ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه رضایی
فاطمه رضاییعلاقه مند به یادگیری و فعالیت در حوزه تولید محتوای متنی
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

یه شب سرد بهمن ماه_ قبل امتحان پره

نمی‌دونم کسی از اینجا من رو دنبال می‌کرده یا نه (که احتمالا نه.) ولی اگه یه نگاه به این نوشته و نوشته‌های قبلی من بندازید، احتمالا متوجه تغییر ساختار محتوای نوشته‌هام بشید. به خاطر اینه که قبلا در زمینه تولید محتوای متنی کار میکردم و نوشته‌هام تخصصی بود
ولی از این‌جا دلم می‌خواد که دل‌نوشته و روزمره‌نویسی رو تجربه کنم.

سلام.❤

از زور خستگی به اعماق bookmarkهای مرورگرم رفتم و یادم اومد جایی رو ساخته بودم که بتونم توش بنویسم.

نمیدونم الان که دارم اینها رو مینویسم حس لیلا حاتمی تو سر به مهر رو دارم؛ عین اون که می‌اومد و با یه اسم مستعار تو یه وبسایت می‌نوشت تا جای تنهاییش رو براش پر کنه.

نه که تنهای تنها باشم؛ ولی نوشتن رو دوست دارم. 

ان شاء الله ماه بعدی امتحان پره دارم. (محض اطلاع: پره اسم یه امتحان سنگینه که قبل از ورود به دوره کارورزی باید توش قبول بشیم)

سفت و سخت و عجیب غریب نشستم پاش و دارم میخونم

و سفت و سخت و عجیب غریب خستگی‌های زیادی رو گاهی تجربه میکنم. 

تو این مدت برای یه دوستی کادو فرستادم. خیلی خوشحال شد و اولین پیامی که بعد از وصل شدن پیام‌ها تو فاجعه آخر دی ماه 1404 داشتم یه پیام با محبت از اون بود که بهم گفت خیلی از کادویی که بهش دادم خوشحال شده.

چرا کسی تا حالا بهم نگفته بود که کادو دادن انقدر کیف میده؟😅

اونقدر کیف داد که تو برنامه دارم به مهدیه که واسه پره کتابهاشو بهم قرض داد یه کادو بخرم.🥰

ان شاء الله که اونم ذوق کنه.

این روزها از اینکه خوابگاه نیستم خوشحالم؛ چون وقتی اوضاع کشور پر تنش میشه، گیر کردن وسط هم‌سن‌های خامی که هیچ علاقه‌ای به دیدن نیمه پر لیوان و تلاش برای شادی و امید و گذروندن زندگی ندارن، زندگی رو از چیزی که هست تلخ‌تر می‌کنه..

از طرفی وقتی خوابگاه نیستم تنهایی‌های کمتری رو تجربه می‌کنم

و وقتی از خوابگاه برمیگردم، بیشتر به چشمم میاد که چه چیزهایی که فکر میکردم، انجام دادنش از طرف بقیه از روی وظیفه است، در واقع لطفه!

مثلا میدونستین اینکه کسی رو داشته باشین که برای خوردن ناهار همنشینتون بشه و منتظرتون بمونه یه لطفه؟

می‌دونستین که اگه کسی رو دارین که باهاش عصرونه چای بخورین و با هم حرف بزنین یه لطفه؟ در واقع یه نعمته.

می‌دونستین اگه کسی تو خونه غذایی داره یا چیز خوشمزه‌ای داره درست میکنه و شما رو هم توش شریک میکنه، یه لطفه؟

یا اینکه داره میره بیرون تا خوش بگذرونه و از شما هم بخواد که باهاش همراه بشید؛ می‌دونستید که این هم لطفه؟

من این لطف‌ها رو لطف نمیدونستم

تا رفتم خوابگاه و فهمیدم..

و تنهایی‌های زیادی کشیدم

و احساس طردشدن زیادی کردم..

و خدا گفت که من نگاه‌های شما رو به آسمون می‌بینم... و من به آسمون زیاد نگاه کردم..

دلم نمیخواد به اون فضا برگردم.. 

کاش اینطور نمیشد..

حالا امشب من تو اتاقم نشستم

و این شب  و شب‌های گذشته و تمام شب‌ها می‌چرخم و می‌چرخم و از زور خستگی دوباره خودم رو تو بن بست غم پیدا میکنم

نمیدونم چی قراره بشه؛

ولی دلم میخواد نیمه پر لیوان رو ببینم

دلم میخواد به شادی چنگ بزنم

پس واسه همین تهش تو دلم میگم: غصه نخور! 

صبح میشه این شب.

صبح میشه این شب..

صبح میشه این شب...

(ساعت 9:14 - 2 بهمن 1404)

خاطرهروزمرهامتحانخوابگاهروزمره نویسی
۵
۲
فاطمه رضایی
فاطمه رضایی
علاقه مند به یادگیری و فعالیت در حوزه تولید محتوای متنی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید