سپید، دیگر سپید نیست؛
تاریک نقطه ای شده؛ افتاده روی تخت. دغدغه مند به نفس کشیدن مداوم؛ که نکند یک وقت غیر عمدی کار دست خودش بدهد. سپید هم، درست مثل سپیده (پرنده اش)، در زمانی ناپیدا رفت و در افق پنجره ناپدید شد. نمی دانم که برخواهد گشت آیا؟! یا اینکه باز هم مثل پرنده اش...
_ سپید من؛
دلداری ات ندارم که بدهم؛ از قلمی که این همه وقت است، جوهر ندارد، نخواه که چیز پررنگی برای گفتن داشته باشد؛
تنها سپید من!
بیا در گوشَت را بیاور که آرام نجوا کنم... :
درست نخواهد شد! دلت گرم... امید بی جا تنها جان مانده ات را هم می میراند... بیشتر تو را تیغ می زند؛ از جانت خون می رود...
تاریک شده سپید من؛
تاریکی هرچه نداشته باشد، لااقل سکوت دارد
خیالت تخت؛ دیگر صدای رفت و آمد کسی نمی آید...

_ بعد از مدتی سکوت، حالا ویرانی و نه هیچ چیز دیگر. همان بهتر که این روزها بدون تاریخ و گم در تاریخ بماند...