
بار و بار ها در ذهن خود مرور کرده ام...
من که بوده ام ، قبل از اینکه دنیا از من بخواهد کس دیگری باشم؟
مدت هاست در اعماق ذهنم جویای جواب میشوم.
گاهی نیز به درون قلبم نفوذ میکنم.
اما هر بار سردرگم تر از قبل ، به نقطه ی شروع برمیگردم.
آنقدر چرخ زندگی در برابر خواسته هایم ایستاد، که دیگر از یاد برده ام، چه می خواستم.
حال دیگر اهمیتی ندارد که چه میخواستم و به چه نیاز داشتم.
صرفا وسیله ای برای برآوردن خواسته های دیگرانم.
تا به اینجای مسیر زندگی، تنها جاده ی آرزوی های دیگری ، از جمله پدر و مادرم را طی کرده ام .
بت زندگی هر بار با روش های گوناگون مانع ام شده است.
گاهی به شکل فقر .
بعضی اوقات به شکل رعایت ادب .
و زمانی هم به شکل ترس از قضاوت...
آری روزگار اهمیت نمیداد. که من چه میخواهم. اون مانع میشد و من از پشت لایه ای ضخیم از مه ، از دور برای نیاز هایم دست تکان میدادم.
حال به جایی رسیده ام که دیگر مطمئن نیستم رنگ مورد علاقه ام چیست.
دیگر نمیدانم اصلا به کسی عشق میورزم یا تنها وظیفه ام را انجام میدهم.
تشخیصش دشوار است.
همزاد مه قبلی را نمیشناسم. اما میدانم که اگر میتوانست اوج بگیرد و بال هایش را باز کند،
امروز تمامیه تکه های قلبش تکمیل بود و گمشده ای نداشت.
شاید زمانی زیر باران قدم میزد، نه برای خیس شدن.
برای اینکه باران او را میخواست.
اما اکنون قطره های باران، تنها باران اند.
بوی خاک نم خورده دیگر مرا به خانه نمیبرد . فقط بوی خاک خیس است .
آن ها زیر نور درخششی ندارند ولیکن که آن چنان بی ارزش هم نیستند.
من را صدا نمیکنند، فقط به این سو و آن سو ، بی هدف پراکنده میشوند.
نسبت به زندگی بی اهمیت نیستم، اما دو دستی هم به آن نچسبیده ام.
به دنبال کشتن خود نیستم، ولی میدانم اگر روزی کسی به من بگوید به زودی خواهم مرد، غمگین نخواهم شد.
لبخند نمیزنم، اما اشکی هم از چشمانم سرازیر نمیشود.
تهی نیستم، ولی حس روشنی در خود نمیابم.
آن احساسات خاموش شده اند تا باعث درد نشوند.
هنگامی که نتوانی مرحمی برای قلب زخم خورده ات پیدا کنی، مجبور به از بین بردن احوالات درونی ات میشوی.
دنیا جای امنی برای انسان های واقعی نیست.
بی رحم است.
میشکند.
زخم می زند.
خنجر می اندازد.
جایی شده است برای چشمان قرضی
لبخند های از پیش تعیین شده
گفتگو های برنامه ریزی شده
و نقابی ساختگی...
این تصویریست از دنیایی که بودن در آن فراموش شده.
جهان صحنه ی تئاتریست، پر از بازیگر های ماهر.
بازیگر هایی که آنقدر دیگری بودند، خویشتن را از یاد برده اند و مسیر خود شناسی را گم کرده اند.
و شاید بدترین قسمت این قضیه همین باشد که اگر به روز های اول برگردم،
همزاد مه قبلی را ببینم،
او هرگز مرا نخواهد شناخت.
زیرا کسی که قرار بود بشود، هرگز ساخته نشد.
و اکنون آدمیست که برای برآورده ساختن رویای دیگران ، تقلا میکند...