ویرگول
ورودثبت نام
همزاد مه
همزاد مهاینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
همزاد مه
همزاد مه
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

نوای غریب آزادی

نگاهش پوچ بود، نمیتوانستم بفهمم که غمگین است یا شاد، از چشمانش میخواندم که روحش روشنایی سابق را ندارد.

اوایل برای بیرون آمدن از قفسش پیوسته بال میزد و آواز می خواند تا شاید راهی برای فرار پیدا کند. اما این روز ها در را که برایش باز کنی بیرون نمی آید، پرواز نمیکند، پر های خود را در آغوش باد رها نمیکند و بیشتر از در باز فاصله میگیرد .

گمان میکردم که قفس را دوست دارد، شاید بالاخره بعد از چندین و چند سال با خانه ی میله ای خویش یک دل شده بود و درون آن احساس آرامش میکرد.

مدتی بعد به ذهنم رسید که ممکن است پرواز را فراموش کرده باشد، اما نه، پرواز را بلد بود، خیلی هم خوب میتوانست با بال هایش خود نمایی کند اما باز هم قفس آهنی را ترک نمیکرد.

ناگهان گفتم شاید قفس برای تو قفس عادی به نظر نمی آید شاید از جنس نور سپید باشد، اما نه این هم نبود، آن زندان هیچ فرقی با بقیه نداشت.

دیگر عصبانی شدم بودم، سرش داد زدم

_ چرا وقتی مسیر به رویت باز است جلو نمیری؟ چرا خود را در مکانی کوچک حبس کرده ای و آزادی را قبول نمیکنی؟

میترسم روزی پرده ای از فراموشی بر روی قلبت سایه افکند و تو هرگز به یاد نیاری که میتوانستی تا ابدیت اوج بگیری .

میدانم آنقدر از ابر ها و درخت ها پشت میله شنیده ای که آسمان را باور نداری و آن را دروغی همیشگی میدانی.

و تو، تو این قفس را دوست داری. شاید راست می‌گویی. شاید بیرون از این میله‌ها هیچ چیز نمانده برای زیستن. شاید آسمان هم روزی قرار بود خانه باشد اما حالا دیگر جز جای خالی نیست. شاید من آن ساده‌دل هستم که هنوز باور دارد روزی ابری خواهد آمد و درها را باز خواهد کرد... غافل از این‌که درها هیچ‌گاه باز نمی‌شوند.من بیهوده منتظرم. تو اما تسلیم شده‌ای. شاید تو عاقل‌تری. شاید این منم که هنوز در خیالِ پروازم و پرواز تنها یک نام دیگر برای سقوط است.

برخی پرنده‌ها نه از سر عشق که از سر ناچاری، قفس را خانه می‌نامند. شاید نه قفس را دوست دارند، که آسمان را دیگر باور نمی‌کنند. و من، ای وای بر من، که هنوز پنجره را باز می‌گذارم برای پرنده‌ای که سال‌هاست فراموش کرده چه شکلی بال بزند .

حالا می‌فهمم. تو قفس را دوست نداری. تو عادت کرده‌ای. فرق این دو را فقط آن‌ها می‌فهمند که آن‌قدر در قفس مانده‌اند که نوای آزادی برایشان غریب‌تر از سکوت است

من از این پس برایت آواز نخواهم خواند. نه برای آن‌که نسبت به تو بی اهمیت شدم ، که برای آن‌که آواز من فقط یادآوری می‌کند که تو کجا بودی و من کجا... و دیگر هیچ.

آزادیپروازداستانکپرنده
۱
۰
همزاد مه
همزاد مه
اینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید