
دلی را که چون بقچهای گرانبها در دیبای زرین پیچیده و در پستترین جای صندوقچهی اسرار به امانت گذاشته بودم، میخواستم جابهجا کنم. سقف کاهگلی بود و دیوارها نمور. از شکاف پنجرهها، شیشههای شکسته آویزان بودند، و باد بیرحم، مانند خنجری سرد، مغز استخوانم را میخراشید. آفتاب نگاهش را دزدیده بود و هر لحظه، توفان با صدای رعدی چونان سوزه گرگ، ترس و دلهره را به جانم میریخت.
هر از گاهی نیمنگاهی به بقچه میانداختم؛ میدیدم گوشهای از آن به رنگ آسمان شفق رخ مینمایاند، اما دل از تپش و توان افتاده بود و رمقی برایش نمانده بود. از ترس باران بیموقع و دل ترکخورده چون انار، سریع و فرز، صندوقچه را در جایش پنهان میکردم.
تا روزی که سرم را به سمت آسمان سر به فلک کشیده بالا بردم، ناله و شکایت سر دادم، و بقچه را با همان رنگ و لعاب به سمتش پرتاب کردم.
آنقدر خسته بودم که خواب چشمانم را ربود. به تخت چوبی پناه بردم که صدای تلق و تلوقش ملودی خاصی برای خوابیدن بود.
خوابی عمیق تمام وجودم را گرفته بود. شب، چادر سیاهِ گُلگُلی بر سر افکنده بود و گویی با من سرِ صحبت داشت. چشمانم را به آرامی بستم. سکوت، همچون ابریشم نرم و سنگین، تمام فضا را پُر کرده بود؛ سکوتی که پس از هیاهوی رعد و نالهی باد، تار و پود وجودم را با آرامش فرا میگرفت
این بار، با نوازش ملایم باد و نوری که از تیغهی تیز پنجره طنینانداز شده بود و از سر آشتی به درون کهنهسرای من میتابید، چشمانم را گشودم.
دیگر خبری از آن سقف کاهگلی نبود که هر لحظه قصد فروریختن داشت. دیگر نگران شکاف و درز دیوارهای نمور نبودم و دیدم بقچهای که از سر خشم به آسمان پرتابش کرده بودم، نه در آسمان، بلکه غرق در نور صبحگاهی، کنارم نشسته است.
آن لحظه بود که فهمیدم: زندگی نه آن صندوقچهی پر از اسرار، بلکه شمیم عطر صبحگاهی است که بیمنت مرا به زیستن فرا میخواند. دیگر ترس از دست دادن کسی یا چیزی را نداشتم. رهایی، پذیرش بیرحمی باد در توفانهای زندگی است؛ و نهال امیدی است که باید جان بدهد تا قلب از تپش نیفتد.