ویرگول
ورودثبت نام
همزاد مه
همزاد مهاینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
همزاد مه
همزاد مه
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

اسطوره ی فصل ها

تا حالا به احساسات فصل ها فکر کرده ای؟
افرادی پاییز را غمگین ترین فصل میدانند .
عده ای زمستان را سرد تصور میکنند .
بعضی ها بهار را به سبب زیبایی اش مغرور میخوانند .
و دیگری تابستان را با خورشید و گرمای ناجوانمردانه اش میشناسد .


گمان میکنم بهار اندوهگین ترین فصل باشد، همه از او اعتدال میخواهند.
انتظار دارند گاهی ببارد و زمانی دیگر نور بتاباند .
هنگامی که همه ی میزبانانش، از درختان گرفته تا سبزه ها ، در خواب زمستانی اند؛ او بی صدا شکوفه های مهمان را برای نشستن روی شاخه ها و پیکر لطیف گیاهان آماده میکند.
زیبا به نظر میرسد، مثل خورشیدی که همچون گویی درخشان و آتشین، زمینیان را بهت زده نگه میدارد.
اما هر چه که میگذرد، بیشتر و بیشتر میسوزد. تا زمانی که دیگر نوری برای ادامه دادن نداشته باشد.
شاید بهار هم همین است.
با گل هایش، با آواز پرندگانش، با پرستو هایی که بعد از کوچ به خانه باز گشتند، خود نمایی میکند.
ولی از درون کم کم توانش را برای نگه داشتن زیبایی هایش از دست میدهد، تا جایی که در پاییز، دیگر همه ی مهمانانش به آغوش زمین سپرده شده اند و میزبانانش ضعیف و ناتوان گشته اند.
به نظر میرسد به همین دلیل است که گاهی از بهار بودن دست میکشد.
آمدنش همان زمستان است و پایانش همان تابستان.
و در این میان فقط برای لحظه ای بهار می ماند.


دیگری تابستان است، همان که خورشید را برده ی خود کرده تا در تمام این سه ماه دست از تابش بر ندارد.
گمان میکنم او خشمگین است.
خشمگین از زیبایی بی بدیل بهار.
پس قراردادی با خورشید بسته که هر سال با کمکش ریشه های بهار را بسوزاند و گل هایش را خاکستر کند؛ تا جایگاهشان برای میوه های تازه متولد شده باز بماند.
گاهی فکر میکنم شاید طعم میوه هایش، مزه ی عصبانیت است.
مزه هایی که همه انان را دل انگیز میدانند.
همان آلبالویی که با ترشی اش بر روی زبانت خنجر می اندازد.
گلابی ای که خشم را درون شکم خود نگه داشته و منتظر است تا منفجر شود.
انگوری که از شدت تند خویی مداوم رنگ عوض میکند.
شاید برای همین است که سرعت گذر تابستان از  گذشتن بقیه فصل ها سریعتر است.
هر چه باشد خشم احساسی سریع و گذراست که نمی تواند زیاد در قلب سوزان تابستان خانه کند.


حالا نوبت پاییز است.

به نظر میرسد او شیفته ی ماه است.
به همین سبب شب هایش را طولانی مدت کرده تا ساعت ها به چشمان مه آلودش خیره شود و در شیشه ی عطر حضورش حل شود.
او طرد شده است.
هنگامی که پا بر روی زمین میگذارد، پرندگان ترکش میکنند.
هیچگاه نتوانسته طعم لانه ی گرم پرنده را بچشد.
هرگز موفق به شنیدن آواز آنها نشده.

بوی خاک خیسش ، گواه درد اوست .

دردی که هر سال تکرار میشود و هیچکس آن را نمیشنود.

شاید برای همین است که از کینه ی طرد شدگی برگ ها را رنگ میکند و به پایین میریزید، تا پرندگان دیگر نتوانند هرگز دوباره خانه اشان را پیدا کنند و نوای رضایت سر دهند.


و در پایان زمستان میرسد.

درون قلب یخی اش شعله ی آرامش قرار دارد.
همان شعله ای که وقتی سوختن را آغاز میکند ، با آوایش تمام جنگل را به خواب میبرد .
بعضی وقت ها با خود فکر میکنم زمستان در زندگی قبلش اش صدفی بوده که نتوانسته مرواریدش را برای خود نگه دارد.
پس حالا که دوباره متولد شده، پی در پی دانه های سفید میسازد.
تا شاید زمانی یکی از آنها تبدیل به مروارید کوچولویی شود و تا ابد در صدف سردش بماند.
افسوس که آن دانه ها ابدیت ندارند و هر کدام چند لحظه ای بیشتر بر پیکر زمین نمیمانند.
آری درد تکرار، در زمستان نیز به چشم می آید.


و در آخر، من فصل ها را اینگونه مجسم میکنم، تو چطور فکر میکنی؟

زمستانتابستانخانهبهار
۰
۰
همزاد مه
همزاد مه
اینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید