کیبورد زیر انگشتانم خسته از واژه هایی که جاری نشده، پاک میشوند. مغزم خسته از حرف هایی که زبانم نمیزند و روحم آزرده از زبانم و مخدوش از تاریخ و سیاست. تاریخ و سیاست! چه واژه هایی. از هردو متنفرم.
شانزده ساله که بودم فکر میکردم که مثلا بیست سالم شده و دانشجوی رشتهای هستم که نوجوانیم را وقفش کرده بودم( و احتمالا جوانی و باقی سالهای زندگیام)، بیشتر شعر مینویسم و شعر، زندگی میکنم. از عشقی که سالها، نسبت به همه چیز در قلبم به سکوت محکوم بود، میسرایم و آنگاه، چشم میگشایم و دیوار یاسیرنگ روبهرویم به صورتم کوفته میشود. کوفته میشود و میبینم که بیست ساله ام و کبود و بی رمق، ماهها از روند طبیعی زندگی باز مانده، در خانهمان سر میکنم.
آخر های آذر ماه ۱۴۰۴، آرزو میکردم که میانترم باکتری لغو شود و هرچه زودتر فرجه امتحانات برسد تا بتوانم به خانه بروم و در آغوش دیوار یاسی اتاقم، فقط بخوابم.آرزو میکردم که چند وقتی او را نبینم، چند وقتی درسی در کار نباشد و من باشم تا با خودم کنار بیایم. حالا منم، درحالی که خودم را کنار گذاشته ام.
صبح ها، بدنم را میکشانم پای میز و به زور بوی تلخ قهوه جزوه ها را مینویسم، صرفا مینویسم. بعد، از پنجره به پیرمرد خانه پشتی نگاه میکنم که هرروز ظهر، به باغچه اش آب میدهد و بعد میخوابم. بعضی غروب ها هم اطلس باز میکنم و میبینم نام چند تکه استخوان و رگ و عصب هنوز در یادم مانده است. بعد، میفهمم خیلی هم بیمصرف نبوده ام و باز میخوابم(خوابهایم خیلی وقت است که عمیق نمیشوند؛ با اینکه چندروزیست، صدای جنگنده به گوش نمیرسد و دارد باورم میشود که این صداها واقعا صدای موتور است. انگار اینجا خوابیدن هم دل خوش میخواهد.)
با این حال، خدارا شکر که خواب آفریده شد و کتابهای صوتی ضبط شدند و هنوز از دیدن برخی فیلمها لذت میبرم. خداراشکر که بهار است و سبزِ ملوسِ برگ چنار با آبی ترین آسمانی که میتوانی تصورش را بکنی، به کلاف سیاه افکارم میخندد. خدارا شکر که عطرِ بهارنارنج های فروردین پرور هست؛ تا نمِ کهنه رخوت زمستانیِ تنم را بیرون کشد.
خدارا شکر که هنوز قهوه هست؛ که پیرمرد حیاط پشتی،هرروز به گلهایش آب میدهد، که ذوق نوشیدن کاراملماکیاتو مرا سرپا نگه میدارد؛ واگرنه، شاید از درخت نارنگی سقوط میکردم و میمردم. کسی چهمیداند؟
اخیرا فهمیدهام که باید از همه ثانیه های زندگی لذت برد و راستش را بخواهی، سعیم را هم کردهام؛ ولی نمیتوانم، یا شاید هم زمان میبرد. نمیدانم! هرچه که باشد، از همه فیلم هایی که دیده ام یک خلاصه ای برداشتهام؛ تا توانستم از آسمان عکس گرفتهام و تصمیم دارم فردا-پسفردا رول دارچینی بپزم تا ببینم زندگی هنوز ارزشش را دارد یا نه.



فرسودگی غیرقابل انکار این روز هایمان، چیز غریبی نیست. بعنوان نوجوانهایی که در مواجهه با کتاب تاریخ دبیرستان، مجبور به مصرف پرومتازین میشدیم؛ واژهبهواژه، در چیزی که دوست نمیداریم، زیسته ایم. (البته که خیلیها هم تاریخ را عاشقانه میخوانند.) احتمالا چند وقت دیگر هم جایی، در یک نقطهویرگول لابهلای همان کتاب تاریخ، گنجانده میشویم. کسی چه میداند؟
چشم هایم را میبندم. حینی که داغیِ قارچ سوخاری دهانم را میسوزاند، بی وقفه زنگِ در را میزنم. پدرم با خوشحالی میگوید که من آمده ام و صدایش بر قلبم نور میتاباند. مادر میگوید چرا این وقت شب راه افتاده ام و به دلش افتاده بود باید کمی بیشتر آلبالوپلو درست کند. برادرم هم دستم می اندازد و قارچ ها را از دستم میرباید. به اتاقم میروم و دیوارِ یاسی روشن، حس میکنم نمیتوانم از این خوش تر باشم.
چشم هایم را باز میکنم. صدای اخبار، بنگبنگ میکوبد و انگار قشرِ تمپورالِ مغز من برایش یک شوخیست. استاد، مبانی آمار را میگوید. چهره زرد شده ام در آینه، به چشم هایم خنجر میزند و دیوارِ یاسی کبود؛ شاید اینبار هم قارچ های سوخاری برای نجاتم بیایند، کسی چه میداند؟!