فکر تنها چیزی است که او را "با تقدیر آشتی می‌دهد". او می‌گوید: "وقتی مرگ به سراغ من بیاید، به همان آرامش و رضایت خواهم مرد که گویی تنها چیزی است که تا به حال در دنیا آرزو داشته‌ام." او حتی ترجیح می‌دهد امروز بمیرد تا اینکه "ثروت و شهرت سزار یا اسکندر، بدون کوچکترین لکه" را داشته باشد. (صفحه 215-216)

  1. پوچی جاه‌طلبی و شهرت: در دنیایی بی‌معنا و رنج‌آور، جاه‌طلبی و تلاش برای شهرت امری پوچ و بی‌ارزش به نظر می‌رسد.

در نامه لئوپاردی به پدرش، او می‌گوید ترجیح می‌دهد "ناخوشبخت باشد تا بی‌اهمیت" و "رنج ببرد تا کسالت را تحمل کند". (صفحه xv)

در گفت‌وگوی بین روح و طبیعت، طبیعت شهرت را به عنوان تنها "منفعت ممکن" برای ذهن‌های بزرگ در نظر می‌گیرد، اما آن را چیزی "ناچیز و نامعلوم" می‌نامد و آن را به بهره‌برداری از یک نقص جسمی تشبیه می‌کند. (صفحه 109)

تریستانو بیان می‌کند که "کتاب‌ها و مطالعات... طرح‌های بزرگ، و امیدهای شهرت و جاودانگی، چیزهایی هستند که اکنون حتی شایسته لبخند هم نیستند." (صفحه 216)

این خلاصه‌، مهمترین مضامین و ایده‌های موجود در بخش‌های ارائه شده از "مقاله‌ها و گفت‌وگوها"ی جاکومو لئوپاردی را پوشش می‌دهد. بدبینی عمیق، نقد طبیعت و تمدن، و جستجو برای معنا در جهانی بی‌معنا از ویژگی‌های اصلی اندیشه لئوپاردی در این اثر است.


فلسفهنیهیلیسمدوران کودکیطبیعت
۱
۰
ἐρώτησις(Erotesis)
ἐρώτησις(Erotesis)
«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.» ×سیلنوس‌به شاه میداس×
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید