بعضی از روزها باید به حال خودت بنشینی، پاهایت را روی کاناپه دراز کنی و چای بنوشی. باید سکوت کنی.
باید بنشینی و اجازه دهی گرداب کلمات در مغزت آرام بگیرد و مجالی برای خروج نداشته باشند.
گاهی باید اجازه دهی ظرفها در سینک باهم دعوا کنند و تو نظارهگر باشی.
گاهی باید بگذاری قاشق به ته دیگ بخورد و صدای آن رقصی شود برای تمام مشغله ذهنیت.
گاهی باید اجازه دهی لباسها در وسط پذیرایی باهم فوتبال بازی کنند و تو داور مسابقه باشی. گاهی باید بگذاری خرده های نان و برنج بر روی گل های قالی ، نقش تازه ای بگیرند.گاهی باید شاهد دعوا و کشمکش مورچه ها باشی ،انجایی که خط آشپزخانه و فرش رژه می روند و هرزگاهی چشمک ریزی به بانوی منزل میزنند.
گاهی باید در مسیر باد بایستی و اجازه دهی لیست کارهای ناتمام ،مثل برگ های زردی باشند که بی اهمیت از تقویمت جدا میشوند .
گاهی باید در نور ملایم عصر بشینی و اجازه دهی سایه ها بر روی دیوار ،داستان هزارو یک شب تعریف کنند .گاهی باید در آغوش سکوت گم شوی و اجازه دهی پرنده پنهان در سینه ،برای مدتی آواز نخواند.
گاهی باید در تختخواب فرو بروی و اجازه دهی "زمان" روی پلههای خانه چرت بزند.
گاهی باید بگذاری "نگرانیهایت" مثل بادکنکهای هلیومی از پنجره بیرون بروند و دیگر پیدایشان نشود.
و گاهی باید آنقدر آرام بگیری که صدای نفس کشیدنِ غبار روی کتابها را بشنوی.اری باید آرام بگیری ،این سکوت زیباترین واژه ناگفته توست.

آری باید آرام بگیری ،این سکوت زیباترین واژه ناگفته توست.