باورم نمی شد آجرهای نقش بسته کرم رنگ روی دیوار هرکدام بیانگرکودکی است،کودکی مرده اما زنده!لحظه مرگ کودکی وشروع بزرگسالی. کودکی دریک آن مردوپرپرشددختری با موهای مشکی که هرموج وگره در موهایش خبرازیک عشق بود عشقی ناتمام وبازنشدنی مانند جنینی که در نطفه خفه میشود.وتاابد فرصت قدم زدن در هوای آلوده این شهر اندازد.ناگهان صدایی نظرم را جلب میکند مادرش راصدامیزندکودکی۵ساله وسط حیاط ایستاده است مامان مامان اما جوابی دریافت نمیکند که آشنا باشد با چشمانی باز به اطراف نگاه میکنم قلبم تحمل این همه درد را ندارد مادر چه واژه غریبی مروز که برایت مینویسم شاید تویی دیگر وجود نداشته باشد و یا ذهن تو هم درگیر من باشد اگر مرگ فرصت دیدنت را به من میدهد من آن را با جان و دل میپذیرم و برای یک لحظه بودن در آغوشت.
خاطراتی یکی یکی از جلوی چشمانم عبور میکنند از کودکی تا به الان که روبرویت ایستادم هنوز هم نفس هنوز هم نفس میکشند و با من بازی میکنند هر کدام میخواهم مرا در آغوش بگیرند و به آن لحظهها جان تازهای ببخشند ای کاش زمان میایستاد ای کاش منی
زاده میشد اما حقیقت این است که پس از آن وقایع من دیگر کودک سرزنده و شادابی نشدم عزیزم چشماتو باز کن وقتمون داره تموم میشه از روی صندلی بلند شدم به سمت در خروجی رفتم مثل اینکه آسمان هم شروع به غرش و باریدن کرده است گویی او هم دلش گرفته و مدام این آهنگ ر گوشم زمزمه میشود بردی از یادم با یادت شادم ار این آهنگ رو برای من ساختن اون ریتمو بالا پایین شدنش حس غریبی رو در من به وجود میآورد لحظهای یکی شدن آب و خاک و پیچیدن عطر نرگس و خاک مرا مدهوش میکند از بچگی عاشق بوی خاک بودم یخواست مهر و خیس کنم و بو کنم گاهی این علاقه اونقدر زیاد میشد که میخواستم خاک بخورم نمیدونم ولی فکر کنم مادرم هرکی بوده دوران بارداری من خاک زیاد میخورده وگرنه این حجم از علاقه به بوی خاک پس از باران عجیبه. بالاخره یه صندلی پیدا کردم پس شهرداری این همه پول رو چیکار میکنه رفتگر بیچاره همین وقت صبح مثل من سرگردان و از این خیابان به آن کوچه است منتها فرق من با اون اینه که من به خواست خودم میچرخم اون از روی اجبار و شرایط ،البته اینم بگم من از روی اجبار یه کاری رو انجام میدادم بهتر از این بود که جرأت روبرو شدن با مادرم رو نداشتم. خیابان فرهنگ مثل همیشه شلوغ است کودکی کنار تیر برق نشسته با یک ظرف غذا و یک کارتون و چند عدد خودکار به رنگ قرمز و آبی چند قدم جلوتر ایدهای به ذهنم رسید از طرحهای فروش کتاب برای ترویج کتابخوانی کتابی تهیه کردم دو زبانه و اثربخش و با خودکار شروع به نوشتن کردم حق تو بیشتر از اینهاست از طرف یه دوست . دلم میخواست بغلش کنم همه آن حسهای بد را فراموش کنم از این ماجرا ماههاست گذشته و من از زمین فرو ریختم و پناهی به جز کتابهایم و نوشتن ندارم کار به ته خط رسیدم زندهام ولی زندگی نمیکنم میخندم ولی شادی حس نمیشود لبخندی مصنوعی و از روی ناچاری حق تو بیشتر از اینهاست نه تنها برای من بلکه برای کسی که تا منجلاب در باتلاق فرو رفته معنی ندارد. پستچی نامهای با این مضمون به دستم میرساند عزیزم دختر کوچک من نور چشم من تو تو قویترین دختری هستی که من تا به حال دیدم دختری تنها ولی قوی ،مهربان ولی سرسخت. که ناگهان از خواب بیدار میشوم چه واژههای غریب و تنهایی چقدر سنگینتر از آن است که بتوانم آن را بیان کنم پنجره را باز میکنم نفسی عمیق تا عمق وجودم میکشم اما این بار شروع به لرزیدن نمیکنم گویی سرما با غم و اندوهم آمیخته است...
کن وقتمون داره تموم میشه دیگر زاده میشدمیکشم