ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.علاقه‌مند و وابسته به نوشتن؛ از هر دری.
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

فردا قراره دوست‌هامو ببینم!

ان شاء الله فردا قراره برم دوست‌های دبیرستانم رو ببینم
یادگار شیرینی از اون سال‌های دور
یادمه! خیلی خوب یادمه!
حتی اون‌موقع‌ها هم به هم گفته بودیم که چون شبیه هم بودیم، جذب هم شدیم. یه گروه بی‌شیله پیله از دخترهای معمولی با زندگی‌های معمولی و حرف‌های معمولی که
فکر مشترک، دیدگاه مشترک و حرف‌های مشترک زیادی داشتن.

اما الان..
امان از الان..
یه دوست مشترک گفت فردا دور هم جمعیم. تو هم بیا
می‌ترسم.
نگرانم.
حس بدی دارم
دیگه نه دیدگاه مشترکی مونده نه غم مشترکی و نه حتی خشم مشترکی کاش حداقل هنوز حرف‌های معمولی بینمون مونده باشه.

ان شاء الله که خوب می‌گذره
اون‌ها مهربونن.
منم مهربونم.
خوب می‌گذره ان شاء الله.

ولی دلم تنگ شده. دلم برای همه اون اشتراک‌ها تنگ شده.
یادمه مدرسه اردوی شبانه گذاشته بود. سر اذان چند نفری رفتیم چراغ نمازخونه رو روشن کردیم که نماز بخونیم. بچه‌ها گفتن ده شب برگردیم خونه نماز دیر میشه. اون‌جا یه عکس گرفتیم.
لحظه گرفتن اون عکس هیچ‌وقت فکرشم نمی‌کردم که این قاب یه روزی دیگه تکرار نشه..
من و
اون‌ها
با چادر
سر نماز
سر نمازی که نگران بودیم ده شب دیر میشه..
دلم واسه همه چیز تنگه.

فردا میرم و لبخند می‌زنم و حرف می‌زنم
انگار که هیچی نگذشته.
انگار که هنوز همونیم
(هنوز همونیم؟)
قول میدم آروم بغضمو قورت بدم که کسی نفهمه.

دوستم دیروز می‌گفت می‌خوام دوباره ادت کنم تو گروه، می‌خوای؟
آره چند سال پیش لفت دادم
چون تو محرم داشتن قرار یه روز بعد از ظهر می‌ذاشتن واسه بساط عرق
دنبال یه عرق مطمئن
خوب
اعلا
دیگه نشد
دیگه نتونستم
یه لحظه حس کردم از دستشون دادم
بعد شاید تا مدتی سوگواری هم کرده باشم
یادم نیست.

سال‌هاست هر چند وقت یه بار ناچار به سوگواری میشم. برای کسایی که یه زمانی از خانواده شاید بیشتر باهاشون حرف می‌زدم؛ ولی کم کم غریبه شدن، عوض شدن و دور.. دورِ دور.. خیلی دور شدن.
اون‌قدر غریبه که وقتی جلوم وایمیستادن، حس می‌کردم که شاید روحشو با کس دیگه‌ای عوض کرده باشن
و دیگه چیزی از اون آدم قبلی‌ای که من با همه وجودم دوستش داشتم باقی نمونده بود.
و قضیه عجیبه! بزرگونه است؛ ولی دنیای آدم بزرگ‌ها بهت کم کم یاد میده که گاهی برای آدم‌هایی که قبری ندارن هم سوگواری می‌کنی.
برای کسی که قبلا بود الان دیگه نیست، برای اون خودی که تو سال‌ها پیش دیدی و شناختی و دوستش داشتی و واسه همین هم باهاش دوست شدی؛
ولی الان دیگه این آدمی که جلوت وایستاده اون خود قبلی رو در خودش کشته و خاک کرده
و جلوی تو یه غریبه ایستاده. غریبه‌ای که دیگه نمی‌شناسیش. دیگه نمی‌فهمیش. اون‌‌جاست که می‌فهمی از دستش دادی
و برای یه آدمی که قبری نداره سوگواری می‌کنی
برای دوستی‌ای که از دست رفته
برای خاطره‌هایی که تو عکس‌ها مونده و دیگه هیچ‌وقت تکرار نمیشه..

و من اون گروه دخترهای معمولی با حرف‌های معمولی
با دیدگاه‌های مشترک، فکرها و فرکانس‌های مشترک رو از دست دادم.

حالا فردا دارم میرم دیدن چند نفری که یه زمانی خیلی خوب می‌شناختم.
دخترهای خوبی‌ان.
مهربونن.
منم مهربونم.
ان شاء الله خوب می‌گذره..❤

دوستدوستیخاطرهجداییدوری
۳
۰
فاطمه‌ام.
فاطمه‌ام.
علاقه‌مند و وابسته به نوشتن؛ از هر دری.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید